فتحنامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 پرچم گمشده
✍ هوا تاریک بود. خورشید دیگر از آسمان رفته و جایش را به ماه داده بود. امشب هلال ماه کامل میشد. ستارهها در آسمان میدرخشیدند. باد هوهو میکرد و پرندگان از شدت باد در امان نبودند. ناگهان صدای اذان از مسجدی بلند شد. منتظر ماندم نماز تمام شود تا شاید کسی چشمش به من بیفتد و بلکه من را از چاله بیرون بیاورد.
نماز تمام شد و مردم یکییکی از مسجد خارج شدند. بلندبلند داد میزدم تا صدایم به گوش آنها برسد، اما چه کنم که زبان آدمیزادی را بلد نبودم. حنجرهام دیگر داشت پاره میشد. نای حرفزدن نداشتم.
- آخ! چی کار میکنی؟! ولم کن...
از شدت درد به خود میپیچیدم. دلم برای فاطمه تنگ شده بود. خیلی وقت بود که او را ندیده بودم. خاطراتم را با فاطمه داشتم یکییکی مرور میکردم.
- آخ! اوی! کی بود؟ چی بود؟
اینبار صدا خیلی محکمتر و بلندتر بود و دردش بیشتر از قبلیها اذیتم کرد. انگار چیزی رویم افتاده بود.
دختربچهای را در کنار خودم دیدم که مات و مبهوت داشت من را نگاه میکرد. گفتم:
- چیه؟! نگاه داره؟!
او که انگار حرف من را نشنیده بود، زد زیر گریه. بلندبلند گریه میکرد.
این صحنهها برایم آشنا بود. یاد فاطمه افتادم. آه! چند روزی بود که فاطمه را ندیده بودم. خیلی دلم برایش تنگ شده بود. مطمئنم برایش مشکلی پیش آمده یا شاید هم رفته مسافرت، وگرنه حتماً به سراغم میآمد و هرجور که شده من را پیدا میکرد. او خیلی به من علاقه داشت. هرجا که میرفت، من را هم با خودش میبرد. اصلاً زندگی بدون فاطمه برایم معنایی نداشت.
صدای گریهاش شدیدتر شد. مردی قدبلند که انگار پدرش بود، از بالای چاله به او دلداری میداد:
- نگران نباش فاطمه جان...
عه! اسم این دختر هم فاطمه است؛ چه جالب!
قرار بود که هلالاحمر بیاید و دخترک را از چالهای که در آن افتاده بود، دربیاورد. چالهای که کنار خانۀ فاطمه درست شده بود؛ درست بعد از آن اتفاق.
ضربات باد، تندتر از قبل میوزید. دخترک از شدت باد داشت به خود میلرزید. خودم را دورش پیچیدم تا عایقی در برابر سرما باشد و دخترک سرما نخورد.
انگار گرمتر شده بود. دیگر صدای نالههایش نمیآمد. از شدت خستگی خوابش برده بود. خوشحال شدم از اینکه توانستم فایدهای داشته باشم.
هلالاحمر سر رسید. دخترک با صدای آنها از خواب بیدار شد. نردبانی را پایین دادند و خانمی توی چاله آمد. دخترک من را کنار زد. از من تشکر کرد و رفت بغل آن خانم. از نردبان رفتند بالا؛ اما یکدفعه...
دخترک از نردبان، پایین آمد. من را برداشت و پلههای نردبان را یکییکی بالا رفت. پلۀ آخر را طی کرد، در آغوش پدرش رفت و او را بغل کرد.
پدرش از هلالاحمر تشکر کرد. آنها نردبان را برداشتند و باعجله سوار ماشین مخصوص خود شدند و رفتند. انگار کسان دیگری هم مانند دخترک نیاز به کمک داشتند.
فاطمه با یک دستش دست پدر را گرفته بود و من را در دست دیگرش داشت. حالا دیگر صاحب جدیدی پیدا کرده بودم.
***
بالأخره به آرزویم رسیدم. من هم مانند دیگر پرچمها به اهتزاز درآمدم. به خودم افتخار میکردم. اشک شوق از چشمانم جاری شده بود. خیلی وقت بود که در آن چاله گرفتار شده بودم. احساس راحتی میکردم... اما راحتی بدون فاطمه...
هنوز از فاطمه خبری نبود. آخرین تصویری که از او به یاد دارم، برای چهل روز پیش است. شاید فاطمه به یک سفر خیلی طولانی رفته... سفری که دیگر راه برگشتی ندارد.
🖋 نویسنده: محمدحسین عندلیب
پایۀ پنجم دبستان
💔 به یاد شهید فاطمه طاهریفرد
#فتحنامه
#پرچم_گمشده
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
11.پرچم گمشده.pdf
حجم:
155.5K
💠 روایتی نو از دیدگاهی تازه
#فتحنامه
#پرچم_گمشده
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
✨ اذان داده بودند. حارث قدم زنان بازار را پشت سر میگذاشت. صدای داد و فریادها با برخاستن اذان رو به خاموشی گذاشته بود.
🖐 عثمان را از دور دید و سلام داد. دستی به عقالش کشید و لبخند زد. عثمان را در آغوش کشید و گفت: «سلام برادر. سر به بازار گذاشتی!»
🔥 عثمان سری تکان داد و گفت: «از وقتی از نهروان برگشتیم، زن و بچه برایم زندگی نگذاشتهاند. هی این را بخر، آن را بخر. وقت سر خاراندن ندارم. بعد علی میخواهد ما را به جنگ ببرد. مگر میگذارند؟»
- به خدا راست میگویی. نمیشود که هر روز جنگ باشیم. به هر حال نان برای خوردن نمیخواهیم؟
- اصلا غیر از آن. این سپاه در سه سال، سه جنگ سخت را پشت سر گذاشته. تنفس میخواهد.
🕌 به مسجد رسیدند. مردم صف ایستاده بودند و صدای الله اکبر بلند شد. حارث حواسش پرت بود. حقیقتی پشت خروارها توجیه خاک میخورد. حقیقتی تلخ. آنها یار علی نبودند...
💔 علی غمگین بود. این در حرف زدنش هم مشهود بود. از یارانش رضایت نداشت. یارانی که قبل از صفین، شامل تمجیدهای او میشدند حالا علی خطاب به آنها میگفت: «شما فقط در هنگام صلح شیران بیشهاید و زمانی که به جنگ فراخوانده شوید، روباه مکارید!»
⚡️قسمتپنجم
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathname
فتحنامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 ساعت ۹:۴۰
✍ حسی عجیب داشتم. صحنهای شبیه آخرین حج نبی خدا؛ حالوهوای حَجةُالوداع را استشمام میکردم. باریکۀ نوری از پنجره رد میشد و از کنار پرده عبور میکرد و بر سطرسطر صفحاتم مینشست. کلماتم زیر نور میدرخشیدند و بازتاب آن، چهرۀ سیدعلی را روشن میکرد.
دستان گرمش جلد قهوهای کهنهام را احاطه کرده بود و حسی لذتبخش را به من منتقل میکرد.
لبان ترکخورده و پوستپوستش بر هم میخورد و از میان شیارهایش کلمات همچون آبی خنک و گوارا عبور میکردند و آتش سینۀ او را شعلهورتر میکردند! آب مایۀ خاموشی آتش است؛ اما آتش سینۀ سیدعلی با ذرهذرۀ آب، بیشتر گر میگرفت و شعله میکشید.
من اما داستان دیگری داشتم؛ داستانی دور و دراز؛ کتاب راهنمایی بودم که بعد از جدا شدن از دستان نبی خدا مسلمانان مختلفی را دیده و تجربه کرده بود. من در طی این قرنها و سالهایی که از تولدم میگذشت، لحظات تلخ و شیرینی گذرانده بودم. چه بسیار شبها و روزها که عابدانی تصمیم میگرفتند لحظات آخر زندگیشان را با نام خدا بگذرانند. من همدم شبهای بیمهتاب علی بودم و مونس روزهای تاریک موسی کاظم و مرهمی بر زخمهای خونین حسین!
نگاهش کردم. در شیشههای عینکش کلماتی را دیدم که جان میگرفتند و صحنههایی را در مقابلم به نمایش میگذاشتند. همانطور که بازتاب سطرها را در چشمانش میدیدم، به آیه رسیدم. چشمانم را بستم و با او تکرار کردم:
«فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبِينِ».
*
دیدگانم را که گشودم. خودم را در سالنی دیدم. پشت تریبون، سیدعلی ایستاده بود؛ روی چشمانش عینکی با قاب مشکی جا خوش کرده بود. محاسنش خاکستری بود و عصایی در دست داشت. پسزمینۀ تصویرش دیواری زرشکی بود که با خطهای عمودیِ طلاییرنگ تقسیم میشد.
روبرویش، روی صندلیها علمای زیادی نشسته بودند و بالای سرش هم شیخی مُسن با عمامهای سفید، گوش به صدای او سپرده بود. سیدعلی بعد از کمی بحث و جدل، از پشت تریبون پایین آمد و روی صندلیاش نشست.
هنوز در شوک این بودم «اینجا کجاست؟» که صدایی در سالن پیچید:
ـ آقایونی که موافق رهبری آقای خامنهای هستن، قیام بفرمایند.
یکییکی همه بلند شدند؛ برخی به یکدیگر نگاه میکردند و برخی هنوز نشسته بودند. بعد از دقایقی، صدای صلوات در فضا پیچید. چشم به سیدعلی دوختم؛ با دستش عینک را بالا داد. اشکِ دور چشمهایش را پاک کرد و دوباره عینک را روی صورتش گذاشت.
دیدگانش برق میزد؛ میشد روشناییِ توکل را در نگاهش، در وقارش، در ایستادن و سخن گفتنش دید.
*
به خودم که آمدم، دوباره روبهروی سیدعلی بودم؛ زیر نور خورشید. دورتادور اتاق را پشتیهای کِرِمِ پررنگی احاطه کرده بود و روی زمین پارچههای سفید و آبی انداخته بودند.
به سیدعلی نگاه کردم؛ همچنان داشت من را میخواند. هنوز خیلی از ابتدای سورۀ قصص نگذشته بود. به ساعت نگاه کردم؛ ۹:۴۰ بود. ناگهان صدایی به گوشم خورد...
صدای دلنشین سیدعلی دوباره در سرم پیچید که میخواند:
«وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى ٱلَّذِينَ ٱسْتُضْعِفُوا۟ فِي ٱلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ ٱلْوَارِثِينَ».
صدای وحشتناکی آمد؛ ناگهان پرت شدم و به دیوار خوردم. آخرین چیزی که دیدم، مشت گرهکردهای بود که از زیر آوار بیرون آمده بود و ردی از خون، کنار نگین انگشتریِ در دستش میلغزید.
🖋 نویسنده: محمدمیثم احمدیانیزدی
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
12.ساعت 9و40.pdf
حجم:
106.2K
روایتی از تلاوتی که تاریخساز شد.
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
با خون زندهایم و سبز میشویم.
در آغوش خدا میمانیم و مرزهای این افلاک را با تیغ موشک خراش میدهیم.
این دنیا نیاز داشت آسمان را زخمی ببیند و بفهمد که آسمان همیشه آبی نیست و ظلم، پشت زیباییها پنهان است.
#فتحنامه
#تیغ_موشک
#جنگرمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
📍 محمدبنحذیفه در دروازۀ شهر مصر ایستاده بود و روبرویش بیابانی با تپههای ماسهای بزرگ قرار داشت و کاروانی همچون رودی باریک از دل صحرا و از میان تپه ها پیچ و تاب می خورد و عبور می کرد.
✨ محمد برگشت. او کارهای بزرگی در مصر داشت. در اولین مرحله باید به سراغ عبدالله بن ابیسرح میرفت!
🔥 گروه عظیمی از مردم، با چماق و دیلم از کوچههای مصر و از کنار خانههای گلی میگذشتند و لحظه به لحظه بر تعدادشان اضافه میشد.
👳♂ در جلوی صفوف مردم، مردی بلندقامت با سینهای ستبر ایستاده بود؛
محاسنی جوگندمی داشت و دستار قهوهای بر سر، و لباس خاکیرنگی پوشیده بود.
🎗حاکم مصر بر تختش تکیه زده بود. لباسی از جنس حریر به رنگ سفید بر تن داشت و دستار طلاییاش از ابریشمی لطیف بود.
🍸عبدالله جام زرینش را بلند کرد. کنیزی جلو آمد و آن را از شراب، لبالب کرد.جرعهای نوشید و جام را پایین آورد که سربازی دواندوان آمد و تعظیم مختصری کرد.
- مگر نگفتم تا غروب کسی مزاحم نشود؟
- ببخشید قربان! موضوع مهمی را باید به عرضتان میرساندم.
- وای به حالت اگر خبرت عیش ما را خراب کند.
نگهبان مکثی کرد و گفت:
- مردم قربان! مردم به جوش آمده و روبروی دروازه جمع شدهاند.
❗️عبدالله سراسیمه روی ایوان آمد و خیل عظیم جمعیت را در مقابل چشمانش دید.
مردی که جلوتر از همه ایستاده بود رو به ایوان قصر کرد و گفت:
- آهای مردک مرتد، اگر مردی بیا پایین!
نکند میخواهی مثل زنان در پستو خانهات قایم شوی؟
- تو چرا ابنحذیفه؟ تو که نان و نمک عثمان را خوردهای!؟
چندی بعد...
📌 ابن ابیسرح بعد از مدتی تاختن بیوقفه، به مرز فلسطین رسید. از دور سواری را دید که بهسمت او میآمد.
- که هستی؟
- قاصدم و به مصر میروم.
- عثمان چه شد؟
حتما مخالفینش را اعدام کرد نه!؟
- مسلمین عثمان را کشتند و فاتحهاش را هم خواندند.
🛕 عبدالله، سری از روی تاسف تکان داد و اِنّا للّه گفت و بهسوی شام تاخت؛ بلکه در دستگاه معاویه به جایگاه از دست رفتۀ خود برسد.
💫 همزمان با رسیدن ابن ابیسرح به شام، سواری به مصر رسید.
قیس بن سعد!
⚡️قسمتششم
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 کار جهادی
بخشاول
✍ از مرکز خرید بیرون آمد. رفت سمت ماشینش که کنار خیابان پارک کرده بود. شالش افتاده بود. البته برایش مهم نبود که افتاده. درِ ماشین را باز کرد و نشست.
پلاستیکهای خرید را روی صندلی عقب گذاشت. از کیف دستیاش آینه و رژلب را برداشت. صورتش را نزدیک آینه آورد. آرایشش را پررنگ کرد. باز خودش را توی آینه نگاه کرد. سوئیچ را انداخت. ماشین روشن شد. راه افتاد بهسمت خانه.
*
گوشیاش را برداشت. پیامک جدید آمده بود. بازش کرد. تعجب و نگرانی بر چهرهاش پاشید. پیامک از پلیس امنیت اخلاقی بود. گفته بودند باید به فلانجا بیاید و توضیحاتی بدهد. نمیدانست چه کار کند. میخواست بیخیال پیامک شود؛ ولی میترسید اگر نرود، بیایند خانهشان و او را بگیرند. آخرسر تصمیم به رفتن گرفت. هرچه بادا باد!
*
پلهها را دو تا بالا میرفت و یکی پایین میآمد. گر گرفته بود و عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بود. نمیدانست برای چه او را فراخواندهاند. از سربازی که پشت یک میز نشسته بود، پرسید:
_ ببخشید... برای من این پیامک اومده...
گوشی را جلوی صورت سرباز گرفت.
_ باید کجا برم؟
سرباز با اشارهٔ دست، اتاقی را به او نشان داد. چند نفر توی صف بودند. روی یک صندلی نشست تا نوبتش شود. گوشی را جلوی صورتش گرفت.
نفر جلوییاش که بیرون آمد، بلند شد و وارد اتاق شد. پشت میزی بزرگ و بلند، افسری نشسته بود و چیزی مینوشت. جلوی میز که رسید، افسر سرش را بلند کرد.
_ خانمِ...؟!
_ سعیدی هستم. کیانا سعیدی.
_ آهان... اون پروندهٔ بیحجابی...
_ بیحجابی؟! نه جناب سروان من هیچوقت بیحجاب نمیگردم. حالا شاید بدحجاب باشم، ولی...
ادامه نداد. افسر به نمایشگر کنار میزش نگاهی کرد. با موس انگار دنبال فایلی میگشت. بعد از چند لحظه نمایشگر را بهطرف او برگرداند و گفت:
_ این شما نیستید؟ توی ماشین... این ماشین شما نیست؟
نگاهی به نمایشگر انداخت. فیلم دوربین مداربستهٔ مرکز خرید بود. آنجا که شالش افتاده و داشت آرایش میکرد.
_ بله... فکر کنم خودمم.
_ خب حالا چی کار کنیم.
با حالتی از خشم و استیصال گفت:
_ ببخشید... شال از سرم افتاده بود...
_ خب... حالا چند تا حکم داریم اینجا... کمک توی خانهٔ سالمندان... شستن قبور... یا پنج ملیون جریمهٔ نقدی.
کمی فکر کرد. از همه بهتر جریمهٔ نقدی بود. در شأن خودش نمیدید که
گزینههای دیگر را انتخاب کند.
_ جریمه میدم.
افسر دوباره نگاهی به او کرد.
_ چون دفعهٔ اولتون بوده این دفعه شما رو میبخشیم، ولی دفعهٔ بعد باید جریمهٔ سنگین بدین.
وقتی داشت از پلهها پایین میآمد، خشمی توام با ناراحتی از رویش میبارید.
***
#فتحنامه
#کار_جهادی
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
بخشدوم
لباسش را پوشید. رفت سراغ آینه خودش را برانداز کرد. خواست رژلبی بکشد، ولی پشیمان شد؛ اما از خط چشم نگذشت. اُورکت رزمی پلنگیاش را تن کرد.
_ باز داری میری توی این تجمعات؟
مادرش حوصلهٔ این کارها را نداشت. دوست نداشت او هم برود.
_ شما نمیاین؟
_ برو بابا... تو هم نمیخواد بری! این شبکهها میگن امشب قراره این تجمعات رو هم بزنن.
هنوز داشت خودش را برانداز میکرد. انگار میخواست به مهمانی برود! به مادر که در چارچوب درِ اتاق ایستاده بود، نگاه کرد.
_ غلط کردن... اگرم بزنن اشکالی نداره... فوقش میمیریم دیگه... بهتره از اینه که خاکمون رو بگیرن.
_ چه حرفها میزنه! تا همین دیروز داشتی به این حکومت فحش میدادی! حالا برای ما شدی طرفدارش؟
_ اون موقع فکر میکردم شخص اول مملکت رفته توی زیرزمین قایم شده... انقد این شبکهها چرتوپرت گفتن که نفهمیدیم چی شد.
_ فکر کنم توی این خیابونها چیزخورت کردن... توی اون چاییهاشون چی میریزن؟
لبهایش را به هم فشار داد و به مادرش نگاهی اخمآلود کرد.
_ بههرحال من میرم... شما هم بیای دلت باز میشه.
مادر نگاه غضبآلودی به او کرد.
_ همون تو میری برای هفت پشتمون بسه! حالا که میخوای کار خودتو بکنی... مواظب خودت باش...
چفیهٔ سیاهوسفیدش را روی سرش گره زد و مرتب کرد. از کنار مادرش رد شد و گونهاش را بوسید.
***
پرچمبهدست کنار خیابان ایستاده بود. ماشینها آرام از کنارش رد میشدند.
با کلی خواهش، برادرهای ایستبازرسی را راضی کرده بود که کنارشان بایستد و حداقل پرچم تکان بدهد.
جوانی به او نزدیک شد. پشتبندش هم یک نفر دوربینبهدست میآمد. یکهو پرسید:
_ ببخشید خانوم! میتونم از شما مصاحبه بگیرم؟
گفت مشکلی ندارد. دوربین به سمتش گرفته شد و جوان پرسید:
_ چی شده که خانمها گشت وامیستن؟
_ من دوست داشتم کار جهادی انجام بدم... هی میاومدم توی خیابون پرچم میچرخوندم، ولی الان گفتم بیام کار جهادی بکنم.
_ شما مطلع هستید که همین ایستها رو با پهپاد الان میزنن؟
_ بله مطلعم.
_ الان اگه صدای پهپاد بیاد چی کار میکنید؟
_ نمیدونم چی کار میکنم... حتماً پناه میگیرم دیگه...
_ الان میگن مردم دیگه خسته شدن... شما خسته نشدین؟
_ اصلاً... این جنگ باید تموم بشه.
_ اگه خودمون نابود شدیم چی اونوقت؟
_ دیگه حداقل ایستاده مردیم... زانو نزدیم...
جوان چیز دیگری نگفت. تشکر کرد و با دوستش از او خداحافظی کرد.
کنار خیابان و تابلوی ایستبازرسی، با لبخندی خوشایند، هنوز داشت پرچم را تکان میداد.
🖋 نویسنده: حسین علینقی
#فتحنامه
#کار_جهادی
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk