eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
85 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
❞ بخش‌دوم ✍ یک پژو پارس مشکی از راه رسید و جلوی مرتضی ترمز گرفت. دقیقاً مثل هر شب. پنجرۀ ماشین پایین رفت. پدرش دو تا پلاستیک غذا را از پنجره بیرون آورد و دست مرتضی داد. - بفرما. اینم از سحری. این یکی پلاستیک برای خودتون، اینم برای بچه‌های حوزه. بخور ببین مامانت چه کرده! مرتضی تشکر کرد و درِ ظرف یک‌بارمصرف بالایی را باز کرد. عطر عدس‌پلو در مشامش پیچید. روی دانه‌های عدس، چربی برق می‌زد و گوشه‌ای از ظرف گوشت‌های چرخ‌کرده خودنمایی می‌کردند. ته‌دیگ خوش‌رنگی هم گوشۀ ظرف بود. - بابا ممنون! کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم. از مامانم تشکر کن. پدرش دست تکان داد و ماشین راه خیابان را در پیش گرفت. حسین مشغول جمع‌کردن کله‌قندی‌ها شده بود. مهدی ته‌دیگ زعفرانی را برداشت؛ اما دلش پیچ خورد. ته‌دیگ را سر جایش گذاشت. چیزی ته دلش لرزید. از خودش خجالت کشید. درِ ظرف را بست و آن را از داخل پلاستیک درآورد. - بچه‌ها... اینم از سحری. شما برین حوزه، من کار دارم. مهدی پلاستیک را گرفت و سوار موتور شد. - یعنی چی؟ کجا می‌ری این وقت شب؟ - کار دارم. شما برید. - مطمئنی حالت خوبه؟ مرتضی سری تکان داد و راه افتاد. کلاه کاپشن را دوباره به سرش کشید و دست‌ها را در جیب فرو برد. در کوچه پس‌کوچه‌ها پیچید. ماه در آسمان سوسو می‌زد و ستاره‌ای دیده نمی‌شد. سر کوچه که رسید، تازه انگار مغزش کار کرد. جا خورد. در یک دوراهی گیر کرد. حواسش نبود خانوادۀ آقاناصر سه نفرند و یک غذا برایشان کافی نیست. مانده بود چه کار کند. دلش گرفت. انگار باز هم کاری از دستش برنمی‌آمد. روی جدول سر کوچه نشست و نگاهی به در آهنی حیاط خانۀ آقاناصر انداخت. تصمیمش را گرفت. ظرف غذا را در دستش محکم کرد و به‌طرف خانه راه افتاد. می‌خواست زنگ را بزند، اما از تصمیمش مطمئن نبود. قطعاً با این کارش آن خانواده را مجبور به تعارفی عذاب‌آور می‌کرد و این را دوست نداشت. ناگهان دستی شانه‌اش را لمس کرد. از جا پرید. - خب آقامرتضی! تنها تنها اومدی کار خیر؟ مهدی پشت‌سرش با دو تا ظرف غذا در دست ایستاده بود. حسین هم فرمان موتور را در دست داشت. مرتضی گفت: - سکته کردم بابا! - واقعاً تو دربارۀ ما چی فکر کردی؟ فکر کردی انقدر شکم دوستیم که حاضر نیستیم از غذا بگذریم؟ آره خب درست فکر کردی! مخصوصاً وقتی پای دست‌پخت مامانت در میون باشه... ای بابا! اصلاً چی دارم می‌گم؟ بیا این دو تا غذا رو بگیر. - مطمئنی؟ - آره... بگیر دیگه دستم خسته شد. مرتضی با تردید غذاها را گرفت و زنگ خانه را فشار داد. غذاها را که دادند، سوار موتور شدند. حسین گازش را گرفت و گفت: - عیب نداره. الان می‌ریم براتون یک نیمروی مشتی درست می‌کنم. مهدی سرش را تکان داد و گفت: - ولی ته‌دیگش خیلی خوشمزه بود. - خاک بر سرت! ته‌دیگش رو خوردی؟ ای شکم‌شل! باد لابه‌لای موهای مرتضی می‌پیچید. نگاهی به آسمان انداخت و گفت: - زندگی کردن عجیب‌ترین کار دنیاست. 🖋 نویسنده: سیدامیرعلی محمودی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
فتح‌نامه
💨 سوز سرما در لباس سربازها رخنه می‌کرد. تیغ‌ها کند شده و گوشه‌ای روی زمین سرنیزه‌های شکسته شده افتاده بودند. باد خیمه‌ها را در آغوش می‌کشید و سربازهای خسته را به لرز می‌انداخت. اما او محکم قدم برمی‌داشت. به افق‌های دور خیره شده بود و با صلابت لشکرش را خطاب قرار می‌داد: «ای لشکریان کوفه! شما با لطف خدا در جنگ پیروز شدید. پس فورا برای نبرد با دشمن به سوی شام حرکت کنید!» 🥀 سپاه خسته تر از آن بود که به شور بیفتد. نهروان سخت گذشته بود. زانو‌ها سست بودند و توان تحمل نداشتند. 👳‍♂ناگهان مردی فریاد کشید. از دوردست فقط کلاه‌خودش مشخص بود - یا امیرالمومنین! شمشیرهای ما کند شده! تیر‌های ما تمام شده! خسته‌ایم! ما‌ را به شهر برگردان تا ساز و برگ جنگ را فراهم کنیم. شاید به جای کشته‌شدگان، گروهی هم به ما ملحق شوند! 🔍 سر‌ها آرام آرام تکان خوردند و زمزمه‌ها شروع شد. دل‌ها به این منطق مایل می‌شدند و عقل‌ها توجیه می‌تراشیدند. تا جایی که به سختی می‌شد فهمید برگشت به کوفه را با عقل می‌پسندند یا دل. عذر‌ها شروع شد: یا علی! سرد است. - خب هوا برای دشمن شما نیز سرد است. ❗️اما چیزی فراتر از سرمای هوا، تیغ جنگ را به لرزه می‌انداخت. چیزی فراتر از توجیه‌های منطقی اشعث ابن قیس. انگار ضعفی از درون، تیغ‌ها را کُند می‌کرد. 📎 آخر کار، هیچ‌کس با علی مخالفت نکرد. هیچ‌کس به روی او شمشیر نکشید، اما او از خواسته‌اش دست کشید و فرمان داد تا سپاه در نخیله مستقر شود. علی نفاق نمی‌دید، ضعف ایمان را در تن لرزان یارانش حس می‌کرد. 🍂 کاری نمی‌شد کرد. زانو‌ها سست شده بودند... ⚡️قسمت‌سوم 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
_ ظرییییییف سوختم _ قربان فکر کنم علتش را یافتم احتمالا لب های بن سلمان عفونت داشته است 🤔🤔 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
🔰 نــــــاو   ❞ بخش‌اول ✍ هوا شرجی بود و بندر، آکنده از شور و همهمه. زیر آفتاب تند هند، ناوی خاکستری‌رنگ با قامت فولادی‌اش آرام روی آب‌های فیروه‌فام بندر، لنگر انداخته بود. ناوهای دیگر هم در کنار آن صف کشیده بودند، اما این ناو برای علی معنای دیگری داشت. ناویان با لباس‌های سپیدشان دقیق و هماهنگ در صف ایستاده بودند. علی که برای دومین بار بعد از عملیات ۳۶۰، قدم روی عرشه گذاشته بود، هنوز نمی‌توانست علاقهٔ عجیبش به این ناو را توضیح دهد. گاهی فکر می‌کرد بخشی از او شده؛ چیزی که دوست نداشت ازش فاصله بگیرد. صدای طبل‌ها فضای بندر را پر کرد. سپس شیپورها با صدایی رساتر، آغاز رژه را اعلام کردند. رژه‌ای منظم، سنجیده که بیشتر شبیه یک نمایش از ارادهٔ جمعی بود تا یک مراسم تشریفاتی. جلودار با پلاکی در دست راه می‌رفت و پشت‌سرش علم‌دار، پرچم ایران را با غرور حمل می‌کرد. حرکت دست‌ها و پاها چنان هماهنگ بود که گویی کل گروهان یک موجود واحد بودند. علی نگاهی به پرچم ناو دنا انداخت که بالای دکل می‌رقصید. موجی از هیجان گرم در سینه‌اش پیچید و بی‌صدا با خودش گفت: «بار دومه رفیق! باید کاری کنیم که ارزشش رو داشته باشه». وقتی بخش تشریفاتی تمام شد، جمعیت آرام‌آرام پراکنده شد و هیاهوی بندر جای خودش را به صدای فلز و موتور داد. دنا آمادهٔ حرکت می‌شد. موتورها غریدند، لنگر بالا کشیده شد و ناو با لرزشی آرام راه افتاد. دریا آبی آرامی داشت؛ آرامشی که انگار بیشتر از آن‌که واقعی باشد، نقابی برای چیزی پنهان بود. علی بر نرده تکیه داد و موج‌هایی را نگاه کرد که هرگز برایش عادی نمی‌شدند. عکس کوچکی از جیبش بیرون آورد. عکسی که هر بار نگاهش می‌کرد، گویی برایش فاصلهٔ بین خشکی و ناو چند برابر می‌شد. رشید نزدیک شد. ـ باز داری عکس پسرت رو می‌بینی؟! علی لبخند تلخی زد. ـ دفعهٔ پیش بهم گفتن راه می‌ره؛ ولی الان نمی‌دونم... شاید حرف‌زدن هم یاد گرفته باشه. رشید دست روی شانۀ علی گذاشت. ـ زود می‌گذره علی. می‌رسه اون روز. علی آهی کشید: ـ دوست دارم «بابا» رو از دهنش بشنوم... فکر کنم خیلی ذوق داشته باشه... عکس را سر جایش گذاشت. سینه‌اش را صاف کرد و به‌سمت توپخانه رفت. رشید هم راه پل فرماندهی را پیش گرفت. انگار هر دو با خودشان قرار گذاشته بودند تا احساساتشان را پشت کارشان پنهان کنند. وقتی ناو وارد منطقهٔ عملیاتی شد، صداها تغییر کردند؛ دیگر خبری از طبل و فریاد جمعیت نبود. فقط بوق‌های سیستم‌ها، صدای اپراتورها و گاه‌به‌گاه ضربهٔ موج به بدنه به گوش می‌رسید. پل فرماندهی پر از تمرکز بود. هرکس پشت دستگاه خود، با چشمانی که نمی‌خواست کمترین خطایی کند، تحرکات شبیه‌سازی‌شده را رصد می‌کرد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
❞ بخش‌دوم *** صدای بلند آژیر فضا را شکافت. «اخطار سونار! جسم پرسرعت… احتمال اژدر!» صدای رشید بود، اما با لرزشی که هیچ‌کس قبلاً از او نشنیده بود. نگاه‌ها یکهو به نمایشگرها چرخید. روی صفحه نقطه‌ای کوچک پیش می‌آمد؛ اما سرعتش آن‌قدر زیاد بود که بزرگ جلوه می‌کرد. هر لحظه فاصله کم‌تر می‌شد. ثانیه‌ها کش آمده بودند. ناخدا دهان باز کرد تا فرمان بدهد، اما ناو پیش از صدور هر فرمانی به لرزه درآمد. ضربه مثل مشت عظیمی بود که از زیر آب به بدن ناو کوبیده باشند. شیشهٔ کابین خرد شد و موج انفجار هوا را داغ و سنگین کرد. رشید روی زمین افتاد. گوش‌هایش سوت می‌کشید. هر صدایی از میان مه می‌آمد: صدای فریاد… تقلا… سوختن. با زحمت اسم علی را صدا زد: ـ ع… ع... علی! ضربه به جلوی ناو که توپخانه در آن قرار داشت، خورده بود. بدنه شکافته شده و آب با قدرت وارد بدنه می‌شد. هشدارها یکی پس از دیگری روی صفحه‌ها ظاهر می‌شدند، اما دیگر زمانی نداشتند. دریانوردها سعی کردند به‌سمت عقب ناو بروند؛ جایی که هنوز سالم بود و قایق‌های نجات آماده. اما اژدر دوم از راه رسید. این‌بار انفجار نزدیک‌تر بود و کوبنده‌تر. سکوی میانی از جا کنده شد و دود تیره‌ای همه‌جا را پوشاند. ناو با صدایی بلند، مثل فریاد اژدهای زخمی، خم شد. دریا تاریک شد یا شاید دود بود که نور را می‌بلعید. تنها در این میان، خون بود که به چشم می‌آمد. صدای ناله و کمک، میان آهن‌های پیچ‌خورده گم می‌شد. دنا فرومی‌رفت و موج‌ها با هر برخورد، انگار قسمتی از جانش را از آن جدا می‌کردند. رشید برای لحظه‌ای به سطح آمد. کم‌رمق بود و جانی در بدن نداشت. سایهٔ چند بدن در آب دیده می‌شد. کلاه سفید یکی روی آب مانده بود. همان کلاهی که همیشه روی سر علی می‌نشست. دست دراز کرد، اما فقط آب در مشت گرفت. مشتش را گره نگه داشت... هوا آرام بود؛ همان آرامش فریبنده‌ای که از قبل نشان می‌داد چیزی در راه است. این‌بار اما نسیمی که روی آب می‌دوید، از سمت کوه دنا می‌آمد؛ گویی صدایی را در خود حمل می‌کرد؛ صدایی کوتاه و کودکانه، مثل اولین واژه‌ای که از دهان یک بچه بیرون می‌آید: «بابا…» 🖋 نویسنده: امیرعلی هنرمند 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
09.ناو.pdf
حجم: 117.3K
💠 روایتی از صدایی کودکانه که در جوش و خروش امواج دریاها و اقیانوس‌ها حرکت کرد و با فراز و فرود آنها تکان خورد تا به مخاطبش برسد. امّا ...... 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
جامِ آزادی‌خواه تان را از خونِ کودکانِ ما لبریز کنید؛ تا شاید طعمِ گس سجیل ها را از یاد ببرید. از اقتدار بگویید و زخم‌های جذام‌زده‌یِ زیرِ یقه را پنهان کنید؛ اما بدانید این زخم‌ها به ستونِ پرچمِ ما تکیه دارند و هر لحظه، لبخندشان بر تن‌تان فراخ‌تر خواهد شد. بنویسید، بخوانید و بر نت‌هایِ موسیقی‌تان چنگ بزنید؛ اما آگاه باشید که این ملت نیک می‌داند شما کدام شمشیرِ آخته و خونین را به جایِ آرشه بر گلویِ  ویولن می‌کشید، تا ساز ناله سر دهد و شما مستانه لبخند بزنید. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
📌 دشمن نفهمید که گاه از گهواره‌ها نیز موشک می روید. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
سلام🖐 کی تا حالا کتاب ارتداد آقای‌ یامین‌پور رو خونده؟ 👌 دید جالب و جدیدی داره اما، 😖 خیلی رو مخه؟ 😵‍💫 اعصاب و روان برات نمی‌ذاره؟ ✅ حالا بچه های خوب فتح‌نامه یک روایت براتون آماده کردن پر از... 😱 دلهره، وحشت، اعصاب‌خوردی، بیچارگی و .... ⁉️ اگر تو خیابون نبودیم چی می شد؟