#مدادرنگیها
هومن از کلبه بیرون آمد و رو به دشت نشست.
نسیم خنکی می آمد و علف ها را تکان می داد.
هومن فوت کرد.
طوفان شد.
ابری شد.
باران بارید.
هومن دستش را دراز کرد و ابرها را کنار زد.
خورشید بیرون آمد.
یک رنگین کمان از کوه سمت چپ تا کوه سمت راست کشیده شد.
هومن دستش را دراز کرد و رنگین کمان را گرفت.
هر رنگ رنگین کمان یک مداد رنگی خیلی دراز شد.
هومن مداد رنگی ها را برداشت و روی میز نقاشی اش گذاشت.
@Festivals
سلام و درود
حرف اضافه!
یک گوشهای روی دفتر نشسته بود و غصه میخورد. «با»یش در «الف»ش جمع شده بود. گردی نقطه هم داشت اشکهایش را پاک میکرد. «تلاش» وارد شد. نگاهی به او انداخت. جلو رفت و سلام کرد. سرش را بلند کرد و با دیدن تلاش، گفت:« گیرم که علیک سلام.» تلاش جلو رفت و سمت راستش نشست. دستی روی «با»یش کشید و گفت:« نبینم غمگین باشی دوست جان!» اشکهایش دوباره چکهچکه از دوطرف «الف»ش پایین ریخت. رو به تلاش گفت:« من به درد نمیخورم. همه به من میگویند حرف اضافه!» تلاش تعجب کرد. نگاهی به دور و برش انداخت. امید را دید. سوت بلندی زد. امید راهش را به سمتشان کج کرد. جلو رفت و سلام کرد. تلاش رو به «با» گفت:« تو امیدت کم است! باید کمی با او رفاقت کنی. دوستی کنی. همنشینش باشی.» امید به آنها رسید. سلام و علیک کرد و گفت:« بهبه چه جمع خوبی.» تلاش با امید خوش و بش کرد وگفت:« حالِ «با» جانمان اصلا خوب نیست. به خودش میگوید حرف اضافه!» امید سمت چپ «با» نشست و گفت:« خب حرف اضافه هستی دیگر. ولی دلیل نمیشود ناراحت باشی.» تلاش و با تعجب کردند. داشتند خیره به امید نگاه میکردند که «جوانه» هم از راه رسید. جوانه کنار امید جا گرفت. از ماجرا که با خبر شد رو به آنها گفت:« نباید غصه خورد. همیشه باید به این فکر کرد که چطور از فرصتها استفاده کنیم. چطور باید نقشی خوب در زندگی ایفا کنیم. همهی ما به تنهایی شاید هیچ اثری نداشته باشیم. همین الان بلند شوید. ما میتوانیم.» به دوستانش گفت دست همدیگر را بگیرند. با هم حرکت کردند و سمت دو دوست دیگرشان رفتند. به آن دو نفر دیگر هم سلام کردند. دست آنها را هم گرفتند. آنوقت امید و جوانه دستهایشان را بلند کردند و فریاد زدند:« امید با تلاش جوانه خواهد زد.» «با» دیگر احساس تنهایی و اضافه بودن نمیکرد. با دوستانش توانسته بود جملهای بسازد. توانسته بود در دل یک نفر انگیزه ایجاد کند.
#داستان
#صداقت
@Festivals
داستان کوتاه «جشن فرخنده» جلال آل احمد
ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو میگرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
- بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشتبون حوله منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان میافتاد شروع میکرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهیها در رفتند و پدرم گفت:
- کره خر! یواشتر.
و دویدم به طرف پلکان بام. ماهیها را خیلی دوست داشت. ماهیهای سفید و قرمز حوض را. وضو که میگرفت اصلا ماهیها از جاشان هم تکان نمیخوردند. اما نمیدانم چرا تا من میرفتم طرف حوض در میرفتند. سرشانرا میکردند پایین و دمهاشان را به سرعت میجنباندند و میرفتند ته حوض. این بود که از ماهیها لجم میگرفت. توی پلکان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی میآمد که نگو. و همسایهمان داشت کفترهایش را دان میداد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایهمان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک و تنها توی خانه زندگی میکرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پرداشت. چرخی و یک میزان. و آنقدر قشنگ راه میرفت و بقو بقو میکرد که نگو.
گفتم: - اصغر آقا دور پای این کفتره چرا اینجوریه؟
گفت: - به! صد تا یکی ندارندش. میدونی؟ دیروز ناخونک زدم.
- گفتم: ناخونک؟
- آره یکیشون بیمعرفتی کرده بود منم دو تا از قرقیهاش را قر زدم.
بابام حرف زدن با این همسایهی کفتر باز را قدغن کرده بود. اما مگر میشد همهی امر و نهیهای بابا را گوش کرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یک بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو میگرفت یک تکه کاهگل انداخته بود دنبال کفترها که صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحشهایی به اصغرآقا داد که مو به تن همهی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همهی امر و نهیهای بابام هر وقت فرصت میکردم سلامش میکردم و دو کلمهای دربارهی کفترهایش میپرسیدم. و داشتم میگفتم:
- پس اسمش قرقیه؟
1
@Festivals
@Maddahionlinمداحی آنلاین - غم سر آمده - میثم مطیعی.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
💐غم سرآمده، که کوثرآمده😍
💐که نور چشم حیدر آمده😍
🎤 حاج_میثم_مطیعی
🌸 #حضرت_زینب #میلاد_حضرت_زینب #روز_پرستار 💐
@Festivals
○خـدایا امروز یڪ چیـز جالب فهمیدم
عدالـت تو یعنے هر چیز جاے خودش . .
نه اینڪہ همه باید مساوے باشند...!🌱
@Festivals
@MEHRAB2514_5974208038817499088.mp3
زمان:
حجم:
8.8M
💐 نگین زینبِ محور اصل و فرع دین زینبِ 💐
🎤 سید رضا نریمانی
مولودی #میلاد_حضرت_زینب (سلاماللهعلیها ) #حضرت_زینب #روز_پرستار
@Festivals
♢ داستانڪ اقتصاد °
حاجـۍ سلام ڪرد و گفت: نوشیدنی داغ چی داری جوون؟
خوشآمد گـفتم و پرسیدم: قهوی یا چای؟
حاجـی، عصایش را تکیه داد و گفت: قهوه ایرانۍ داری؟
لبخند زدم و گفـتم: از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داریم ولی قهـوه ایرانی تا حالا ندیـدم.
حاجی عینکش را برداشت و گفت: قرار بود چابهار بکارند. نقـدا همان چای لاهیجان.
سرم را پایین انداختم و گفتم: فقط چای سیلانی داریم حاجێ.
حاجی گفت: معلومه است نداشته هات از داشته هات بیشـتره جوون.
سرم را پایین انداختم و گفتـم: قول مـیدم منوێ ڪـافه رو بروز کنم حاجی.
حاجی گفت: چایخونه ات پربرکت پسرم...ツ☘
@Festivals
_ آخـرش چی میشه؟
- آخر چی، چی میشه؟
_بعد قـرآن رو چیکار میکنیم؟
- میذاریم سـر جاش
_ پس برای چی میذاریم روی سرمون؟
- میخوایم خدا بخاطر قرآن بهمون کمک کنه.
_ پس من دفتـࢪ نقاشـیمو میذارم روی سـرم
-چࢪا؟؟؟
_ آخه عکس اماما رو کشیدم. میخوام خدا بخاطر نقاشیم بهم کمک کنه.
- این چه ربطی به قرآن داره؟
_ خدا بخاطر حرفا و داستانهاش به شما کمک میکنه ، شاید بخاطر نقاشی های منم به من کمک کنه...ヅ
@Festivals