eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
85 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
12.ساعت 9و40.pdf
حجم: 106.2K
روایتی از تلاوتی که تاریخ‌ساز شد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
با خون زنده‌ایم و سبز می‌شویم. در آغوش خدا می‌مانیم و مرزهای این افلاک را با تیغ موشک خراش می‌دهیم. این دنیا نیاز داشت آسمان را زخمی ببیند و بفهمد که آسمان همیشه آبی نیست و ظلم، پشت زیبایی‌ها پنهان است. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
📍 محمد‌بن‌حذیفه در دروازۀ شهر مصر ایستاده بود و روبرویش بیابانی با تپه‌های ماسه‌ای بزرگ قرار داشت و  کاروانی همچون رودی باریک از دل صحرا و از میان تپه ها پیچ و تاب می خورد و عبور می کرد. ✨ محمد برگشت. او کارهای بزرگی در مصر داشت. در اولین مرحله باید به سراغ عبدالله بن ابی‌سرح می‌رفت! 🔥 گروه عظیمی از مردم، با چماق و دیلم از کوچه‌های مصر و از کنار خانه‌های گلی می‌گذشتند و لحظه به لحظه بر تعدادشان اضافه می‌شد. 👳‍♂ در جلوی صفوف مردم، مردی بلندقامت با سینه‌ای ستبر ایستاده بود؛ محاسنی جوگندمی داشت و دستار قهوه‌ای بر سر، و لباس خاکی‌رنگی پوشیده بود. 🎗حاکم مصر بر تختش تکیه زده بود. لباسی از جنس حریر به رنگ سفید بر تن داشت و دستار طلایی‌اش از ابریشمی لطیف بود. 🍸عبدالله جام زرینش را بلند کرد. کنیزی جلو آمد و آن را از شراب، لبالب کرد.جرعه‌ای نوشید و جام را پایین آورد که سربازی دوان‌دوان آمد و تعظیم مختصری کرد. - مگر نگفتم تا غروب کسی مزاحم نشود؟ - ببخشید قربان! موضوع مهمی را باید به عرضتان می‌رساندم. - وای به حالت اگر خبرت عیش ما را خراب کند. نگهبان مکثی کرد و گفت: - مردم قربان! مردم به جوش آمده و روبروی دروازه جمع شده‌اند. ❗️عبدالله سراسیمه روی ایوان آمد و خیل عظیم جمعیت را در مقابل چشمانش دید. مردی که جلوتر از همه ایستاده بود رو به ایوان قصر کرد و گفت: - آهای مردک مرتد، اگر مردی بیا پایین! نکند می‌خواهی مثل زنان در پستو خانه‌ات قایم شوی؟ - تو چرا ابن‌حذیفه؟ تو که نان و نمک عثمان را خورده‌ای!؟ چندی بعد... 📌 ابن ابی‌سرح بعد از مدتی تاختن بی‌وقفه، به مرز فلسطین رسید. از دور سواری را دید که به‌سمت او می‌آمد. - که هستی؟ - قاصدم و به مصر می‌روم. -  عثمان چه شد؟ حتما مخالفینش را اعدام کرد نه!؟ - مسلمین عثمان را کشتند و فاتحه‌اش را هم خواندند. 🛕 عبدالله، سری از روی تاسف تکان داد و اِنّا للّه گفت و به‌سوی شام تاخت؛ بلکه در دستگاه معاویه به جایگاه از دست رفتۀ خود برسد. 💫 هم‌زمان با رسیدن ابن ابی‌سرح به شام، سواری به مصر رسید. قیس بن سعد! ⚡️قسمت‌ششم 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 کار جهادی بخش‌اول ✍ از مرکز خرید بیرون آمد. رفت سمت ماشینش که کنار خیابان پارک کرده بود. شالش افتاده بود. البته برایش مهم نبود که افتاده. درِ ماشین را باز کرد و نشست. پلاستیک‌های خرید را روی صندلی عقب گذاشت. از کیف دستی‌اش آینه و رژلب را برداشت. صورتش را نزدیک آینه آورد. آرایشش را پررنگ کرد. باز خودش را توی آینه نگاه کرد. سوئیچ را انداخت. ماشین روشن شد. راه افتاد به‌سمت خانه. * گوشی‌اش را برداشت. پیامک جدید آمده بود. بازش کرد. تعجب و نگرانی بر چهره‌اش پاشید. پیامک از پلیس امنیت اخلاقی بود. گفته بودند باید به فلان‌جا بیاید و توضیحاتی بدهد. نمی‌دانست چه کار کند. می‌خواست بی‌خیال پیامک شود؛ ولی می‌ترسید اگر نرود، بیایند خانه‌شان و او را بگیرند. آخرسر تصمیم به رفتن گرفت. هرچه بادا باد! * پله‌ها را دو تا بالا می‌رفت و یکی پایین می‌آمد. گر گرفته بود و عرق سرد بر پیشانی‌اش نشسته بود. نمی‌دانست برای چه او را فراخوانده‌اند. از سربازی که پشت یک میز نشسته بود، پرسید: _ ببخشید... برای من این پیامک اومده... گوشی را جلوی صورت سرباز گرفت. _ باید کجا برم؟ سرباز با اشارهٔ دست، اتاقی را به او نشان داد. چند نفر توی صف بودند. روی یک صندلی نشست تا نوبتش شود. گوشی را جلوی صورتش گرفت. نفر جلویی‌اش که بیرون آمد، بلند شد و وارد اتاق شد. پشت میزی بزرگ و بلند، افسری نشسته بود و چیزی می‌نوشت. جلوی میز که رسید، افسر سرش را بلند کرد. _ خانمِ...؟! _ سعیدی هستم. کیانا سعیدی. _ آهان... اون پروندهٔ بی‌حجابی... _ بی‌حجابی؟! نه جناب سروان من هیچ‌وقت بی‌حجاب نمی‌گردم. حالا شاید بدحجاب باشم، ولی... ادامه نداد. افسر به نمایشگر کنار میزش نگاهی کرد. با موس انگار دنبال فایلی می‌گشت. بعد از چند لحظه نمایشگر را به‌طرف او برگرداند و گفت: _ این شما نیستید؟ توی ماشین... این ماشین شما نیست؟ نگاهی به نمایشگر انداخت. فیلم دوربین مداربستهٔ مرکز خرید بود. آنجا که شالش افتاده و داشت آرایش می‌کرد. _ بله... فکر کنم خودمم. _ خب حالا چی کار کنیم. با حالتی از خشم و استیصال گفت: _ ببخشید... شال از سرم افتاده بود... _ خب... حالا چند تا حکم داریم اینجا... کمک توی خانهٔ سالمندان... شستن قبور... یا پنج ملیون جریمهٔ نقدی. کمی فکر کرد. از همه بهتر جریمهٔ نقدی بود. در شأن خودش نمی‌دید که گزینه‌های دیگر را انتخاب کند. _ جریمه می‌دم. افسر دوباره نگاهی به او کرد. _ چون دفعهٔ اولتون بوده این دفعه شما رو می‌بخشیم، ولی دفعهٔ بعد باید جریمهٔ سنگین بدین. وقتی داشت از پله‌ها پایین می‌آمد، خشمی توام با ناراحتی از رویش می‌بارید. *** 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌دوم لباسش را پوشید. رفت سراغ آینه خودش را برانداز کرد. خواست رژلبی بکشد، ولی پشیمان شد؛ اما از خط چشم نگذشت. اُورکت رزمی پلنگی‌اش را تن کرد. _ باز داری می‌ری توی این تجمعات؟ مادرش حوصلهٔ این کارها را نداشت. دوست نداشت او هم برود. _ شما نمیاین؟ _ برو بابا... تو هم نمی‌خواد بری! این شبکه‌ها می‌گن امشب قراره این تجمعات رو هم بزنن. هنوز داشت خودش را برانداز می‌کرد. انگار می‌خواست به مهمانی برود! به مادر که در چارچوب درِ اتاق ایستاده بود، نگاه کرد. _ غلط کردن... اگرم بزنن اشکالی نداره... فوقش می‌میریم دیگه... بهتره از اینه که خاکمون رو بگیرن. _ چه حرف‌ها می‌زنه! تا همین دیروز داشتی به این حکومت فحش می‌دادی! حالا برای ما شدی طرفدارش؟ _ اون موقع فکر می‌کردم شخص اول مملکت رفته توی زیرزمین قایم شده... انقد این شبکه‌ها چرت‌وپرت گفتن که نفهمیدیم چی شد. _ فکر کنم توی این خیابون‌ها چیزخورت کردن... توی اون چایی‌هاشون چی می‌ریزن؟ لب‌هایش را به هم فشار داد و به مادرش نگاهی اخم‌آلود کرد. _ به‌هرحال من می‌رم... شما هم بیای دلت باز می‌شه. مادر نگاه غضب‌آلودی به او کرد. _ همون تو می‌ری برای هفت پشتمون بسه! حالا که می‌خوای کار خودتو بکنی... مواظب خودت باش... چفیهٔ سیاه‌وسفیدش را روی سرش گره زد و مرتب کرد. از کنار مادرش رد شد و گونه‌اش را بوسید. *** پرچم‌به‌دست کنار خیابان ایستاده بود. ماشین‌ها آرام از کنارش رد می‌شدند. با کلی خواهش، برادرهای ایست‌بازرسی را راضی کرده بود که کنارشان بایستد و حداقل پرچم تکان بدهد. جوانی به او نزدیک شد. پشت‌بندش هم یک نفر دوربین‌به‌دست می‌آمد. یکهو پرسید: _ ببخشید خانوم! می‌تونم از شما مصاحبه بگیرم؟ گفت مشکلی ندارد. دوربین به سمتش گرفته شد و جوان پرسید: _ چی شده که خانم‌ها گشت وامیستن؟ _ من دوست داشتم کار جهادی انجام بدم... هی می‌اومدم توی خیابون پرچم می‌چرخوندم، ولی الان گفتم بیام کار جهادی بکنم. _ شما مطلع هستید که همین ایست‌ها رو با پهپاد الان می‌زنن؟ _ بله مطلعم. _ الان اگه صدای پهپاد بیاد چی کار می‌کنید؟ _ نمی‌دونم چی کار می‌کنم... حتماً پناه می‌گیرم دیگه... _ الان می‌گن مردم دیگه خسته شدن... شما خسته نشدین؟ _ اصلاً... این جنگ باید تموم بشه. _ اگه خودمون نابود شدیم چی اون‌وقت؟ _ دیگه حداقل ایستاده مردیم... زانو نزدیم... جوان چیز دیگری نگفت. تشکر کرد و با دوستش از او خداحافظی کرد. کنار خیابان و تابلوی ایست‌بازرسی، با لبخندی خوشایند، هنوز داشت پرچم را تکان می‌داد. 🖋 نویسنده: حسین علینقی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
💔 رهبر شهید انقلاب 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
‼️منابع نزدیک به خانواده پهلوی: شاهزاده در سلامت کامل هستند، فقط مقدار جزئی سسالت دارند.
کابوس کاخ نشینان! امروز فلاخن داوود، تبر ابراهیم و عصای موسی در دست مستضعفینی است که عزم در هم کوبیدن ابهت جالوت، تخت نمرود و کاخ فرعون دارند. کاخ نشین‌ها در همهمه ثروت خود گم شده اند و برق سکه‌های طلا آن چنان کورشان کرده‌است که نمی‌توانند باور کنند، روزی خواب‌ و خیالشان به پایان خواهد رسید. و در این میان سلام بر تو ای کابوس کاخ‌نشینان! 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 هشت تا به نیت امام‌رضا بخش‌اول ✍ کوچه مثل همیشه نیمه‌تاریک و خلوت بود. از سمت راستمان خانه‌هایی کوچک و ویلایی به یکدیگر شانه می‌کشیدند. پرتو مهتاب، که به تازگی در نبرد با سرخی آسمان شهر چیره شده بود، درخشان و قدرتمند زمین را کمی روشن می‌کرد. زیر ساختمان‌های ستبر و بلند قدم‌قدم به‌سمت خانۀ دایی می‌رفتیم. نی‌نی، تخت خوابیده بود؛ انگار هیچ‌گاه تنش به تشک خوشخواب کالسکه برخورد نکرده بود. در خانه که بودیم، گاه امواج صدای مادر و پدر بالا و پایین می‌رفت. پدر که تازه از جایی آمده بود، گفت: - مطمئنی می‌خوای بری؟ خطرناکه ها! - داداشم بعدِ ۲۰ روز برگشته از مأموریت... نَرَم پیشش؟ می‌خوام برم دخترمون رو بهش نشون بدم... وقتی به دنیا اومد خونه نبود. - نمی‌خوام هی بگم، ولی می‌دونی که احتمالش هست ردشو زده باشن! - انقد منو نترسون! کلاً دو سه ساعت اومده و می‌خواد برگرده... می‌رم سریع میام. و خیلی باعجله ما را آماده کرد و به‌سمت خانۀ دایی راه افتادیم. با این‌که چادری به رنگ آسمان شب و زیر آن پالتویی مخمل به تن داشت، اما کمی می‌لرزید. دست من را می‌فشرد و دنبال خودش آرام می‌کشید. آن‌قدر عجله کرده بود که لباس من را چپه تنم کرده بود. *** کمی قدّم را بلند کردم و روی پنجه ایستادم تا به زنگ در برسم. چند لحظه بعد، فاطمه آمد و در را باز کرد. تا ما را دید، با چشمانی شادمان و لحنی بچگانه گفت: - سلام عمه! خوش اومدی! نی‌نی رو بده بغل من. نی‌نی را که هنوز اسم نداشت و مادر و پدر برایش به توافق نرسیده بودند، به آغوش گرم خودش چسباند. مادر کالسکه را در راهروی سرتاسر سفید و نسبتاً طولانی جمع کرد و به دیوار تکیه داد. با چهره‌ای شاد وارد شد. زن‌دایی که خاله مَنظَر صدایش می‌کردم، در آشپزخانه به آشپزی و پذیرایی مشغول بود. با دیدن مادر کمی از اضطراب چهره‌اش کم شد و لبخندی گرم و آشنا بر لبانش نشست. با آغوش باز سلام گرمی داد. از راهروی باریک کنار آشپزخانه گذشتم و بر روی مبل، کنار علی نشستم. لحظه‌ای پیش به هم سری تکان داده بودیم. به انتهای خط نگاه علی خیره شدم؛ جایی که دایی با گوشی‌اش کنار گلدان‌های پنجره داشت صحبت می‌کرد و با دست دیگرش موهای زینب، ته‌تغاری خانه‌شان را نوازش می‌کرد. رو به علی گفتم: - دایی کی برگشت؟ - حدود دو ساعت می‌شه بابا برگشته! با یه خط عجیب تماس گرفت و گفت داره میاد. درضمن گفت ما به شما زنگ نزنیم خودش بهتون می‌گه. - اما خاله که به مامانم زنگ زده بود. - نمی‌دونم دیگه. تلویزیون رو دیدی؟ همۀ سردارها و فرمانده‌ها رو دارن می‌زنن؟ من که بابام یه پاسدار ساده بیشتر نیست؛ اما یه کم می‌ترسم محمدحسین. - دایی اگه برا شما و خودش خطرناک بود، نمی‌اومد... الکی نترس! البته قیافه‌ت که خوشحاله! - بابام برگشته دیگه... خوشحال نباشم؟ چند لحظه‌ای مکث کرد. بعد ادامه داد: - مامان که با بابا صحبت می‌کرد، یک لحظه صداش رفت بالا و گفت فقط به فکر کارِتی یه کم به فکر ما باش! فکر کنم اعصابش خیلی خورد شده! - مامان منم قبل اومدن با بابام بحثش شد. بابام می‌گفت خطرناکه. مامانم گفت چه خطری؟! تبلیغ تلویزیون که تمام شد، موهای فر و سفید مردی در کنار دختری با روسری کوتاه که در دستش عکس رهبر شهید به چشم می‌خورد و رو به جمعیت داشتند شعار می‌دادند، بر صفحۀ تلویزیون نمایان شد. دایی تلفن را در کشوی میز گذاشت. به‌سمت نی‌نی که زیر اُپن آشپزخانه روی مبل با حرکت دست و پاهایش سعی در کشف چیزی داشت، قدم برداشت و او را بغل کرد. نی‌نی ذوق کرد و با دهان خالی از دندانش بچگانه خندید. زینب که از دیدن دایی، سراسر ذوق بود، دائم به پایش چسبیده بود و حتی لحظه‌ای او را رها نمی‌کرد. مامان‌حنانه و خاله‌فاطمه که پچ‌پچ‌هایشان تمام شده بود، با هم طوری که دزد گرفته باشند دایی را برانداز می‌کردند. دایی‌مهدی با خنده و بالا و پایین کردن سرش پاسخشان را می‌داد. قبل از این‌که سفرۀ شام پهن شود و خانه را رنگین کند، دایی با مادر و خاله‌فاطمه درست همان‌جا که دایی با گوشی صحبت می‌کرد، ایستادند و صحبت کردند. موج صدایشان در بین امواج شعارهای تلویزیون و صدای بازی نی‌نی و زینب، پیچ‌وتاب می‌خورد و فقط هالۀ مبهمی از آن به گوش می‌رسید. حالت چهره‌شان کمی نگران بود و هر چند لحظه مامان‌حنانه با دستش به ما اشاره می‌کرد و دوباره رو به دایی با چهره‌ای ملتمسانه چیزی می‌گفت. زن‌دایی هم در تأیید حرف‌هایش سر تکان می‌داد، اما دایی با چهرۀ گیرای همیشگی‌اش و خنده‌ای کوتاه، از سخنان آنها شانه خالی می‌کرد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk