eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
108 دنبال‌کننده
461 عکس
37 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_نهم A.R.R اش
A.R.R هرکس دیگری بود متوجه نمی‌شد اما هیراد مصنوعی بودن لبخند خواهرش را با تمام وجود احساس کرد. لبخندی زده و گوشی‌اش را روی میز تحرير کنار تختش گذاشت. _فکر نمی‌کنم بیشتر از حرف‌های خواهرم مهم باشه نه؟ ضربه‌ای با گوشه‌ای از تختش که روی آن دراز کشیده بود زد و درحالی که خودش می‌نشست مروارید را وادار کرد کنارش بنشیند. بازو‌هایش را روی دو زانويش گذاشت و منتطر به مروارید خیره شد. _بحث باباس؟ واقعا برایش چنین موضوعی مهم نبود، یعنی خیلی وقت بود که آن مرد را در خیالش خاک کرده بود. سرش را به طرفین داد و همین باعث شد اخم های هیراد بیشتر از قبل درهم بپیچد‌. عذاب‌وجدان در دل مرد پیچید و آشفته‌اش کرد، لحظه‌ای هم نمی‌توانست تصور کند که از مروارید غافل شده و چیزی در دلش مانده باشد، دختر سختی های زیادی کشیده بود. حداقلش این بود که گوش شنوایی برای درد و دل هایش باشد و بگذارد خود را خالی کند. _چی‌شده؟ و همین دو کلمه باعث شروع اشک‌های دختر و تعریف تمامی ماجراها شد.... خالی شده بود، گویی چیزی که در قلبش سنگینی می‌کرد دیگر نبود. آن وزنه‌ی سنگین درون قفسه‌ی سینه‌اش وقتی غمش را با ریحانه به اشتراک گذاشته بود سبک نشده بود. ولی اکنون با آغوش و نوازش های برادرش به کل نابود شده بود. نمی‌توانست تعجب و عصبانیت هیراد وقتی فهمید شایان برگشته و ادعا به ندانستن اتفاقات گذشته می‌کرد را توصیف کند. خوشحال بود که پشتیوانی همچون هیراد را در زندگی‌اش داشت
پارت ۳۰ تقدیم به نگاهتون عزیزانم✨🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با دو دقیقه تاخیر😅
عام (مخاطبم یه نفره😅 )... عزیزی که اسم اکانتش یه زمانی ژائو لوسی- بود. میشه پی‌وی یه نقطه‌ای چیزی بفرستی.
شبتون بخیر خوشگلای من🫂✨...
سلام، صبح همتون بخیر✨😊....
راستش فقط کره‌ای و اندکی چینی میشناسم😅.