#مروارید_سفید
#پارت_اول
A.R.R
رابطهی ما مثل کسوف و خسوف خورشید و ماه بود.
او مانند یک خسوف بین خورشید و ماه قرار گرفت و سایهاش را روی ماه انداخت، و تو با سایهی توهمی که او برایت ایجاد کرده بود و سادهدلی خودت، مانند یک کسوف نور خورشید را مسدود کردی و من... خورشید بودم
《به نام آنکه هستی را با عشق آفرید》
شلاق باران، بیرحمانه بر تنم میکوبید.
گویی تمام غصههای دنیا در قطراتش حل شده بودند. هر قطره، زخمی تازه بر روح خستهام میزد. همانطور که قدم هایم را روی آسفالتِ سفت و سخت خیابان میکشیدم خود را به مقصد رساندم..دلم نمیخواست به هیچ سوالی جواب دهم، سنگینی نگاهها، بارِ انکار شدهای بود که توانایی تحملش را نداشتم. بیجانتر از همیشه، کلید را چرخانده و وارد حیاط شدم،حیاطی خیس و دلگیر، انعکاسی از آشوب درونیام.
صدای قدم های شتاب زده و پشت بندش، صدای نگران نیکو، باعث شد سرم را بالا بگیرم_مروارید؟
نای پاسخ نداشتم، بغض سنگینی راه گلویم را بسته بود.
_خوبم....
زمزمهای بیرمق که در هجوم باد گم شد
A.R.R
قدمهایش رمقی نداشت، اما باید خود را به تختخوابش میرساند تا شاید، اندکی از این درد جانگاه رهایی مییافت.
از کنار نیکو گذشته و به چشمانِ نگرانِ به رنگ شبش توجهی نکرد.
ساعت، پنج صبح را نشان میداد. نور تازه رسیده به اتاق، چشمان خستهاش را میآزرد، اما چارهای نبود. باید میخوابید، باید برای چند ساعت هم که شده از این کابوس رها میشد. باید میخوابید تا اندکی از احساس تنهاییاش کم شود.
با هر قدم، سنگینیه بیشتری بر شانههایش حس میکرد.
ناگهان در اتاقش باز شده و سدی از دوستانش بر سرش ریختند،همه با نگرانی به صورت بیرمغاش نگاه میانداختند نیکو نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پیمانی که با دوستانش، درمورد سکوت تا زمانی که خود مروارید حرفی بزند را شکست و کوهی از سوالاتش را روی کمر او گذاشت....نمیدانست با این سوالات دوستصمیمیاش مجبور است چه درد و رنجی را برای جلوگیری از شکستن بغضش تحمل کند
_ کدوم گوری بودی؟ گوشیت چرا خاموش بود؟ نمیگی ما از
نگرانی دق میکنیم؟ سر شب کجا رفته بودی که الان
برگشتی تو این خرابه؟
صدایش رفتهرفته افزایش مییافت که ریحانه جلویش را گرفت و سعی در آرام کردنش کرد _ نیکو عزیزم الان با داد و بیداد کردن که هیچی درست نمیشه....همه نگرانش بودیم، الانم هستیم ولی ببینش... بیچاره رنگ بهرخش...یکم آرومشه باهاش حرف میزنیم.
سپس روبه دختر بیمار گفت _مروارید خوبی؟ امروز نمیخواد بیای دانشگاه بشین استراحت کن تا بعدا باهم حرف بزنیم.
همه موافق حرف های ریحانه بودند که پس از درآغوشکشیدن دختر و زدن بوسه بر روی گونهو پیشانیاش اتاق را ترک کردند و در آخر صدای کوبیده شدن در توسط نیکو تنها صدایی بود که سکوت اتاقک را میشکست.
غمگین شد، بهترین دوستانش را آزرده خاطر کرده بود؟ حتما همینطور بود، ولی آنها چطور؟. چگونه سالگرد بهترین دوستشان را فراموش کرده بودند؟
نگاهی به تلفن همراهش انداخت، تعداد قابل توجهی، پیام و تماس از دست رفته، از هیراد و فرهاد داشت. حداقل دلش خوش بود که افرادی، هنوز هم به فکرش هستند.
برای شما هم A.R.R وسط خطه؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
#مروارید_سفید
#پارت_دوم
A.R.R
دستان کوچک و خوشبویش را دور گردنم پیچ داد و همزمان با قفل کردن هردو پایش دور کمرم با لحنی خواستی گفت_شایان میدونستی خیلی مهربونی؟
لبخندی زدم که سینا با خنده میان تعریفهای منظور دار مهشاد پرید_ مهشاد خانوم من باباتما اینجوری پریدی بغل یه آقا...بستنی
میخوای خب به خودم بگو دیگه چرا الکی از سر و کول این داییت آویزون میشی ؟
لبخندم را وسعت دادم و مهشاد همانطور که از بغلم پایینمیآمد لب به اعتراض گشود _ من از سر و کول شایان آویزون شدم؟ اصلا خودش اول بغلم کرد.
چشمانم را گرد کرده و قبل از پاسخی از جانب سینا دست به کار شدم_شایان چیه بیادب؟ زمان ما رومون نمیشد تو چشمای ننه بابامون نگاه کنیم بعد تو پرو پرو وایستادی تو روم میگی شایان؟ زمان ما....
سینا همانطور که به سمت آشپزخانه میرفت، حرف من را قطع کرد_آهای آقا با دخترم درست صحبت کنا!!، اصلا عزیز دلم همون مثل میمون ازش آویزون شو.
مهشاد بدون توجه به حرفهایم، متعجب چشمهایش را گرد کرد_ اِ! شایان به من گفت میمون؟
شانهای بالا انداختم که باعث شد تعادلش بهم خورده و از بغلم بر روی مبل پرید _ باباته بیشتر از من میشناستت
در حالی قدمهایش را با حرص به زمین میکوبید، به سمت اتاق رفت.
_یعنی واقعا که...اصلا حلال زاده به داییش میره.
A.R.R
خیره به طرز بانمک راه رفتن دختر بچه با کلافگی چشمانش را روی هم فشرده و به اتفاقات اخیر اندیشید.
به تدریس علاقهی چندان زیادی نداشت و از شلوغی و هیاهویی که دانشجویان در کلاس ایجاد میکردند بیزار بود.
اگر رودربایستیاش با سینا نبود قطعا چنیندرخواستیرا قبولنمیکرد.
***
از ورودی دانشگاه گذشته و وارد سالن شد، بعد از عرض ادب به مدیر و سایر اساتید همپای باقی استاد ها به سمت کلاس مدنظرش راه افتاد...
هنوز در را باز نکرده بود که سوالی در سرش رژه رفت
" مروارید الان باید سال چندم دانشگاهش باشه؟" با کلافگیای که تشدید شده بود، چشمانش را بهم فشرد تا افکار مزاحم مغزش دور شوند و سپس با قدم هایی محکم پا در کلاس گذاشت.
از میزش به سمت تختهی کلاس تغییر مسیر داد... ماژیکش را از داخل کیفش
درآورده و روی تخته نوشت:
شایاناخوان فوقليسانس مدیریت استراتژیک پیشرفته.
_خب...مثل اینکه قراره این ترم رو باهم بگذرونیم...من یه مدتی به جای استاد ستوده توی این دانشگاه تدریس میکنم.
در ماژیک را بسته و روی میز گذاشت...کاغذی را از داخل کیفش درآورد و همانطور که آن را به دست پسری میداد، گفت_کاغذ رو دست به دست کنین اسماتونو بنویسن تا منم صحبتهامو کنم.
نگاهش را کوتاه از روی دانشجویانی که با اشتیاق به چهرهی جوانش نگاه میکردند گذراند.
_ دلم نمیخواد دیگه تکرار کنم پس خوب گوش کنین... طبق گفتههای استاد ستوده و روشش حضور و غیاب میکنم.غیبت هاتون بخواد بالای سهچهار بار باشه دیگهحق ندارید بیاید تویکلاسم، خوب به درس گوش کنین که بعدا به مشکل نخورین...سرعت عمل هم برام خیلی مهمه... و اینکه از بین سه جلسهای که در هفته باهاتون کلاس دارم همیشه در آخرین روز یعنی سهشنبه از مباحثی که در هفته تدریس شده کوییز گرفته میشه..فعلا همین، امیدوارم باهم کنار بیایم...سوالی هست؟
جوابی دریافت نکرده و به جایش پچپچ های خفیفی بودند که سکوت را میشکست.
_خب...من اسامی رو میخونم تا بیشتر باهم آشناشیم.
مدتی گذشت و پس از گرفتن لیست از آخرین دانشجو، نگاهی گذرا به اسامی انداخت.
اندکی از زمان کلاس را برای معرفی و آشنایی بیشتر اختصاص داد.
هرچه بیشتر میگذشت شایان هم بیشتر علاقهمند به گفتو گو با بچههای شوخ و خونگرم آن کلاس میشد... اینکه الکی سر و صدایی تولید نمیکردند، برایش خوشایند بود.
_کسی امروز غیبت داشته؟
_ دو سه نفر استاد
متفکر سری تکان داد و همانطور که در فکر تهیهی لیستی از اسامی دانشجوها بود؛ اعلام سکوت کرد تا بتواند تدریسش را شروع کند.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مهشاد ستودهی کوچولو🦄
که ۷ سالشه نمیدونم چرا هوش مصنوعی، اینقدر بزرگ نشونش داده😭😂.