_ ظرییییییف سوختم
_ قربان فکر کنم علتش را یافتم
احتمالا لب های بن سلمان عفونت داشته است
🤔🤔
#فتحنامه
#قلمدون
#جنگرمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
🔰 نــــــاو
❞ بخشاول
✍ هوا شرجی بود و بندر، آکنده از شور و همهمه. زیر آفتاب تند هند، ناوی خاکستریرنگ با قامت فولادیاش آرام روی آبهای فیروهفام بندر، لنگر انداخته بود. ناوهای دیگر هم در کنار آن صف کشیده بودند، اما این ناو برای علی معنای دیگری داشت.
ناویان با لباسهای سپیدشان دقیق و هماهنگ در صف ایستاده بودند. علی که برای دومین بار بعد از عملیات ۳۶۰، قدم روی عرشه گذاشته بود، هنوز نمیتوانست علاقهٔ عجیبش به این ناو را توضیح دهد. گاهی فکر میکرد بخشی از او شده؛ چیزی که دوست نداشت ازش فاصله بگیرد.
صدای طبلها فضای بندر را پر کرد. سپس شیپورها با صدایی رساتر، آغاز رژه را اعلام کردند. رژهای منظم، سنجیده که بیشتر شبیه یک نمایش از ارادهٔ جمعی بود تا یک مراسم تشریفاتی. جلودار با پلاکی در دست راه میرفت و پشتسرش علمدار، پرچم ایران را با غرور حمل میکرد. حرکت دستها و پاها چنان هماهنگ بود که گویی کل گروهان یک موجود واحد بودند.
علی نگاهی به پرچم ناو دنا انداخت که بالای دکل میرقصید. موجی از هیجان گرم در سینهاش پیچید و بیصدا با خودش گفت: «بار دومه رفیق! باید کاری کنیم که ارزشش رو داشته باشه».
وقتی بخش تشریفاتی تمام شد، جمعیت آرامآرام پراکنده شد و هیاهوی بندر جای خودش را به صدای فلز و موتور داد. دنا آمادهٔ حرکت میشد. موتورها غریدند، لنگر بالا کشیده شد و ناو با لرزشی آرام راه افتاد.
دریا آبی آرامی داشت؛ آرامشی که انگار بیشتر از آنکه واقعی باشد، نقابی برای چیزی پنهان بود. علی بر نرده تکیه داد و موجهایی را نگاه کرد که هرگز برایش عادی نمیشدند. عکس کوچکی از جیبش بیرون آورد. عکسی که هر بار نگاهش میکرد، گویی برایش فاصلهٔ بین خشکی و ناو چند برابر میشد.
رشید نزدیک شد.
ـ باز داری عکس پسرت رو میبینی؟!
علی لبخند تلخی زد.
ـ دفعهٔ پیش بهم گفتن راه میره؛ ولی الان نمیدونم... شاید حرفزدن هم یاد گرفته باشه.
رشید دست روی شانۀ علی گذاشت.
ـ زود میگذره علی. میرسه اون روز.
علی آهی کشید:
ـ دوست دارم «بابا» رو از دهنش بشنوم... فکر کنم خیلی ذوق داشته باشه...
عکس را سر جایش گذاشت. سینهاش را صاف کرد و بهسمت توپخانه رفت. رشید هم راه پل فرماندهی را پیش گرفت. انگار هر دو با خودشان قرار گذاشته بودند تا احساساتشان را پشت کارشان پنهان کنند.
وقتی ناو وارد منطقهٔ عملیاتی شد، صداها تغییر کردند؛ دیگر خبری از طبل و فریاد جمعیت نبود. فقط بوقهای سیستمها، صدای اپراتورها و گاهبهگاه ضربهٔ موج به بدنه به گوش میرسید.
پل فرماندهی پر از تمرکز بود. هرکس پشت دستگاه خود، با چشمانی که نمیخواست کمترین خطایی کند، تحرکات شبیهسازیشده را رصد میکرد.
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
❞ بخشدوم
***
صدای بلند آژیر فضا را شکافت.
«اخطار سونار! جسم پرسرعت… احتمال اژدر!»
صدای رشید بود، اما با لرزشی که هیچکس قبلاً از او نشنیده بود. نگاهها یکهو به نمایشگرها چرخید. روی صفحه نقطهای کوچک پیش میآمد؛ اما سرعتش آنقدر زیاد بود که بزرگ جلوه میکرد.
هر لحظه فاصله کمتر میشد. ثانیهها کش آمده بودند.
ناخدا دهان باز کرد تا فرمان بدهد، اما ناو پیش از صدور هر فرمانی به لرزه درآمد. ضربه مثل مشت عظیمی بود که از زیر آب به بدن ناو کوبیده باشند. شیشهٔ کابین خرد شد و موج انفجار هوا را داغ و سنگین کرد.
رشید روی زمین افتاد. گوشهایش سوت میکشید. هر صدایی از میان مه میآمد: صدای فریاد… تقلا… سوختن.
با زحمت اسم علی را صدا زد:
ـ ع… ع... علی!
ضربه به جلوی ناو که توپخانه در آن قرار داشت، خورده بود. بدنه شکافته شده و آب با قدرت وارد بدنه میشد. هشدارها یکی پس از دیگری روی صفحهها ظاهر میشدند، اما دیگر زمانی نداشتند. دریانوردها سعی کردند بهسمت عقب ناو بروند؛ جایی که هنوز سالم بود و قایقهای نجات آماده.
اما اژدر دوم از راه رسید. اینبار انفجار نزدیکتر بود و کوبندهتر. سکوی میانی از جا کنده شد و دود تیرهای همهجا را پوشاند. ناو با صدایی بلند، مثل فریاد اژدهای زخمی، خم شد. دریا تاریک شد یا شاید دود بود که نور را میبلعید. تنها در این میان، خون بود که به چشم میآمد.
صدای ناله و کمک، میان آهنهای پیچخورده گم میشد. دنا فرومیرفت و موجها با هر برخورد، انگار قسمتی از جانش را از آن جدا میکردند.
رشید برای لحظهای به سطح آمد. کمرمق بود و جانی در بدن نداشت. سایهٔ چند بدن در آب دیده میشد. کلاه سفید یکی روی آب مانده بود. همان کلاهی که همیشه روی سر علی مینشست.
دست دراز کرد، اما فقط آب در مشت گرفت. مشتش را گره نگه داشت...
هوا آرام بود؛ همان آرامش فریبندهای که از قبل نشان میداد چیزی در راه است. اینبار اما نسیمی که روی آب میدوید، از سمت کوه دنا میآمد؛ گویی صدایی را در خود حمل میکرد؛
صدایی کوتاه و کودکانه، مثل اولین واژهای که از دهان یک بچه بیرون میآید:
«بابا…»
🖋 نویسنده: امیرعلی هنرمند
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
09.ناو.pdf
حجم:
117.3K
💠 روایتی از صدایی کودکانه که در جوش و خروش امواج دریاها و اقیانوسها حرکت کرد و با فراز و فرود آنها تکان خورد تا به مخاطبش برسد.
امّا ......
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
جامِ آزادیخواه تان را از خونِ کودکانِ ما لبریز کنید؛ تا شاید طعمِ گس سجیل ها را از یاد ببرید.
از اقتدار بگویید و زخمهای جذامزدهیِ زیرِ یقه را پنهان کنید؛ اما بدانید این زخمها به ستونِ پرچمِ ما تکیه دارند و هر لحظه، لبخندشان بر تنتان فراختر خواهد شد.
بنویسید، بخوانید و بر نتهایِ موسیقیتان چنگ بزنید؛ اما آگاه باشید که این ملت نیک میداند شما کدام شمشیرِ آخته و خونین را به جایِ آرشه بر گلویِ ویولن میکشید، تا ساز ناله سر دهد و شما مستانه لبخند بزنید.
#زخمهای_جذامزده
#جنگرمضان
#فتحنامه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
📌 دشمن نفهمید که گاه از گهوارهها نیز موشک می روید.
#فتحنامه
#سربازان_در_گهواره
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
سلام🖐
کی تا حالا کتاب ارتداد آقای
یامینپور رو خونده؟
👌 دید جالب و جدیدی داره اما،
😖 خیلی رو مخه؟
😵💫 اعصاب و روان برات نمیذاره؟
✅ حالا بچه های خوب فتحنامه یک روایت براتون آماده کردن پر از...
😱 دلهره، وحشت، اعصابخوردی،
بیچارگی و ....
⁉️ اگر تو خیابون نبودیم چی می شد؟
فتحنامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 خیابان...
📍 بخشاول
✍ قطرات کوچک باران، آرامآرام بر صورت حسین جای میگرفت. نزدیک به سه ساعت پرچم به دست گرفته بود و حالا مجبور بود هر چند ثانیه آن را این دست آن دست کند. بازوهایش درد میکرد. خستگی بر پلکهایش چیره شده بود و طاقت باز نگهداشتن آنها را نداشت.
- الله اکبر... الله اکبر... لطف خدا عیان شد... خامنهای جوان شد... مرگ بر اسرائیل...
شور و اشتیاق مردم را میدید و مردان و زنانی که زیر باران با همۀ وجود، حضور پیدا کرده بودند؛ اما برخلاف شبهای دیگر، دوست داشت به خانه برگردد و استراحت کند. مگر چقدر قرار بود در خیابان بمانند؟! یک هفته؟ دو هفته؟ یک ماه؟
ـ کجا میری حسین؟ هنوز که تجمع تموم نشده! وایسا با هم بریم.
با اینکه بودن در کنار علیرضا حتی چند دقیقه بیشتر هم به حسین روحیه میداد، اما تصمیمش را گرفته بود. همانطور که پرچم را دور چوبش جمع میکرد، گفت:
- خستهم علی... خسته شدم. تو میخوای بمونی بمون. من میخوام برم خونه استراحت کنم.
حرارت و ذوقی که در چهرۀ علیرضا رخنه کرده بود، جای خود را به حیرت و تعجب داد. میخواست به خود بفهماند که این حرف حسین واقعی نیست. حسین و خستگی؟ این موقع؟! امیدوار بود فقط خستگی جسمی باشد، نه چیز دیگری. او از دوست صمیمیاش مطمئن بود.
*
حسین، بارانی آبیرنگش را روی جالباسی اتاق آویزان کرد و لباسهایش را درنیاورده روی تخت دراز کشید.
- حالا ما چه گیری افتادیم این وسط که آشوبگرها چشمشون به ماست! حالا فقط ایران؟! بابا مگه اوکراین و روسیه برانداز ندارن؟ فقط ما باید بریم تو خیابون؟ بعدم مگه ما چی کار کردیم که بهمون حمله میکنن؟! مگه برای پیروزیای که تازه حتمی هم نیست، اینقدر باید سختی بکشیم؟
مدت زیادی نگذشت که از شدت خستگی، پلکهایش روی هم افتاد و خوابش برد.
*
خورشید، تقریباً وسط آسمان یکهتازی میکرد و هیچ ابری را در قلمرو خود راه نمیداد. پرتو زردرنگی بر صورت حسین افتاده بود. چشمانش را باز کرد، اما از شدت نور، تنگ شدند. روی تخت نشست و کشوقوسی رفت. گوشیاش را برداشت، اما خاموش شده بود.
- بخشکی شانس!
از جا برخاست و با همان لباسهای بیرونی که از دیشب تنش بود، از اتاق خارج شد. هوای بیرون غبارآلود بود. از پنجره ستونهای دودی را میدید که راهی آسمان بودند. مادر، دستمالش را روی صورت گذاشته بود و قطرههای اشک مانند مروارید از چشمهای قرمزش میغلتید. پدر، سرش را پایین انداخته و به دستانش تکیه داده بود.
حسین، سرش را برگرداند. انگار قلبش از جا کنده میشد. دستانش شروع به لرزیدن کرد و از شدت اضطراب، روی مبل تکنفرۀ روبروی تلویزیون افتاد. چشمانش خط سرخ شبکۀ خبر را دنبال میکرد: «شهادت قائد امت اسلام، آیتالله سیدمجتبی خامنهای به همراه رئیسجمهور محترم و رؤسای مجلس و قوۀ قضائیه».
انگار قلبش از تپش ایستاده بود. حالش را نمیفهمید. نمیدانست ناراحت است یا هیجانزده، متحیر است یا خشمگین!
صدای مهیب بمب، گوش حسین را آزار داد؛ اما انگار مادر چیزی نشنیده بود. هنوز چشمانش خیره به تلویزیون بود و سیل اشکهایش جاری. حسین اما خیره به اعماق درونش بود. انگار سنگی در گلویش گیر کرده و هر لحظه بزرگتر میشد. عذاب وجدان، مانند ماری دور قلبش حلقه زده و چیزی نمانده بود او را خفه کند.
***
#فتحنامه
#خیابان
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
📍بخشدوم
هرچند دقیقه، بمبافکنی رد میشد و بر عمر یک ساختمان، مُهر پایان میزد. شهر، پر بود از زخم و بغض در گلو مانده. دیگر برج میلادی دیده نمیشد. برج میدان آزادی فروریخته بود. هروقت حسین از چادر بیرون میآمد، نگاهش به بدنۀ تکهتکهشدۀ برج میافتاد و دلش میشکست. اتوبوسهای آتشگرفتۀ کنار ترمینال، مانند خنجری بر بدن شهر خراش میانداختند. پارکینگ ترمینال، مملو از چادرهای رنگی بود. سربازان آمریکایی در هر نقطهای از شهر دیده میشدند.
وقتی فیلمهای غزه و رفح را میدید، حتی میترسید آن را برای تهران ترسیم کند؛ اما ظاهراً واقعیت، جور دیگری رقم خورده بود. خبر شهادت پدر، پدربزرگ، عمه و چند نفر دیگر از اقوام و دوستانش، مخصوصاً علیرضا، او را ده سال پیر کرده بود. صدای سوزناک مادر که در چادر داشت دعا میخواند، از تیزی صدای هر جنگندهای، دل حسین را بیشتر میآزرد.
کنار جدول خیابان نشست و در مرداب خاطرات تلخش غوطهور شد. وسایل اتاق و خانه؛ کتابها، کامپیوتر، پلیاستیشن، لباسها؛ همه درذهنش مرور شد و احساس درماندگی را لحظهلحظه در او برانگیخت. خاطراتش با پدر، بازیها، کلکلها و بیرونرفتنهای پدرپسری.
پشت حسین خالی شده بود. هرگاه به پدر فکر میکرد، تنهایی در چشمان نیمهجانش رسوخ میکرد. دیگر توان گریه نداشت. خاطرات علیرضا هم یقهاش را سفت گرفته بود و او را رها نمیکرد. انگار دو کوه که همیشه پشتش بودند، او را تنها گذاشته بودند.
سؤالی همیشگی مانند موشکی به ذهنش ضربه میزد و او را به ستوه میآورد.
- اگه اون شب وایمیستادم، الان بابام زنده بود؟! الان علیرضا دستهاشو میذاشت رو شونههام؟ توی خونهمون بودیم و امنیت داشتیم؟!
شاید اگر آن شب پرچم را بیشتر در دستانش قرص و محکم جای داده بود، الان پارهپاره کف خیابان نبود...
🖋 نویسنده: محمدرضا برقی
#فتحنامه
#خیابان
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
اَنا رَبُّکُمُ الاَعلٰی
غرور نردبانی سست است که فرعونها را پلهپله بالا میبرد تا زمانی که سقوط فرابرسد و درههای آتش روبهروی آنها ظاهر شود.
پس ای فرعون! فریاد بکش و ادعای خدایی کن. نیل آماده است تا دهان باز کنی و بگویی:
اَنا رَبُّکُمُ الاَعلٰی
#فرعونیصفت
#جنگرمضان
#فتحنامه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee