⚔ چند وقتی از جنگ نهروان گذشته بود و کوفه تبدیل به شهر هزار عقیده شده بود. گوشهای در این شهر، در خانه ابو عبدالرحمن سلمی همیشه مجالس قرائت قرآن برپا بود.
📜 عبدالرحمن از قاریهای بزرگ کوفه بود که گروهی میگفتند قرائت قرآن را از امام علی آموخته است. اما عجیب بود که حالا در صحبتهایش رنگ و بوی کینه از امام دیده میشد. آن روز هم مجلس قرائت در خانهاش برپا بود.
☀️ پس از آنکه مجلس تمام شد و شاگردانش را راهی کرد، خود مشغول راه رفتن در کوچه پس کوچههای کوفه شد. فردی آشنا را مابین مسیر دید و با او هم قدم شد.
- سلام بر عبدالرحمن عزیز! کسی که مانندش در قرائت در عراق و شام پیدا نمیشود.
💭صحبتهایشان آنقدر پیچ و تاب خورد که عبدالرحمن را به خدا قسم داد و از او سؤال پرسید: «علت دشمنی تو با علی این است که او یک روز مالی بین مردم کوفه تقسیم کرد و به تو چیزی نرسید؟»
💰ذهن عبدالرحمن پیچ خورد. سری به صفین و جمل زد. جایی که همراه با علی جنگیده بود اما... اما هنگام تقسیم مال که رسید سهمی به او ندادند. این عقده سالها در قلبش انباشته شده بود. نفس عمیقی کشید و گفت: « چون به خدا قسم دادی، بله! همین بود.
⚡️قسمتاول
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
📌 به خرابهها بخندید و همنفس با صدای خاموش جوانانمان بخوانید
که این همان کمکی است که منتظرش بودید...
#فتحنامه
#عکس_نوشت
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 لحظۀ سرنوشتساز
✍ قوس دایرهایشکل به همراه نوار زردرنگ نورانی در زمینهای یاسی، به آینه جلوۀ دیگری میدادند. روبهرویش ایستاد و به چهرۀ خود نگاه کرد. اصلاح صورتش تمیز از آب درآمده بود، آنقدر تمیز و دقیق که خط سایۀ موهایش بمانند تیغۀ شمشیری بُرّنده میدرخشید. چشم به چشم خودش داد و در عمق تیرگی آنها فرورفت. حس غم و شادیِ درهمآمیختهای در ذهنش جریان داشت. بهترین روز که نه، اما دستکم یکی از بهترین روزهای عمرش بود! به خودش فکر نمیکرد؛ دلش برای فاطمه میسوخت که شاید این افکار او را اذیت کند.
با صدای بوق تیز ماشین به خودش آمد. برادرش که در انتظار او بود، از پشت شیشۀ مغازه برایش دستی تکان داد. رضا دستگیرۀ در را کشید و از پیرایشگاه بیرون رفت. تازه متوجه همهمه و جوش و خروش خیابان شد. مردم دستهدسته با پرچمهایی بر دوش بهسمت موکبها و میادین شهر حرکت میکردند. به ساعت فلزی و نقرهفامش نگاهی انداخت. عقربۀ کوچک زور میزد تا فاصلۀ کمی را که با هشت داشت، طی کند.
محمد با لبخند از ماشین پیاده شد.
- بهبه! داداشرضا! خوشگل شدی... مبارک باشه! دیدی ساعت چنده؟ فاطمهخانوم منتظرته... بدو!
- کم لفظ قلم بیا محمـــد! بهخاطر ماشینم ممنون... خودت با چی میای؟
- با پراید خستۀ شما دیگه! چی کار کنیم؟ باید جور بکشیم!
- کلیدها توی مغازهست پیش امیر... بگیر بیا!
رضا از بغل محمد بیرون آمد و به ماشین چشم دوخت. پژو با نواری ساده از گلهای نرگس، سوسن و تعدادی گل ظریف دیگر تزئین شده بود! سوار شد و به راه افتاد.
ماشینها سپربهسپر خیابان را پر کرده بودند. رضا از تکرار گاز، کلاچ و ترمز کلافه شده بود. ماشینها متفاوت از یکدیگر بودند. بعضی از آنها پرچم داشتند، گروهی پوستر چسبانده و خیلیها هم چیزی نداشتند. با اینکه به همۀ این تصاویر نگاه میکرد، اما درون ذهنش، جایی پشت نیمدایرۀ شفاف چشم و راهروهای پرپیچوخم مغزش میاندیشید.
با اینکه سنی نداشت و اوایل دهۀ سوم حضورش میان انسانها بود، به خاطرات زندگیاش از اول تا به این لحظه فکر میکرد. اتفاقات عجیبی که افتاده بود؛ در بچگی از این هیئت به آن هیئت، از این موکب به آن موکب تا کاری انجام بدهد. بزرگتر که شد، شروع کرد دروس نظامی خواندن و آموزش دیدن. بیشتر که گذشت، بیرون از مرزهای کشور به جنگ رفت؛ اما خودش اسم آن را دفاع میگذاشت. همینطور گذشت تا رسید به اینجا. به این واقعۀ مهم در زندگیاش که داشت کمی عجیب میشد.
سرانجام آرایشگاه را دید و جلوی آن پارک کرد. چند لحظه بعد فاطمه از چارچوب در، زیر نور درخشان و آبیِ تابلوی سالن زیبایی، بیرون آمد. چهرهاش از زیبایی برق میزد. گردی صورتش میان رنگ گلبهی شال، بهخوبی نمایان بود. چادری سرتاسر سفید با ستارههایی کوچک و براق انتخاب کرده بود. لبخندی از رضایت بر لب داشت. انگار به هیچکدام از افکار رضا فکر نمیکرد، خانواده، فامیل، آشنایان و حتی جمعیت سوت و جیغ میزدند و به نوعروس تبریک میگفتند.
رضا در را باز کرد تا فاطمه بنشیند. سپس به سمت میدان به راه افتاد.
***
رضا و فاطمه بالای سِن در وسط میدان زیر پارچهای سفید با بارش آرام و لطیف نرمههای قند نشسته بودند و مردمی را نظاره میکردند که برای دفاع از آرمانها و وطنشان میان کوچههای شهر و کف خیابان مشغول جهاد بودند. مردمی که از عقد آنها بیشتر از خودشان خوشحال به نظر میرسیدند و لبخند بر لب داشتند. عاقد در حال قرائت خطبه بود. رضا با چرخش آرام سرش محمد را دید که چهرهاش از خستگی چند روز هماهنگی و کارهای او خوابآلود بود.
تشریفات مراسم که تمام شد، رضا و همسرش از میان جمعیت، لابهلای تشویقها و سوت و جیغ، سوار ماشین شدند و به همراه بقیه با کاروان ماشینی بهسمت حریم امامرضا علیهالسلام به راه افتادند.
🖋 نویسنده: امیرعلی جلالی
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
لحظۀ سرنوشتساز.pdf
حجم:
194.7K
📝 روایتی متفاوت در میان تجمعات مردم، صحنه ای که در حوادث این روز ها مثل الماس می درخشد
💍 روایتی از یک لحظه سرنوشت ساز
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
🗣 شیرآلات
🔩 آهنآلات
🤕 ضایعات
خریدارییییم...
😜انواع آهنآلات پهپاد برای زدن تاااد
موشک کروز بیا با هم باشیم یه روووز
ضایعات جنگندهٔ اف۱۵، ۱۶، ۱۷، ۱۸ برو تا ۳۵ خریدارییییم
#فتحنامه
#قلمدون
#جنگرمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🇱🇧 گرگها پس از تبر زدن به شجرۀ طیبه میناب، کمر به قتل سروهای راست قامت لبنانی بستهاند. سروهایی که بلندایشان به خورشید میرسد و طعم نور حقیقت را چشیدهاند.
⚔ امروز ای شیر ایرانی! وظیفه پاسداری از این سروها بر دوش توست. و ما همه منتظر غرش سهمگین تو هستیم.
#لبنان
#جنگرمضان
#فتحنامه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
📌 عثمان مُرد و مردم تازه فهمیدند که چه مدت غافل بودند؛ آنها بدنبال علی آمدند تا چارهی کارشان شود و بعد از سالها جایگاه خلافت به صاحب اصلیاش برگشت .
🧐 خبر دهان به دهان چرخید و به یک خانه رسید؛ منزل اسامه بن زید بن حارثه!
🔗 نام علی که آمد اسامه رفت به دوران پیامبر زمانی که رسول خدا بعد حجهالوداع و در حین بیماری او را به فرماندهی سپاه منصوب کردند؛ تا انتقام پدر شهیدش را بگیرد پسرخواندهای که حبّ رسولالله بود.
⚡️ هرچند که اسامه با خلیفه بیعت نکرده بود، ولی او باید همچون امرای قبلی احترام اسامه را نگه می داشت و سهم او را از بیتالمال می داد؛ اسامه این را حق مسلّم خود می دانست.
📜 پس قلم در مرکب زد و نوشت:
سهم من از بیتالمال را برایم بفرست به خدا قسم تو میدانی اگر به دهان شیر میرفتی همراه تو میآمدم.
🐴 اسامه نامه را به دست پیک تیزپایی داد تا بدست خلیفه برساند،و امیدوار بود علی حق او را به عنوان فاتحی بزرگ و فرماندهی مقتدر بشناسد .
💥و حالا جواب نامه آمده بود
اسامه خواند:
این مال که اینجاست برای کسانی است که برای آن جهاد کرده اند ولی اموال خود من در مدینه است، هر مقدار میخواهی از آن بردار.
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 سحری
❞ بخشاول
✍ آسمان هم داشت گریه میکرد. ابرهای تیره در هم پیچیده بودند و منظرۀ غروب را جلوهای خاص میبخشیدند. در امتداد کوچه درختان در وزش باد تکان میخوردند و باران برگهایشان را میشست. اما حیف که دستش به دلها نمیرسید تا غبار غم را از روی آنها بشوید.
مرتضی کلاه کاپشن سرمهای را به سرش کشیده بود و دستدرجیب، پیادهرو را میرفت. قدمهایش تند بود. ایرپاد داخل گوشش بود، اما چیزی گوش نمیداد. این روزها آن را میگذاشت تا همهمۀ اطراف را نشنود. این روزها زیاد فکر میکرد و راه که میرفت، دوست داشت با خدای خودش حرف بزند. حرفهایی که در سر میپیچند و هیچگاه به زبان نمیآیند.
- خدایا نمیفهمم! چرا این اتفاق باید بیفته؟ اصلاً چرا من باید تو این زمان زندگی کنم؟ خدایا شوخیت گرفته؟
بعد یک لبخند تلخ و زمزمهای زیر لب: «زندگی کردن، عجیبترین کار دنیاست». تکهکلامی بود بین خودش و خودش. سرش را که بالا آورد، سوپرمارکت دقیقاً روبهرویش سبز شده بود. جلوی در، قفسههای نان بستهبندیشده به چشم میخورد. کلاه را از سرش برداشت. دستی به ریشهای کمپشتش کشید و وارد شد.
- سلام احمدآقا. اومدم قندهای موکب رو ببرم.
- سلام آقامرتضای گل! موکب! آهان... گوشۀ مغازهست... میتونی برداری یا بیام کمک؟
مرتضی ممنونی نهچندان بلند گفت و بهسمت کنج مغازه رفت. از کنار قفسههای روغن و کنسرو و خوراکی گذشت. جلوی یکی از یخچالها دو کیسه قند کز کرده بودند. دو دستش را دور پلاستیکها گره کرد. کمی سنگینتر از چیزی بودند که انتظار داشت. میخواست بلندشان کند که صدای احمدآقا را شنید.
- خب آقا ناصر... میشه چهارصد و پنجاه و پنج تومن. قابلتو نداره!
صدایی خشدار جواب داد. با شرمی که در جوابهای کوتاه و سریع، خودش را نشان میداد.
- زحمتت بزن به حساب... آخر ماه همهشو تسویه میکنم.
- ببخشید آقاناصر، ولی چوب خط شما پر شده... یک ماهه داری امروز فردا میکنی.
مرتضی از گوشۀ قفسهها سرک کشید. آقاناصر هممحلیشان بود. بین او و احمدآقا روی میز یک پلاستیک تخممرغ و یک روغن مایع به چشم میخورد. آقاناصر گفت:
- آخه شما که میدونی اوضاع کار ما چطور شده... امسال رُفتوروب ساختمون مثل سالهای قبل رونق نداره. آخه کو عید؟
- داداش گلم، حساب حسابه،کاکا برادر. تقصیر منه که مردم عید ندارن؟ مگه همین خود شما پیرهن سیاه نمیپوشی؟ خب آب و نونتم از همون پیرهن سیاهت بگیر دیگه!
مرتضی دندانهایش را روی هم سایید. آقاناصر سرش را پایین انداخت و بیرون رفت. احمدآقا ابرویی بالا انداخت و دفتر حساب را بست. مرتضی کیسههای قند را بلند کرد و با بیاعتنایی از جلوی او رد شد. هر کار کرد که چیزی به احمدآقا بگوید، نتوانست.
- مطمئنی کمک نمیخوای؟ خیس نکنی قندها رو!
- نخیر. موکب نزدیکه. خودم میبرم.
- خیله خب. سلام منو به بابات برسون.
مرتضی چپچپ نگاهی به صورت تپل و موهای کمپشت احمدآقا انداخت و از مغازه بیرون زد. دلش حالا بدجور گرفته بود. باز هم باید با خدا درد و دل میکرد.
- آخه چرا باید اونی که عزاداره بیآبرو بشه؟ اصلاً چرا من نتونستم جواب این احمدآقا رو بدم؟ پس من به چه دردی میخورم خدایا؟
***
سوز عجیبی از روزنههای لباس خاکیرنگش رخنه میکرد. مرتضی خیره به خیابان بود و نورهایی که هرازگاهی از روبهرو پدیدار میشدند و تابلوی قرمزرنگ «توقف» را روشن میکردند.
مهدی باتوم را با دو دست گرفته بود. قدم که میزد، شکم بزرگش تکان میخورد. هرچند قدم به مرتضی نزدیک میشد و تیکه میانداخت.
- راستی نگفتی... کشتیهات غرق شده؟ اگه میخوای، من صافکار کشتی خوب سراغ دارم...
مرتضی نگاهی عاقلاندرسفیه به مهدی انداخت و بدون اینکه جواب بدهد، سرش را تکان داد.
- راستی من باهات شوخی میکنم یه وقت به دل نگیری ها! چون دل درد میگیری!
مرتضی پوزخندی زد. حسین به آنها نزدیک شد. چفیۀ سفید، ریشهای پرپشتش را پوشانده بود.
- باز افتادی به جون این بدبخت؟ تو نمی تونی چند دقیقه آروم بگیری؟
مرتضی همچنان به جاده خیره بود. دلش داشت ضعف میکرد. درست و حسابی افطار نکرده بود. امیدوار بود حداقل مادرش برای امشب یک سحری خوب آماده کرده باشد.
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
❞ بخشدوم
✍ یک پژو پارس مشکی از راه رسید و جلوی مرتضی ترمز گرفت. دقیقاً مثل هر شب. پنجرۀ ماشین پایین رفت. پدرش دو تا پلاستیک غذا را از پنجره بیرون آورد و دست مرتضی داد.
- بفرما. اینم از سحری. این یکی پلاستیک برای خودتون، اینم برای بچههای حوزه. بخور ببین مامانت چه کرده!
مرتضی تشکر کرد و درِ ظرف یکبارمصرف بالایی را باز کرد. عطر عدسپلو در مشامش پیچید. روی دانههای عدس، چربی برق میزد و گوشهای از ظرف گوشتهای چرخکرده خودنمایی میکردند. تهدیگ خوشرنگی هم گوشۀ ظرف بود.
- بابا ممنون! کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم. از مامانم تشکر کن.
پدرش دست تکان داد و ماشین راه خیابان را در پیش گرفت. حسین مشغول جمعکردن کلهقندیها شده بود. مهدی تهدیگ زعفرانی را برداشت؛ اما دلش پیچ خورد. تهدیگ را سر جایش گذاشت. چیزی ته دلش لرزید. از خودش خجالت کشید. درِ ظرف را بست و آن را از داخل پلاستیک درآورد.
- بچهها... اینم از سحری. شما برین حوزه، من کار دارم.
مهدی پلاستیک را گرفت و سوار موتور شد.
- یعنی چی؟ کجا میری این وقت شب؟
- کار دارم. شما برید.
- مطمئنی حالت خوبه؟
مرتضی سری تکان داد و راه افتاد. کلاه کاپشن را دوباره به سرش کشید و دستها را در جیب فرو برد. در کوچه پسکوچهها پیچید. ماه در آسمان سوسو میزد و ستارهای دیده نمیشد.
سر کوچه که رسید، تازه انگار مغزش کار کرد. جا خورد. در یک دوراهی گیر کرد. حواسش نبود خانوادۀ آقاناصر سه نفرند و یک غذا برایشان کافی نیست. مانده بود چه کار کند.
دلش گرفت. انگار باز هم کاری از دستش برنمیآمد. روی جدول سر کوچه نشست و نگاهی به در آهنی حیاط خانۀ آقاناصر انداخت. تصمیمش را گرفت. ظرف غذا را در دستش محکم کرد و بهطرف خانه راه افتاد. میخواست زنگ را بزند، اما از تصمیمش مطمئن نبود. قطعاً با این کارش آن خانواده را مجبور به تعارفی عذابآور میکرد و این را دوست نداشت.
ناگهان دستی شانهاش را لمس کرد. از جا پرید.
- خب آقامرتضی! تنها تنها اومدی کار خیر؟
مهدی پشتسرش با دو تا ظرف غذا در دست ایستاده بود. حسین هم فرمان موتور را در دست داشت. مرتضی گفت:
- سکته کردم بابا!
- واقعاً تو دربارۀ ما چی فکر کردی؟ فکر کردی انقدر شکم دوستیم که حاضر نیستیم از غذا بگذریم؟ آره خب درست فکر کردی! مخصوصاً وقتی پای دستپخت مامانت در میون باشه... ای بابا! اصلاً چی دارم میگم؟ بیا این دو تا غذا رو بگیر.
- مطمئنی؟
- آره... بگیر دیگه دستم خسته شد.
مرتضی با تردید غذاها را گرفت و زنگ خانه را فشار داد.
غذاها را که دادند، سوار موتور شدند. حسین گازش را گرفت و گفت:
- عیب نداره. الان میریم براتون یک نیمروی مشتی درست میکنم.
مهدی سرش را تکان داد و گفت:
- ولی تهدیگش خیلی خوشمزه بود.
- خاک بر سرت! تهدیگش رو خوردی؟ ای شکمشل!
باد لابهلای موهای مرتضی میپیچید. نگاهی به آسمان انداخت و گفت:
- زندگی کردن عجیبترین کار دنیاست.
🖋 نویسنده: سیدامیرعلی محمودی
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk