زیبای حقیقی
خون شیرین ( خیلی یادم نیست، ولی یادمه توی دبیرستان بودن )
بیست و یک و بیست و پنج ساله
آلارم عشق ( خیلی توی فضای مدرسه نبود، ولی دبیرستانی بودن😅 ) ( خودم پیشنهادش نمیکنم😅💔 )
راز ما ( چینیه )
دبیرستان مخفی
دختر قرن بیستم
خانوادهی انتخابی ( تا جایی که میدونم، تا یه قسمت هایی از فیلم توی دبیرستان بوده )
عشق بدون گره
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
زیبای حقیقی خون شیرین ( خیلی یادم نیست، ولی یادمه توی دبیرستان بودن ) بیست و یک و بیست و پنج ساله آ
دیگه یادم نيست چیزی...
بچهها اگر فیلم یا سریالی توی این ژانر میشناسید بگید.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
آرهه حتما😃✨
مرسیی💕
وقتی به سویت پرواز میکنم(چینیه ولی خیلی نازه)
گروه مطالعه(کره ای)
10 things I hate about you امریکاییه
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_سی_و_یکم A.R.R
خـوندین دیگه مگه نه.؟
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
این پارتهای اخیر مقدمهایه برای پارت های آینده.
یه چیزی هست که مطمئنم اصلا بهش دقت نکردید. یه جایی مروارید، به خونهای که با نیکو اینا اجاره کرده بودند، میم مالکیت چسبونده بود😅... به این هم دقت بشه😔.
#مروارید_سفید
#پارت_سی_و_دوم
A.R.R
همانطور که این تفکرات را در سر خورد میپروراند، به سمت دانشگاه قدم برمیداشت.
کمی آن طرف تر از ورودی دانشگاه، نگاهش به ریحانه خورد که داشت با پسری بور سخن میگفت.
شیطنت از نگاه خجالت زدهی پسر میبارید.
ریحانه هم، همانطور که سرش را پایین انداخته بود و با سنگ زیر پایش بازی میکرد، برای حرف های پسر سرش را تکان میداد.
لبخندی زده و به نیکو پیام داد "مثل اینکه ریحانه هم داره قاطی مرغا میشه😂"
صفحهی تلفنش را خاموش کرده و به از مسیری که آن دو آنجا ایستاده بودند. دور شد.
پچپچ ها اعصابش را خورد میکرد. به سمت کلاس قدم تند کرده و در را با شتاب باز کرد.
کافی بود هرچقدر که گوش به قضاوت ها و حرفهای دیگران سپرده بود.
روبهروی تخته ایستاده و صدایش را تا حد امکان بلند کرد.
هرچند این کار برای او که همیشه با تن صدایی آرام صحبت میکرد سخت بود.
_ شماها خسته نشدید اینقدر چرت و پرت بافتید؟ بچه که نیستید هرچی که میبینید و میشنوید رو باور میکنید.
نگاهی به در کلاس انداخت. تعدادی دانشجو پشتش ایستاده و با تعجب به او نگاه میکردند.
_ یعنی اینقدر احمقید که متوجه عکس واقعی و ادیت خورده نمیشید؟ من از کجا باید این اخوان گور به گوری رو بشناسم آخه؟
همتون میدونید که چقدر از این آدمای جنس نَر حالم بهم میخوره. بعد برم با یکیشون رابطه داشته باشم؟ تروخدا اینقدر چرت نبافید بهم.
من اصلا اخوان رو نمیشناسم.
نفسی گرفته و به سمت صندلیای قدم برداشت. ریحانه با شتاب از در کلاس، وارد شده و روبهرویش ایستاد، درِ بطری آبش را باز کرده و به دست مروارید داد.
مروارید اما با لبخندی سرشار از آرامش دستش را پس زده و او را دعوت کرد که کنارش بنشیند.
دوباره داشت همهمه بالا میگرفت که اینبار ریحانه فریاد زد_ ای بابا بس کنید دیگه.
و تا زمانی که استاد وارد کلاس شود، سکوت شد و مروارید فکر کرد که حتما، لازم است درمورد پدرشان، با هیراد حرف بزند.