#مروارید_سفید
#پارت_سی_و_یکم
A.R.R
تپش های نامنظم قلبش آرام گرفته بودند.
سرش را از روی شانهی برادرش برداشته و به تلفنهمراهش خیره شد.
جو میانشان _با اینکه هیراد سعی میکرد همهچیز را عادی جلوه دهد_ کمی سنگین شده بود.
_تونستی مخشو بزنی؟
هیراد تا ته ماجرا را خواند که حرف خواهرش تمام نشده جملهی "این یکی نه" را به زبان آورد.
لبخندی گوشهی لبش جا خوش کرد. لحظهای احساس کرد برادرش کمی ترسید. اگر میگفت که در چنین کاری موفق شده، او به هر طریقی که بود دختر یاسمن نام را راضی به جدیتر شدن رابطهشان میکرد و همین "به هر طریقی" میتوانست دلیلی برای فرار همیشگی آن دختر باشد. و اگر هم کمی با او ارتباط برقرار میکرد و متوجه میشد دختر مناسبی برای برادرش نیست با تمام توان او را از زندگی هیراد دور میکرد.
کمی به اتفاقاتی که میتوانست در آینده رخ دهد فکر کرد و همین امر موجب قهقهی از ته دل دختر شد.
باید برای اینکه امکان داشت به هر دلیلی دختر محبوب برادرش را از قضیه منصرف کند _مخصوصا که این دختر اینقدر برای هیراد مهم بود که درموردش با سمیه خانم صحبت کرده بود_ غمزده میشد، اما ظاهر متحیر و عجیب و غریب دوستدختران سابق برادرش نمیگذاشت به چنین چیزهایی فکر کند.
هیراد هم متوجه دلیل خندهی مروارید شده بود که همراهش شروع به خنده کرد.
واقعا ظاهر آشفته و بهت زدهی آیناز _یکی از دوستدختران سابق هیراد_ وقتی مروارید خود را دختری با نارسائی عقلی جا زده بود، دید و حرف های هیراد مبنا بر اینکه مروارید به دلیل موقعیتش باید تا آخر عمر پیشش بماند تا از او مراقبت کند، دیدنی بود.
مروارید کمک های زیادی برای پیچاندن آن دختر های کنه کرده بود، اما این دفعه هیراد واقعا نمیخواست این دختر را از دست دهد.
***
پرسیده بود. از نظر هیراد همان بیتفاوت ماندن بهترین راه بود. پس تصمیم گرفت درست مثل چند روز گذشته جوری رفتار کند که گویی بود و نبود شایان برایش مهم نیست.
دوباره پیامکش را به یاد آورد.
"هیچوقت نفهمیدم چرا گذاشتی رفتی"
نمیفهمید چرا؟ شایان حتی اگر به خیانتش اعتراف هم میکرد، دیگر همهچیز تمام شده بود. برای گذشته بود. الان هیچ رابطهای نداشتند پس به راحتی میتوانست حقیقت را بگوید.
مروارید شایان را میشناخت، در هر حال هرچقدر هم که تظاهر و تکذیب کند، تمام وجود مرد را در خود حل کرده بود. مگر میشد چیزی را که با وجودت یکی شده فراموش کنی؟ اخلاقیات و علایق و سلایق شایان را مانند کف دستش بلد بود و به یادشان داشت.
میدانست که اگر موردی باشد، به زبان آورده و از عواقبش هراسی نخواهد داشت. ولی این موضوع واقعا برایش غیر قابل درک بود.
فقط میتوانست یک کلام بگوید "آره، هرچی که دیدی و میگی درسته" و تمام. آنموقع دیگر کارش برای همیشه با آن لجن تمام میشد.
آنموقع _اگر چنین چیزی به زبان میآورد_ دیگر برایش مهم نبود که شایان را ول کرده _و فرصتی برای توضیح به او نداده، یا حتی عذاب وجدانی به سراغش نمیآمد که شاید اورا قضاوت کرده است_ و به زندگی عادیاش برمیگشت. زندگیای که در آن خلاءِ بزرگِ نبود مادر و خواهرش به وضوح پیدا بود.
زیبای حقیقی
خون شیرین ( خیلی یادم نیست، ولی یادمه توی دبیرستان بودن )
بیست و یک و بیست و پنج ساله
آلارم عشق ( خیلی توی فضای مدرسه نبود، ولی دبیرستانی بودن😅 ) ( خودم پیشنهادش نمیکنم😅💔 )
راز ما ( چینیه )
دبیرستان مخفی
دختر قرن بیستم
خانوادهی انتخابی ( تا جایی که میدونم، تا یه قسمت هایی از فیلم توی دبیرستان بوده )
عشق بدون گره
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
زیبای حقیقی خون شیرین ( خیلی یادم نیست، ولی یادمه توی دبیرستان بودن ) بیست و یک و بیست و پنج ساله آ
دیگه یادم نيست چیزی...
بچهها اگر فیلم یا سریالی توی این ژانر میشناسید بگید.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
آرهه حتما😃✨
مرسیی💕
وقتی به سویت پرواز میکنم(چینیه ولی خیلی نازه)
گروه مطالعه(کره ای)
10 things I hate about you امریکاییه
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_سی_و_یکم A.R.R
خـوندین دیگه مگه نه.؟
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
این پارتهای اخیر مقدمهایه برای پارت های آینده.
یه چیزی هست که مطمئنم اصلا بهش دقت نکردید. یه جایی مروارید، به خونهای که با نیکو اینا اجاره کرده بودند، میم مالکیت چسبونده بود😅... به این هم دقت بشه😔.