eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
59 دنبال‌کننده
166 عکس
16 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @AA_R_R ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
بچه ها میخوام چون امروز عاشورا هست و این جور چالش باشه❤️❤️ بهم پیام بدید و بین زبان کره ای و ژاپن
بچه ها خوشحال میشم داخل چالشم شرکت کنید 🌷 دوست نداری زبان کره ای یا ژاپنی یاد بگیری 🧐🤔🤔؟؟؟ دوست داری پس بیااا حتی دوتاش هم میتونی از بخوای 🥰🥳🥳🥳
بی‌نظریه😃💔
تا ساعت شش تبلیغات میزارم. بعدش پارت مینویسم بزاتون🤗✨
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
تا ساعت شش تبلیغات میزارم. بعدش پارت مینویسم بزاتون🤗✨
واقعا عذر خواهم... من ساعت پنج و نیم اینطورا گرفتم خوابیدم تااا الان😁. همین الان براتون پارت می‌نویسم.
از جذب هامون ببینیم😃✨.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_پنجم A.R.R مروا
A.R.R فرهاد نگاهی بی‌تفاوت به برادر و مادرش انداخته و شانه‌ای بالا انداخت که همین حرکتش موجب بازگشت به بحث قبلی‌شان و رفتن به اتاق هیراد شد. اما مروارید همچنان با تعجب به پسر جوان کنارش نگاه میکرد. نمیدانست چه چیز در اعماق نگاهش جا خوش کرده بود که بالافاصله با تلاقی شدن نگاه فرهاد به خودش، صدای قهقه‌ی بلندش و جمع شدن پاه‌هایش در شکمش شد. تعجب نگاه مروارید بیشتر شد، حتی کنجکاو شد تا در آن لحظه قیافه‌ی خود را ببیند. آخر کم چیزی هم نبود، فرهاد او را در آغوش کشیده بود. رخداد چنین اتفاقی حتی در تصوراتش هم نمی‌ گنجید. لبخندی به خنده‌ی زیبای پسر زد. یک سال از او بزرگتر بود اما ظاهرش چنان جوان و درخشان بود که هرکس اورا با پسری نوزده یا هجده ساله اشتباه میگرفت. چنان غرق در زیبایی برادرش شده بود که حتی متوجه حرف زدنش هم نشد. با تاب خوردن دست فرهاد جلوی صورتش از هپروت بیرون آمده و به لخند شیطانش خندید. _به چی فکر میکردی نیشت تا بناگوشت باز بود کلک؟ _اوهوع، نترس حالا حالاها بیخ ریش نداشتتم انتظار و شوقی که در نگاه پسر بود برای پس گرفتن حرف مروارید، رفته‌رفته با نگاه صامت دختر کم شده و در نهایت از بین رفت. نخواست بحث بقل کردنش را مستقیما پیش بکشد، امکان میداد پسر ناراحت شود اگر از تغییر ناگهانی او بگوید، بنابراین تصمیم گرفت اشاره‌ای کوچک به این موضوع بکند. _شما چی؟ نمیخوای منو عمه کنی؟ چشمان فرهاد درشت شده و شیطنت به آنها بازگشت_عمه؟ پیاده شو باهم بریم، اولن فعلا هیراد نمی‌زاره تا خودش یاسمن خانمو تور نکرده من سمت هیچ دختری برم، دومن شرم کو؟ حیا کو؟ قبلا اسم اصلاح ریش و سيبيل دخترا میومد هزار تا رنگ عوض میکردن بعد میگی عمه شم؟ تاسف، تاسف. صدای خنده‌هایشان باهم ترکیب شده و هیراد و سمیه خانم را از اتاق هیراد بیرون کشید، مثل اینکه بحثشان تمام شده بود، شاید هم به خاطر صدای خنده‌های آن دو بیرون آمده بودند. مروارید ساکت شده بود که خود فرهاد به حرف آمد_میدونی که توی ارتباط گیری با خانما کارم افتضاحه. _باید تکذیب کنم؟ وقتی پیش فرهاد بود هیچ وقت لبخند از روی لب‌هایش نمی‌افتاد، درست بود که با هیراد رابطه‌ای عمیق‌تر داشت، اما حاضر بود جانش را هم برای فرهاد بدهد. همیشه کسی که توی سختی ها و ناراحتی ها همراهش بود و تکیه‌گاهی برای مروارید بود، هیراد بود، یعنی خود مروارید بود که نمی‌گذاشت فرهاد متوجه غم و دلگرفتگی‌اش شود، به هرحال تنها کسی که می‌توانست تمام و کمال فرهاد را درک کند خود او بود، خود مروارید هم در ابتدا نفرتی توصیف نشدنی نسبت به آن خانواده‌ی سه نفره داشت. بعد کم‌کم از سر رودربایستی و شاید هم کمی احترام هم‌صحبت هیراد شد و بعد هم کارش رسید به معتاد شدن به دستپخت بی‌نظیر سمیه‌خانم و درآخر هم فرهاد، در این نه سال عمرش که با این خانواده‌ی سه نفره آشنا شده بود، او توانست بعد از سه سال تمام اعتماد فرهاد را نسبت به خود جلب کند و فرهاد هم همچنین. مروارید را وابسته‌ی خود کرده بود. و البته بعد از فوت خواهر و مادر مروارید، رابطه‌ی او با آنها صمیمی‌تر و رفت و آمدهایش بیشتر هم شد.