فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
وای الان روانی میشم.🤧
یعنی چی که پیامای ناشناس برام نمیاد؟😐
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
من گیجم🤦🏽♀😂
ببینید، الکی حرص خوردم😅😂
#مروارید_سفید
#پارت_دوازدهم
A.R.R
_ بیا بریم دیگه مروارید....جون ماهان
نگاهی به کیسههای دست ملینا انداخت
_تو لباس بچه برا چیته؟
_ برای دختر نگین میخوام... لطفا
_ نگین؟! آخرین بار سر چهلم مارال و مامان دیدمش...اسم بچهاش دنیا بود اگه اشتباه نکنم؟
_دیانا... الان تقریبا نه سالشه
_اوه چه بزرگ شده پس... تهران زندگی میکنن؟
_آره فردا میخوام برم دیدنشون، تولدشه.
_آهان، منم بیام؟
_شوخی میکنی؟ میای واقعا؟
تک خندهای کرد_ آره، نیام؟
_چرا چرا، اتفاقا خیلی خوشحال میشن ببیننت.
_امیدوارم... باشه، بریم منم یه چیزی میخرم براش.
_ول کن بابا، از تو که انتظاری ندارن.
نتوانست دلخوریاش را پنهان کند...به چشمان روانشناس روبهرویش خیره شده و با لحنی که دلخوریاش را حتی چند برابر نشان میداد زمزمه کرد.
_تو دخترخالهیمامانشی...منمدخترخالهیمامانشم....نگین دخترخالهی منم هست ملینا....بچهی اون مثل بچهی نداشتهی ماراله برام.
ناگهان غم عظیمی گیربان گیر ملینا شد...
با دیدن بغض دخترخالهاش خندهی مصنوعی و دستپاچه سر داد_ وای ملینا....دخترهی لوس من دلم از اون مرتیکه پره سر تو خالی میکنم... گریه میکنی؟ ببینمت؟ ملینا میزنم خفت میکنما.
دختر مثل اینکه فراموش کرده باشد ناراحتیاش را از بابت حرفی که زده بود، با اخمی که روی پیشانیاش چین ایجاد میکرد به مروارید خیره شد.
_مرتیکه کیه؟
مروارید، بدون هیچ دستپاچگی و مِن و مِن کردنی، به دختر خالهاش دروغ گفت_ هیراد بیشعور.
ملینا خندهای سر داد_ آقا هیراد؟ چیکار کرده؟
_کارای همیشگی، گیر میده بیا پیش ما زندگی کن و بزار برسونت دانشگاه و از این چرت و پرتها دیگه.
ملینا خندهی دیگه کرده و به سمت بخش کودکان به را افتاد.
مروارید هم به دنبالش رفته و بدون هیچ حرفی دستانش را گرفت.
***
قدم به سمت رگال لباسهای عروس کودکانه گذاشت. نگاهش را بین لباس ها میچرخاند که یک لباس توری که از بالا آبی پرنگ بود و کمکم به سمت پایین به آبی آسمانی و سفید کشیده میشد و توی یک مدل کوچک به نمایش داده میشد، در گوشهای از مغازه، توجهش را جلب کرد...
زیبایی لباس به حدی بود که اگر بچهگانه نبود حتم داشت که برای خودش هم میخرید... حتی با اینکه میدانست هیچوقت قرار نیست آنن را بر تن کند... به سمت لباس رفته و پارچهی طوری را که با دونههای ریز و براق اکلیل پوشانده شده بود را در دست گرفت که صدایی بچهگانه و محکم از پشت سرش دستش را روی طوری متوقف کرد.
_آهای خانم، اون لباس برای منهها اگه فک میکنی میزارم اونو بخری هم کور خوندی.
صدا برایش آشنا بود... به سمت دخترک چرخید و لبخندی به او زد.
_سلام خانوم کوچولو...چقده قیافهی قشنگی داری شما.
_ نمیخواد خر کنی منو، من نمیزارم اون لباسو بخری... برایبچتمیخوای؟
مروارید متعجب از حرفهای دخترک خندهای سر داده و مجدد به او خیره شد.
_ من چرا باید بخوام خانوم به این خوشگلی رو بلا نسبت خر کنم؟ نخیر برای بچهام نمیخوام... برای بچهی خواهرم میخوام.
_اِ؟! دایی منم میخواد همین لباسو برای بچهی خواهرش که منم بخره، پس شما برو یه چیز دیگه انتخاب کن.
دخترک، زبون شیرینی داشت که باعث میشد مروارید بخواد تمام روز را با او گفت و گو کند و مطمئن بود که هرگز خسته نمیشد.
_ خیلی خوب باشه...حالا دختر خانوم میشه من اسمتو بدونم؟
دختر با خودش زمزمه کرد_ شادی گفته بود با غریبه حرف نزنم ولی فکر کنم دیر شده.
سپس رو به مروارید، که زمزمههایش را شنده بود و لبخندی پهن به او خیره شده بود، صدایش را بلند کرد_اسم من مهشاده.
مروارید متعجبشد... مهشاد، اسم مادرش را هم گفت شادی؟ لحظهای ذهنش به سمت دختر شادلین کشیده شد...
فرزند او هم مهشاد نام داشت، او را هم شادی صدا میزدند.
صدای بلند دخترکِ مهشاد نام توجهش را جلب کرد
_ اینجام شایان
نگاهش بهت زدهاش را از دخترک گرفته و سعی کرد از لابهلای لباس ها فردی را که مهشاد او را شایان خطاب کرده بود ببیند... با دیدن مردی که به دنبال صدای مهشاد میگشت، حدسش به يقين تبدیل شده و ترسش بیشتر...نمیخواست با او روبهرو شود... هنوز آمادگیاش را نداشت.
آنقدر در هپروت بود که نه میدید و نه میشنید. حتی یک کلمه هم از حرفهایش دخترک نفهمید.
کلافه رو به مهشاد گفت
_لباس برای خودت... خیلی خوش سلیقهای ها...خداحافظ
مهشاد متعجب به زن رنگ پریدهی روبهرویش که با عجله از آنجا دور
میشد چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد _ایشش چهقدر لوس بود..آخرم اسمشو نگفت...یعنی شنید گفتم با غریبه حرف نمیزنم؟
شخصیت جدید هم که نداشتیم شکر خدا😂.
دیگه رفت تااااا، ورود فرهاد و هیراد، و صد البته.... ( نگم دیگه🙈😅 ).
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
شبتون بخیر باشه عزیزانم✨💜......
خواب های خوب ببینید😴🫂.