🇱🇧 گرگها پس از تبر زدن به شجرۀ طیبه میناب، کمر به قتل سروهای راست قامت لبنانی بستهاند. سروهایی که بلندایشان به خورشید میرسد و طعم نور حقیقت را چشیدهاند.
⚔ امروز ای شیر ایرانی! وظیفه پاسداری از این سروها بر دوش توست. و ما همه منتظر غرش سهمگین تو هستیم.
#لبنان
#جنگرمضان
#فتحنامه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
📌 عثمان مُرد و مردم تازه فهمیدند که چه مدت غافل بودند؛ آنها بدنبال علی آمدند تا چارهی کارشان شود و بعد از سالها جایگاه خلافت به صاحب اصلیاش برگشت .
🧐 خبر دهان به دهان چرخید و به یک خانه رسید؛ منزل اسامه بن زید بن حارثه!
🔗 نام علی که آمد اسامه رفت به دوران پیامبر زمانی که رسول خدا بعد حجهالوداع و در حین بیماری او را به فرماندهی سپاه منصوب کردند؛ تا انتقام پدر شهیدش را بگیرد پسرخواندهای که حبّ رسولالله بود.
⚡️ هرچند که اسامه با خلیفه بیعت نکرده بود، ولی او باید همچون امرای قبلی احترام اسامه را نگه می داشت و سهم او را از بیتالمال می داد؛ اسامه این را حق مسلّم خود می دانست.
📜 پس قلم در مرکب زد و نوشت:
سهم من از بیتالمال را برایم بفرست به خدا قسم تو میدانی اگر به دهان شیر میرفتی همراه تو میآمدم.
🐴 اسامه نامه را به دست پیک تیزپایی داد تا بدست خلیفه برساند،و امیدوار بود علی حق او را به عنوان فاتحی بزرگ و فرماندهی مقتدر بشناسد .
💥و حالا جواب نامه آمده بود
اسامه خواند:
این مال که اینجاست برای کسانی است که برای آن جهاد کرده اند ولی اموال خود من در مدینه است، هر مقدار میخواهی از آن بردار.
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 سحری
❞ بخشاول
✍ آسمان هم داشت گریه میکرد. ابرهای تیره در هم پیچیده بودند و منظرۀ غروب را جلوهای خاص میبخشیدند. در امتداد کوچه درختان در وزش باد تکان میخوردند و باران برگهایشان را میشست. اما حیف که دستش به دلها نمیرسید تا غبار غم را از روی آنها بشوید.
مرتضی کلاه کاپشن سرمهای را به سرش کشیده بود و دستدرجیب، پیادهرو را میرفت. قدمهایش تند بود. ایرپاد داخل گوشش بود، اما چیزی گوش نمیداد. این روزها آن را میگذاشت تا همهمۀ اطراف را نشنود. این روزها زیاد فکر میکرد و راه که میرفت، دوست داشت با خدای خودش حرف بزند. حرفهایی که در سر میپیچند و هیچگاه به زبان نمیآیند.
- خدایا نمیفهمم! چرا این اتفاق باید بیفته؟ اصلاً چرا من باید تو این زمان زندگی کنم؟ خدایا شوخیت گرفته؟
بعد یک لبخند تلخ و زمزمهای زیر لب: «زندگی کردن، عجیبترین کار دنیاست». تکهکلامی بود بین خودش و خودش. سرش را که بالا آورد، سوپرمارکت دقیقاً روبهرویش سبز شده بود. جلوی در، قفسههای نان بستهبندیشده به چشم میخورد. کلاه را از سرش برداشت. دستی به ریشهای کمپشتش کشید و وارد شد.
- سلام احمدآقا. اومدم قندهای موکب رو ببرم.
- سلام آقامرتضای گل! موکب! آهان... گوشۀ مغازهست... میتونی برداری یا بیام کمک؟
مرتضی ممنونی نهچندان بلند گفت و بهسمت کنج مغازه رفت. از کنار قفسههای روغن و کنسرو و خوراکی گذشت. جلوی یکی از یخچالها دو کیسه قند کز کرده بودند. دو دستش را دور پلاستیکها گره کرد. کمی سنگینتر از چیزی بودند که انتظار داشت. میخواست بلندشان کند که صدای احمدآقا را شنید.
- خب آقا ناصر... میشه چهارصد و پنجاه و پنج تومن. قابلتو نداره!
صدایی خشدار جواب داد. با شرمی که در جوابهای کوتاه و سریع، خودش را نشان میداد.
- زحمتت بزن به حساب... آخر ماه همهشو تسویه میکنم.
- ببخشید آقاناصر، ولی چوب خط شما پر شده... یک ماهه داری امروز فردا میکنی.
مرتضی از گوشۀ قفسهها سرک کشید. آقاناصر هممحلیشان بود. بین او و احمدآقا روی میز یک پلاستیک تخممرغ و یک روغن مایع به چشم میخورد. آقاناصر گفت:
- آخه شما که میدونی اوضاع کار ما چطور شده... امسال رُفتوروب ساختمون مثل سالهای قبل رونق نداره. آخه کو عید؟
- داداش گلم، حساب حسابه،کاکا برادر. تقصیر منه که مردم عید ندارن؟ مگه همین خود شما پیرهن سیاه نمیپوشی؟ خب آب و نونتم از همون پیرهن سیاهت بگیر دیگه!
مرتضی دندانهایش را روی هم سایید. آقاناصر سرش را پایین انداخت و بیرون رفت. احمدآقا ابرویی بالا انداخت و دفتر حساب را بست. مرتضی کیسههای قند را بلند کرد و با بیاعتنایی از جلوی او رد شد. هر کار کرد که چیزی به احمدآقا بگوید، نتوانست.
- مطمئنی کمک نمیخوای؟ خیس نکنی قندها رو!
- نخیر. موکب نزدیکه. خودم میبرم.
- خیله خب. سلام منو به بابات برسون.
مرتضی چپچپ نگاهی به صورت تپل و موهای کمپشت احمدآقا انداخت و از مغازه بیرون زد. دلش حالا بدجور گرفته بود. باز هم باید با خدا درد و دل میکرد.
- آخه چرا باید اونی که عزاداره بیآبرو بشه؟ اصلاً چرا من نتونستم جواب این احمدآقا رو بدم؟ پس من به چه دردی میخورم خدایا؟
***
سوز عجیبی از روزنههای لباس خاکیرنگش رخنه میکرد. مرتضی خیره به خیابان بود و نورهایی که هرازگاهی از روبهرو پدیدار میشدند و تابلوی قرمزرنگ «توقف» را روشن میکردند.
مهدی باتوم را با دو دست گرفته بود. قدم که میزد، شکم بزرگش تکان میخورد. هرچند قدم به مرتضی نزدیک میشد و تیکه میانداخت.
- راستی نگفتی... کشتیهات غرق شده؟ اگه میخوای، من صافکار کشتی خوب سراغ دارم...
مرتضی نگاهی عاقلاندرسفیه به مهدی انداخت و بدون اینکه جواب بدهد، سرش را تکان داد.
- راستی من باهات شوخی میکنم یه وقت به دل نگیری ها! چون دل درد میگیری!
مرتضی پوزخندی زد. حسین به آنها نزدیک شد. چفیۀ سفید، ریشهای پرپشتش را پوشانده بود.
- باز افتادی به جون این بدبخت؟ تو نمی تونی چند دقیقه آروم بگیری؟
مرتضی همچنان به جاده خیره بود. دلش داشت ضعف میکرد. درست و حسابی افطار نکرده بود. امیدوار بود حداقل مادرش برای امشب یک سحری خوب آماده کرده باشد.
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
❞ بخشدوم
✍ یک پژو پارس مشکی از راه رسید و جلوی مرتضی ترمز گرفت. دقیقاً مثل هر شب. پنجرۀ ماشین پایین رفت. پدرش دو تا پلاستیک غذا را از پنجره بیرون آورد و دست مرتضی داد.
- بفرما. اینم از سحری. این یکی پلاستیک برای خودتون، اینم برای بچههای حوزه. بخور ببین مامانت چه کرده!
مرتضی تشکر کرد و درِ ظرف یکبارمصرف بالایی را باز کرد. عطر عدسپلو در مشامش پیچید. روی دانههای عدس، چربی برق میزد و گوشهای از ظرف گوشتهای چرخکرده خودنمایی میکردند. تهدیگ خوشرنگی هم گوشۀ ظرف بود.
- بابا ممنون! کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم. از مامانم تشکر کن.
پدرش دست تکان داد و ماشین راه خیابان را در پیش گرفت. حسین مشغول جمعکردن کلهقندیها شده بود. مهدی تهدیگ زعفرانی را برداشت؛ اما دلش پیچ خورد. تهدیگ را سر جایش گذاشت. چیزی ته دلش لرزید. از خودش خجالت کشید. درِ ظرف را بست و آن را از داخل پلاستیک درآورد.
- بچهها... اینم از سحری. شما برین حوزه، من کار دارم.
مهدی پلاستیک را گرفت و سوار موتور شد.
- یعنی چی؟ کجا میری این وقت شب؟
- کار دارم. شما برید.
- مطمئنی حالت خوبه؟
مرتضی سری تکان داد و راه افتاد. کلاه کاپشن را دوباره به سرش کشید و دستها را در جیب فرو برد. در کوچه پسکوچهها پیچید. ماه در آسمان سوسو میزد و ستارهای دیده نمیشد.
سر کوچه که رسید، تازه انگار مغزش کار کرد. جا خورد. در یک دوراهی گیر کرد. حواسش نبود خانوادۀ آقاناصر سه نفرند و یک غذا برایشان کافی نیست. مانده بود چه کار کند.
دلش گرفت. انگار باز هم کاری از دستش برنمیآمد. روی جدول سر کوچه نشست و نگاهی به در آهنی حیاط خانۀ آقاناصر انداخت. تصمیمش را گرفت. ظرف غذا را در دستش محکم کرد و بهطرف خانه راه افتاد. میخواست زنگ را بزند، اما از تصمیمش مطمئن نبود. قطعاً با این کارش آن خانواده را مجبور به تعارفی عذابآور میکرد و این را دوست نداشت.
ناگهان دستی شانهاش را لمس کرد. از جا پرید.
- خب آقامرتضی! تنها تنها اومدی کار خیر؟
مهدی پشتسرش با دو تا ظرف غذا در دست ایستاده بود. حسین هم فرمان موتور را در دست داشت. مرتضی گفت:
- سکته کردم بابا!
- واقعاً تو دربارۀ ما چی فکر کردی؟ فکر کردی انقدر شکم دوستیم که حاضر نیستیم از غذا بگذریم؟ آره خب درست فکر کردی! مخصوصاً وقتی پای دستپخت مامانت در میون باشه... ای بابا! اصلاً چی دارم میگم؟ بیا این دو تا غذا رو بگیر.
- مطمئنی؟
- آره... بگیر دیگه دستم خسته شد.
مرتضی با تردید غذاها را گرفت و زنگ خانه را فشار داد.
غذاها را که دادند، سوار موتور شدند. حسین گازش را گرفت و گفت:
- عیب نداره. الان میریم براتون یک نیمروی مشتی درست میکنم.
مهدی سرش را تکان داد و گفت:
- ولی تهدیگش خیلی خوشمزه بود.
- خاک بر سرت! تهدیگش رو خوردی؟ ای شکمشل!
باد لابهلای موهای مرتضی میپیچید. نگاهی به آسمان انداخت و گفت:
- زندگی کردن عجیبترین کار دنیاست.
🖋 نویسنده: سیدامیرعلی محمودی
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
فتحنامه
💨 سوز سرما در لباس سربازها رخنه میکرد. تیغها کند شده و گوشهای روی زمین سرنیزههای شکسته شده افتاده بودند. باد خیمهها را در آغوش میکشید و سربازهای خسته را به لرز میانداخت.
اما او محکم قدم برمیداشت. به افقهای دور خیره شده بود و با صلابت لشکرش را خطاب قرار میداد: «ای لشکریان کوفه! شما با لطف خدا در جنگ پیروز شدید. پس فورا برای نبرد با دشمن به سوی شام حرکت کنید!»
🥀 سپاه خسته تر از آن بود که به شور بیفتد. نهروان سخت گذشته بود. زانوها سست بودند و توان تحمل نداشتند.
👳♂ناگهان مردی فریاد کشید. از دوردست فقط کلاهخودش مشخص بود
- یا امیرالمومنین! شمشیرهای ما کند شده! تیرهای ما تمام شده! خستهایم! ما را به شهر برگردان تا ساز و برگ جنگ را فراهم کنیم. شاید به جای کشتهشدگان، گروهی هم به ما ملحق شوند!
🔍 سرها آرام آرام تکان خوردند و زمزمهها شروع شد. دلها به این منطق مایل میشدند و عقلها توجیه میتراشیدند. تا جایی که به سختی میشد فهمید برگشت به کوفه را با عقل میپسندند یا دل.
عذرها شروع شد: یا علی! سرد است.
- خب هوا برای دشمن شما نیز سرد است.
❗️اما چیزی فراتر از سرمای هوا، تیغ جنگ را به لرزه میانداخت. چیزی فراتر از توجیههای منطقی اشعث ابن قیس. انگار ضعفی از درون، تیغها را کُند میکرد.
📎 آخر کار، هیچکس با علی مخالفت نکرد. هیچکس به روی او شمشیر نکشید، اما او از خواستهاش دست کشید و فرمان داد تا سپاه در نخیله مستقر شود. علی نفاق نمیدید، ضعف ایمان را در تن لرزان یارانش حس میکرد.
🍂 کاری نمیشد کرد. زانوها سست شده بودند...
⚡️قسمتسوم
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
_ ظرییییییف سوختم
_ قربان فکر کنم علتش را یافتم
احتمالا لب های بن سلمان عفونت داشته است
🤔🤔
#فتحنامه
#قلمدون
#جنگرمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
🔰 نــــــاو
❞ بخشاول
✍ هوا شرجی بود و بندر، آکنده از شور و همهمه. زیر آفتاب تند هند، ناوی خاکستریرنگ با قامت فولادیاش آرام روی آبهای فیروهفام بندر، لنگر انداخته بود. ناوهای دیگر هم در کنار آن صف کشیده بودند، اما این ناو برای علی معنای دیگری داشت.
ناویان با لباسهای سپیدشان دقیق و هماهنگ در صف ایستاده بودند. علی که برای دومین بار بعد از عملیات ۳۶۰، قدم روی عرشه گذاشته بود، هنوز نمیتوانست علاقهٔ عجیبش به این ناو را توضیح دهد. گاهی فکر میکرد بخشی از او شده؛ چیزی که دوست نداشت ازش فاصله بگیرد.
صدای طبلها فضای بندر را پر کرد. سپس شیپورها با صدایی رساتر، آغاز رژه را اعلام کردند. رژهای منظم، سنجیده که بیشتر شبیه یک نمایش از ارادهٔ جمعی بود تا یک مراسم تشریفاتی. جلودار با پلاکی در دست راه میرفت و پشتسرش علمدار، پرچم ایران را با غرور حمل میکرد. حرکت دستها و پاها چنان هماهنگ بود که گویی کل گروهان یک موجود واحد بودند.
علی نگاهی به پرچم ناو دنا انداخت که بالای دکل میرقصید. موجی از هیجان گرم در سینهاش پیچید و بیصدا با خودش گفت: «بار دومه رفیق! باید کاری کنیم که ارزشش رو داشته باشه».
وقتی بخش تشریفاتی تمام شد، جمعیت آرامآرام پراکنده شد و هیاهوی بندر جای خودش را به صدای فلز و موتور داد. دنا آمادهٔ حرکت میشد. موتورها غریدند، لنگر بالا کشیده شد و ناو با لرزشی آرام راه افتاد.
دریا آبی آرامی داشت؛ آرامشی که انگار بیشتر از آنکه واقعی باشد، نقابی برای چیزی پنهان بود. علی بر نرده تکیه داد و موجهایی را نگاه کرد که هرگز برایش عادی نمیشدند. عکس کوچکی از جیبش بیرون آورد. عکسی که هر بار نگاهش میکرد، گویی برایش فاصلهٔ بین خشکی و ناو چند برابر میشد.
رشید نزدیک شد.
ـ باز داری عکس پسرت رو میبینی؟!
علی لبخند تلخی زد.
ـ دفعهٔ پیش بهم گفتن راه میره؛ ولی الان نمیدونم... شاید حرفزدن هم یاد گرفته باشه.
رشید دست روی شانۀ علی گذاشت.
ـ زود میگذره علی. میرسه اون روز.
علی آهی کشید:
ـ دوست دارم «بابا» رو از دهنش بشنوم... فکر کنم خیلی ذوق داشته باشه...
عکس را سر جایش گذاشت. سینهاش را صاف کرد و بهسمت توپخانه رفت. رشید هم راه پل فرماندهی را پیش گرفت. انگار هر دو با خودشان قرار گذاشته بودند تا احساساتشان را پشت کارشان پنهان کنند.
وقتی ناو وارد منطقهٔ عملیاتی شد، صداها تغییر کردند؛ دیگر خبری از طبل و فریاد جمعیت نبود. فقط بوقهای سیستمها، صدای اپراتورها و گاهبهگاه ضربهٔ موج به بدنه به گوش میرسید.
پل فرماندهی پر از تمرکز بود. هرکس پشت دستگاه خود، با چشمانی که نمیخواست کمترین خطایی کند، تحرکات شبیهسازیشده را رصد میکرد.
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
❞ بخشدوم
***
صدای بلند آژیر فضا را شکافت.
«اخطار سونار! جسم پرسرعت… احتمال اژدر!»
صدای رشید بود، اما با لرزشی که هیچکس قبلاً از او نشنیده بود. نگاهها یکهو به نمایشگرها چرخید. روی صفحه نقطهای کوچک پیش میآمد؛ اما سرعتش آنقدر زیاد بود که بزرگ جلوه میکرد.
هر لحظه فاصله کمتر میشد. ثانیهها کش آمده بودند.
ناخدا دهان باز کرد تا فرمان بدهد، اما ناو پیش از صدور هر فرمانی به لرزه درآمد. ضربه مثل مشت عظیمی بود که از زیر آب به بدن ناو کوبیده باشند. شیشهٔ کابین خرد شد و موج انفجار هوا را داغ و سنگین کرد.
رشید روی زمین افتاد. گوشهایش سوت میکشید. هر صدایی از میان مه میآمد: صدای فریاد… تقلا… سوختن.
با زحمت اسم علی را صدا زد:
ـ ع… ع... علی!
ضربه به جلوی ناو که توپخانه در آن قرار داشت، خورده بود. بدنه شکافته شده و آب با قدرت وارد بدنه میشد. هشدارها یکی پس از دیگری روی صفحهها ظاهر میشدند، اما دیگر زمانی نداشتند. دریانوردها سعی کردند بهسمت عقب ناو بروند؛ جایی که هنوز سالم بود و قایقهای نجات آماده.
اما اژدر دوم از راه رسید. اینبار انفجار نزدیکتر بود و کوبندهتر. سکوی میانی از جا کنده شد و دود تیرهای همهجا را پوشاند. ناو با صدایی بلند، مثل فریاد اژدهای زخمی، خم شد. دریا تاریک شد یا شاید دود بود که نور را میبلعید. تنها در این میان، خون بود که به چشم میآمد.
صدای ناله و کمک، میان آهنهای پیچخورده گم میشد. دنا فرومیرفت و موجها با هر برخورد، انگار قسمتی از جانش را از آن جدا میکردند.
رشید برای لحظهای به سطح آمد. کمرمق بود و جانی در بدن نداشت. سایهٔ چند بدن در آب دیده میشد. کلاه سفید یکی روی آب مانده بود. همان کلاهی که همیشه روی سر علی مینشست.
دست دراز کرد، اما فقط آب در مشت گرفت. مشتش را گره نگه داشت...
هوا آرام بود؛ همان آرامش فریبندهای که از قبل نشان میداد چیزی در راه است. اینبار اما نسیمی که روی آب میدوید، از سمت کوه دنا میآمد؛ گویی صدایی را در خود حمل میکرد؛
صدایی کوتاه و کودکانه، مثل اولین واژهای که از دهان یک بچه بیرون میآید:
«بابا…»
🖋 نویسنده: امیرعلی هنرمند
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
09.ناو.pdf
حجم:
117.3K
💠 روایتی از صدایی کودکانه که در جوش و خروش امواج دریاها و اقیانوسها حرکت کرد و با فراز و فرود آنها تکان خورد تا به مخاطبش برسد.
امّا ......
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk