○خـدایا امروز یڪ چیـز جالب فهمیدم
عدالـت تو یعنے هر چیز جاے خودش . .
نه اینڪہ همه باید مساوے باشند...!🌱
@Festivals
@MEHRAB2514_5974208038817499088.mp3
زمان:
حجم:
8.8M
💐 نگین زینبِ محور اصل و فرع دین زینبِ 💐
🎤 سید رضا نریمانی
مولودی #میلاد_حضرت_زینب (سلاماللهعلیها ) #حضرت_زینب #روز_پرستار
@Festivals
♢ داستانڪ اقتصاد °
حاجـۍ سلام ڪرد و گفت: نوشیدنی داغ چی داری جوون؟
خوشآمد گـفتم و پرسیدم: قهوی یا چای؟
حاجـی، عصایش را تکیه داد و گفت: قهوه ایرانۍ داری؟
لبخند زدم و گفـتم: از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داریم ولی قهـوه ایرانی تا حالا ندیـدم.
حاجی عینکش را برداشت و گفت: قرار بود چابهار بکارند. نقـدا همان چای لاهیجان.
سرم را پایین انداختم و گفتم: فقط چای سیلانی داریم حاجێ.
حاجی گفت: معلومه است نداشته هات از داشته هات بیشـتره جوون.
سرم را پایین انداختم و گفتـم: قول مـیدم منوێ ڪـافه رو بروز کنم حاجی.
حاجی گفت: چایخونه ات پربرکت پسرم...ツ☘
@Festivals
_ آخـرش چی میشه؟
- آخر چی، چی میشه؟
_بعد قـرآن رو چیکار میکنیم؟
- میذاریم سـر جاش
_ پس برای چی میذاریم روی سرمون؟
- میخوایم خدا بخاطر قرآن بهمون کمک کنه.
_ پس من دفتـࢪ نقاشـیمو میذارم روی سـرم
-چࢪا؟؟؟
_ آخه عکس اماما رو کشیدم. میخوام خدا بخاطر نقاشیم بهم کمک کنه.
- این چه ربطی به قرآن داره؟
_ خدا بخاطر حرفا و داستانهاش به شما کمک میکنه ، شاید بخاطر نقاشی های منم به من کمک کنه...ヅ
@Festivals
🥀شـهید شهدۍ سـت از زلال ڪـوثر
ڪہ سقایـے اش با امیࢪالمـومنین اسـت...🌿
@Festivals
🌴شایـد ڪسے بگـوید بهـشت دنیا ، ڪࢪبـلاست...
اما مـن می گویم سـید الشـهدا نیز به بقیـع مێ نگـࢪند
البته بدون ال امیه و ال سقوط
@Festivals
#ایده
نویسندههای کوچکی که با نوشتههاشون کتابی داستانی از روز معلم با داستانهای کوتاه مینویسند و هدیه میکنند به معلم
و معلم چاپ میکنه
@Festivals
همسایه
صدرا توپش را محکم به دیوار حیاط کوبید.چقدر با این توپ با بچهها گل کوچیک بازی کرده بود. آهی کشید و به درخت انجیر تکیه داد. همانجا زیر درخت نشست. به توپش نگاه کرد و گفت:"اخه وقتی کسی نیست با من بازی کنه تو به چه دردم میخوری؟" صدایی شنید. صدا از حیاط خانه همسایه بود. انگار کسی آواز میخواند. بلند شد کنار دیوار ایستاد و گوش داد:"یک روز که پیغمبر، از گرمی تابستان..." شعر تمام شد. صدرا آرام گفت:"سلام" کسی جواب نداد. روی پنجهٔ پاهایش بلند شد و گفت:"سلام" کسی جواب نداد.. سرش را پایین انداخت. به طرف اتاق رفت. یکدفعه صدایی شنید:"سلام تو کی هستی؟" صدرا به طرف دیوار دوید و گفت:"من صدرا هستم اسم تو چیه؟" پسر جواب داد:"اسم من میلاده، ما تازه به این محل اومدیم"
چشمان صدرا از خوشحالی برق زد و گفت:"چه خوب، میای با هم بازی کنیم؟"
میلاد جواب داد:"چجوری؟ بخاطر کرونا نمیشه بیام پیشت"
صدرا دست روی چانهاش گذاشت و گفت:"راست میگی" دستش را توی موهای سیاه فرفریاش فرو کرد. خواست با میلاد خداحافظی کند که چشمش به توپ افتاد. آن را برداشت. کمی عقب رفت صدا کرد:"میلاد هنوز تو حیاطی؟"
میلاد بلند جواب داد:"اره"
صدرا توپ را بالا انداخت و گرفت کمی دیگر عقب رفت. داد زد:"میلاد من توپم رو برای تو میندازم تو هم بگیر و برای من بنداز"
میلاد جواب داد:"باشه بنداز"
صدرا بالا پرید و توپ را به حیاط خانهٔ میلاد انداخت. میلاد توپ را گرفت و برای صدرا پرت کرد. صدای خنده بچهها توی حیاط پیچید.
#باران
@Festivals