فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_نهم A.R.R اش
#مروارید_سفید
#پارت_سی
A.R.R
هرکس دیگری بود متوجه نمیشد اما هیراد مصنوعی بودن لبخند خواهرش را با تمام وجود احساس کرد.
لبخندی زده و گوشیاش را روی میز تحرير کنار تختش گذاشت.
_فکر نمیکنم بیشتر از حرفهای خواهرم مهم باشه نه؟
ضربهای با گوشهای از تختش که روی آن دراز کشیده بود زد و درحالی که خودش مینشست مروارید را وادار کرد کنارش بنشیند.
بازوهایش را روی دو زانويش گذاشت و منتطر به مروارید خیره شد.
_بحث باباس؟
واقعا برایش چنین موضوعی مهم نبود، یعنی خیلی وقت بود که آن مرد را در خیالش خاک کرده بود.
سرش را به طرفین داد و همین باعث شد اخم های هیراد بیشتر از قبل درهم بپیچد.
عذابوجدان در دل مرد پیچید و آشفتهاش کرد، لحظهای هم نمیتوانست تصور کند که از مروارید غافل شده و چیزی در دلش مانده باشد، دختر سختی های زیادی کشیده بود. حداقلش این بود که گوش شنوایی برای درد و دل هایش باشد و بگذارد خود را خالی کند.
_چیشده؟
و همین دو کلمه باعث شروع اشکهای دختر و تعریف تمامی ماجراها شد....
خالی شده بود، گویی چیزی که در قلبش سنگینی میکرد دیگر نبود.
آن وزنهی سنگین درون قفسهی سینهاش وقتی غمش را با ریحانه به اشتراک گذاشته بود سبک نشده بود.
ولی اکنون با آغوش و نوازش های برادرش به کل نابود شده بود.
نمیتوانست تعجب و عصبانیت هیراد وقتی فهمید شایان برگشته و ادعا به ندانستن اتفاقات گذشته میکرد را توصیف کند.
خوشحال بود که پشتیوانی همچون هیراد را در زندگیاش داشت
عام (مخاطبم یه نفره😅 )... عزیزی که اسم اکانتش یه زمانی ژائو لوسی- بود. میشه پیوی یه نقطهای چیزی بفرستی.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_سی A.R.R هرکس دیگری
+سفارشتون چیه؟
_یدونه هیراد لطفا.