eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
○خـدایا امروز یڪ چیـز جالب فهمیدم عدالـت تو یعنے هر چیز جاے خودش . . نه اینڪہ همه باید مساوے باشند...!🌱 @Festivals
@MEHRAB2514_5974208038817499088.mp3
زمان: حجم: 8.8M
💐 نگین زینبِ محور اصل و فرع دین زینبِ 💐 🎤 سید رضا نریمانی مولودی (سلام‌الله‌علیها ) @Festivals
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♢ داستانڪ اقتصاد ‌° حاجـۍ سلام ڪرد و گفت: نوشیدنی داغ چی داری جوون؟ خوشآمد گـفتم و پرسیدم: قهوی یا چای؟ حاجـی، عصایش را تکیه داد و گفت: قهوه ایرانۍ داری؟ لبخند زدم و گفـتم: از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داریم ولی قهـوه ایرانی تا حالا ندیـدم. حاجی عینکش را برداشت و گفت: قرار بود چابهار بکارند. نقـدا همان چای لاهیجان. سرم را پایین انداختم و گفتم: فقط چای سیلانی داریم حاجێ. حاجی گفت: معلومه است نداشته هات از داشته هات بیشـتره جوون. سرم را پایین انداختم و گفتـم: قول مـیدم منوێ ڪـافه رو بروز کنم حاجی. حاجی گفت: چایخونه ات پربرکت پسرم...ツ☘ @Festivals
_ آخـرش چی میشه؟ - آخر چی، چی میشه؟ _بعد قـرآن رو چیکار میکنیم؟ - میذاریم سـر جاش _ پس برای چی میذاریم روی سرمون؟ - می‌خوایم خدا بخاطر قرآن بهمون کمک کنه. _ پس من دفتـࢪ نقاشـیمو میذارم روی سـرم -چࢪا؟؟؟ _ آخه عکس اماما رو کشیدم. می‌خوام خدا بخاطر نقاشیم بهم کمک کنه. - این چه ربطی به قرآن داره؟ _ خدا بخاطر حرفا و داستانهاش به شما کمک می‌کنه ، شاید بخاطر نقاشی های منم به من کمک کنه...ヅ @Festivals
_ غـذا خوردی؟ + وقتی تو میخوࢪێ ، منـم سیࢪ میشم...🌿 @Festivals
🥀شـهید شهدۍ سـت از زلال ڪـوثر ڪہ سقایـے اش با امیࢪالمـومنین اسـت...🌿 @Festivals
♢ داده ام دل به حسـن سࢪ به ابا عبـدالله...🌿 @Festivals
🌴شایـد ڪسے بگـوید بهـشت دنیا ، ڪࢪبـلاست... اما مـن می گویم سـید الشـهدا نیز به بقیـع مێ نگـࢪند البته بدون ال امیه و ال سقوط @Festivals
نویسنده‌های کوچکی که با نوشته‌هاشون کتابی داستانی از روز معلم با داستانهای کوتاه می‌نویسند و هدیه می‌کنند به معلم و معلم چاپ می‌کنه @Festivals
همسایه صدرا توپش را محکم به دیوار حیاط کوبید.چقدر با این توپ با بچه‌ها گل کوچیک بازی کرده بود. آهی کشید و به درخت انجیر تکیه داد. همان‌جا زیر درخت نشست. به توپش نگاه کرد و گفت:"اخه وقتی کسی نیست با من بازی کنه تو به چه دردم می‌خوری؟" صدایی شنید. صدا از حیاط خانه همسایه بود. انگار کسی آواز می‌خواند. بلند شد کنار دیوار ایستاد و گوش داد:"یک روز که پیغمبر، از گرمی تابستان..." شعر تمام شد. صدرا آرام گفت:"سلام" کسی جواب نداد. روی پنجهٔ پاهایش بلند شد و گفت:"سلام" کسی جواب نداد.. سرش را پایین انداخت. به طرف اتاق رفت. یک‌دفعه صدایی شنید:"سلام تو کی هستی؟" صدرا به طرف دیوار دوید و گفت:"من صدرا هستم اسم تو چیه؟" پسر جواب داد:"اسم من میلاده، ما تازه به این محل اومدیم" چشمان صدرا از خوشحالی برق زد و گفت:"چه خوب، میای با هم بازی کنیم؟" میلاد جواب داد:"چجوری؟ بخاطر کرونا نمی‌شه بیام پیشت" صدرا دست روی چانه‌اش گذاشت و گفت:"راست میگی" دستش را توی موهای سیاه فرفری‌اش فرو کرد. خواست با میلاد خداحافظی کند که چشمش به توپ افتاد. آن را برداشت. کمی عقب رفت صدا کرد:"میلاد هنوز تو حیاطی؟" میلاد بلند جواب داد:"اره" صدرا توپ را بالا انداخت و گرفت کمی دیگر عقب رفت. داد زد:"میلاد من توپم رو برای تو می‌ندازم تو هم بگیر و برای من بنداز" میلاد جواب داد:"باشه بنداز" صدرا بالا پرید و توپ را به حیاط خانهٔ میلاد انداخت. میلاد توپ را گرفت و برای صدرا پرت کرد. صدای خنده بچه‌ها توی حیاط پیچید. @Festivals
پدر به مادر گفت: مسئول اتحادیه میگه اگه تحریم ها برداشته بشه، صادرات راحت میشه. اون وقت بازار خوب میشه. سرم را از دفتر نقاشی بالا آوردم و گفتم: بابا تحریم یعنی چی؟ پدر گفت: یعنی یه قلدر اجازه نمیده ما با کشورهای دیگه خرید و فروش کنیم. سارا اخم کرد و کیف را پشت در اتاقش گذاشت. مادر کیف را برداشت و گفت: آخه این کیف چه عیبی داره؟ پدرت این رو مخصوص تو درست کرده. سارا در را باز کرد و گفت: ببخشید مامان خانومی ولی همه ی دوستام کیف مارک دارن. من خجالت می کشم. مادر گفت: برندش رو بهم نشون بده خودم روی کیفت می دوزم. سارا با قلدری کیف را از مادر گرفت و گفت: بازم همه می فهمن. اصلا من هیچ چیز ایرانی نمی خوام. خودم پول جمع می کنم. قبول؟ مادر کیف را جلوی صورتش گرفت و شانه هایش تکان خورد. جلو رفتم و لباس مادر را کشیدم. مادر اشک هایش را پاک کرد و گفت: جان دخترکم؟ گرسنه ات شده؟ آهسته گفتم: مامان یعنی آبجی سارا کارگاه پدر رو تحریم کرده؟ حسین مجاهد @Festivals