eitaa logo
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
8 دنبال‌کننده
12 عکس
4 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
A.R.R رابطه‌ی ما مثل کسوف و خسوف خورشید و ماه بود. او مانند یک خسوف بین خورشید و ماه قرار گرفت و سایه‌اش را روی ماه انداخت، و تو با سایه‌ی توهمی که او برایت ایجاد کرده بود و ساده‌دلی خودت، مانند یک کسوف نور خورشید را مسدود کردی و من... خورشید بودم 《به نام آنکه هستی را با عشق آفرید》 شلاق باران، بی‌رحمانه بر تنم می‌کوبید. گویی تمام غصه‌های دنیا در قطراتش حل شده بودند. هر قطره، زخمی تازه بر روح خسته‌ام می‌زد. همانطور که قدم هایم را روی آسفالتِ سفت و سخت خیابان میکشیدم خود را به مقصد رساندم..دلم نمی‌خواست به هیچ سوالی جواب دهم، سنگینی نگاه‌ها، بارِ انکار شده‌ای بود که توانایی تحملش را نداشتم. بی‌جان‌تر از همیشه، کلید را چرخانده و وارد حیاط شدم،حیاطی خیس و دلگیر، انعکاسی از آشوب درونی‌ام. صدای قدم های شتاب زده و پشت بندش، صدای نگران نیکو، باعث شد سرم را بالا بگیرم_مروارید؟ نای پاسخ نداشتم، بغض سنگینی راه گلویم را بسته بود. _خوبم.... زمزمه‌ای بی‌رمق که در هجوم باد گم‌ شد A.R.R قدم‌هایش رمقی نداشت، اما باید خود را به تخت‌خوابش می‌رساند تا شاید، اندکی از این درد جانگاه رهایی می‌یافت. از کنار نیکو گذشته و به چشمانِ نگرانِ به رنگ شبش توجهی نکرد. ساعت، پنج صبح را نشان می‌داد. نور تازه رسیده به اتاق، چشمان خسته‌اش را می‌آزرد، اما چاره‌ای نبود. باید می‌خوابید، باید برای چند ساعت هم که شده از این کابوس رها می‌شد. باید میخوابید تا اندکی از احساس تنهایی‌‌اش کم شود. با هر قدم، سنگینیه بیشتری بر شانه‌هایش حس می‌کرد. ناگهان در اتاقش باز شده و سدی از دوستانش بر سرش ریختند،همه با نگرانی به صورت بی‌رمغ‌اش نگاه می‌انداختند نیکو نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پیمانی که با دوستانش، درمورد سکوت تا زمانی که خود مروارید حرفی بزند را شکست و کوهی از سوالاتش را روی کمر او گذاشت....نمی‌دانست با این سوالات دوست‌صمیمی‌اش مجبور است چه درد و رنجی را برای جلوگیری از شکستن بغضش تحمل کند _ کدوم گوری بودی؟ گوشیت چرا خاموش بود؟ نمیگی ما از نگرانی دق میکنیم؟ سر شب کجا رفته بودی که الان برگشتی تو این خرابه؟ صدایش رفته‌رفته افزایش می‌یافت که ریحانه جلویش را گرفت و سعی در آرام کردنش کرد _ نیکو عزیزم الان با داد و بیداد کردن که هیچی درست نمیشه....همه نگرانش بودیم، الانم هستیم ولی ببینش... بیچاره رنگ به‌رخش...یکم آروم‌شه باهاش حرف میزنیم. سپس روبه دختر بیمار گفت _مروارید خوبی؟ امروز نمیخواد بیای دانشگاه بشین استراحت کن تا بعدا باهم حرف بزنیم. همه موافق حرف های ریحانه بودند که پس از درآغوش‌کشیدن دختر و زدن بوسه بر روی گونه‌و پیشانی‌اش اتاق را ترک کردند و در آخر صدای کوبیده شدن در توسط نیکو تنها صدایی بود که سکوت اتاقک را میشکست. غمگین شد، بهترین دوستانش را آزرده خاطر کرده بود؟ حتما همینطور بود، ولی آنها چطور؟. چگونه سالگرد بهترین دوستشان را فراموش کرده بودند؟ نگاهی به تلفن همراهش انداخت، تعداد قابل توجهی، پیام و تماس از دست رفته، از هیراد و فرهاد داشت. حداقل دلش خوش بود که افرادی، هنوز هم به فکرش هستند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱ A.R.R رابطه‌ی
A.R.R دستان کوچک و خوش‌بویش را دور گردنم پیچ داد و هم‌زمان با قفل کردن هردو پایش دور کمرم با لحنی خواستی گفت_شایان میدونستی خیلی مهربونی؟ لبخندی زدم که سینا با خنده میان تعریف‌های منظور دار مهشاد پرید_ مهشاد خانوم من باباتما اینجوری پریدی بغل یه آقا...بستنی میخوای خب به خودم بگو دیگه چرا الکی از سر و کول این داییت آویزون میشی ؟ لبخندم را وسعت دادم و مهشاد همانطور که از بغلم پایین‌می‌آمد لب به اعتراض گشود _ من از سر و کول شایان آویزون شدم؟ اصلا خودش اول بغلم کرد. چشمانم را گرد کرده و قبل از پاسخی از جانب سینا دست به کار شدم_شایان چیه بی‌ادب؟ زمان ما رومون نمیشد تو چشمای ننه بابامون نگاه کنیم بعد تو پرو پرو وایستادی تو روم میگی شایان؟ زمان ما.... سینا همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفت، حرف من را قطع کرد_آهای آقا با دخترم درست صحبت کنا!!، اصلا عزیز دلم همون مثل میمون ازش آویزون شو. مهشاد بدون توجه به حرف‌هایم، متعجب چشم‌هایش را گرد کرد_ اِ! شایان به من گفت میمون؟ شانه‌ای بالا انداختم که باعث شد تعادلش بهم خورده و از بغلم بر روی مبل پرید _ باباته بیشتر از من میشناستت در حالی قدم‌هایش را با حرص به زمین می‌کوبید، به سمت اتاق رفت. _یعنی واقعا که...اصلا حلال زاده به دایی‌ش میره. A.R.R خیره به طرز بانمک راه رفتن دختر بچه با کلافگی چشمانش را روی هم فشرده و به اتفاقات اخیر اندیشید. به تدریس علاقه‌ی چندان زیادی نداشت و از شلوغی و هیاهویی که دانشجویان در کلاس ایجاد میکردند بیزار بود. اگر رودربایستی‌اش با سینا نبود قطعا چنین‌درخواستی‌را قبول‌نمیکرد. *** از ورودی دانشگاه گذشته و وارد سالن شد، بعد از عرض ادب به مدیر و سایر اساتید هم‌پای باقی استاد ها به سمت کلاس مدنظرش راه افتاد... هنوز در را باز نکرده بود که سوالی در سرش رژه رفت " مروارید الان باید سال چندم دانشگاهش باشه؟" با کلافگی‌ای که تشدید شده بود، چشمانش را بهم فشرد تا افکار مزاحم مغزش دور شوند و سپس با قدم هایی محکم پا در کلاس گذاشت. از میزش به سمت تخته‌ی کلاس تغییر مسیر داد... ماژیکش را از داخل کیفش درآورده و روی تخته نوشت: شایان‌اخوان فوق‌ليسانس مدیریت استراتژیک پیشرفته. _خب...مثل اینکه قراره این ترم رو باهم بگذرونیم...من یه مدتی به جای استاد ستوده توی این دانشگاه تدریس میکنم. در ماژیک را بسته و روی میز گذاشت...کاغذی را از داخل کیفش درآورد و همانطور که آن را به دست پسری می‌داد، گفت_کاغذ رو دست به دست کنین اسماتونو بنویسن تا منم صحبت‌هامو کنم. نگاهش را کوتاه از روی دانشجویانی که با اشتیاق به چهره‌ی جوانش نگاه می‌کردند گذراند. _ دلم نمیخواد دیگه تکرار کنم پس خوب گوش کنین... طبق گفته‌های استاد ستوده و روشش حضور و غیاب می‌کنم.غیبت هاتون بخواد بالای سه‌چهار بار باشه دیگه‌حق ندارید بیاید توی‌کلاسم، خوب به درس گوش کنین که بعدا به مشکل نخورین...سرعت عمل هم برام خیلی مهمه... و اینکه از بین سه جلسه‌ای که در هفته باهاتون کلاس دارم همیشه در آخرین روز یعنی سه‌شنبه از مباحثی که در هفته تدریس شده کوییز گرفته میشه..فعلا همین، امیدوارم باهم کنار بیایم...سوالی هست؟ جوابی دریافت نکرده و به جایش پچ‌پچ های خفیفی بودند که سکوت را میشکست. _خب...من اسامی رو می‌خونم تا بیشتر باهم آشناشیم. مدتی گذشت و پس از گرفتن لیست از آخرین دانشجو، نگاهی گذرا به اسامی انداخت. اندکی از زمان کلاس را برای معرفی و آشنایی بیشتر اختصاص داد. هرچه بیشتر می‌گذشت شایان هم بیشتر علاقه‌مند به گفت‌و گو با بچه‌های شوخ و خونگرم آن کلاس می‌شد... اینکه الکی سر و صدایی تولید نمی‌کردند، برایش خوشایند بود. _کسی امروز غیبت داشته؟ _ دو سه نفر استاد متفکر سری تکان داد و همانطور که در فکر تهیه‌ی لیستی از اسامی دانشجوها بود؛ اعلام سکوت کرد تا بتواند تدریسش را شروع کند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۲ A.R.R دستان
A.R.R نفسی عمیق کشیده و قدم در کلاس گذاشتم....به وضوح متوجه سکوت کلاس و نگاه های خیره روی خودم بودم، بدون توجه به آنها قدم هایم را تا کنار صندلی مورد نظر کشاندم و بدون معطلی روی آن جاگیر شدم....چشم‌هایم روی صورت‌های بقیه چرخید...حس خوبی نداشتم. A.R.R همانطور که چشم روی دانشجویان میچرخاند طوری که اطرافیانش بشنوند گفت_ چرا همه زل زدید به من؟ اجنه منجنه که نیستم! ارغوان با قدم هایی نامطمئن به سمتش قدم برداشت و روبه‌رویش ایستاد....تلفن همراه‌ش را روبه‌روی او گرفته و آرام و شمرده شمرده گفت_هیچی نیست مروارید...یعنی ما بزرگش کردیم ولی میدونی، یکم برای ما عجیب بود که چنین چیزی رو ببینیم. سپس بدون هیچ حرف دیگری، توسط چشم و ابرو هایش به گوشی‌اش اشاره کرده و آن را به دستان ظریف دختر سپرد. گوشی را گرفته و به صفحه‌ی آن چشم دوخت و ناگهان بدون هیچ اختیاری تلفن همراه از دستانش رها شد. فقط دو اسم در سرش رژه رفتند بردیا،آرام نفسش گرفت...دستش را بالا آورده و جایی روی قفسه‌ی سینه‌اش کوبید...ارغوان نگران دست آزاد دختر را گرفت_وای یا خدا...خوبی؟...امیر آب بیار بدون توجه به حرف های ارغوان و آبی که برادرش روبه‌رویش گرفته بود، سمت در کلاس رفته و از آن مکان خفقان آور خارج شد....تلفن همراهش را برداشته و با شماره‌ای که سال‌ها در لیست مخاطبینش خاک می‌خورد و گمان میکرد که دیگر متعلق به صاحبش نباشد تماس گرفت. برخلاف آنچه انتظار داشت تلفن با دومین بوق برداشته شد _مروارید؟ _باید ببینمت بیا کافه‌ی عمو هوشی، یادته که؟ _ها؟ آ..آره یادمه ول...... حوصله‌ی شنیدن حرف‌هایش را نداشت...تلفن را قطع کرده و باراد را با کوهی از سؤالات با صدای ممتد بوق تلفن تنها گذاشت. بلافاصله بعد از اینکه تلفن را قطع کرد برای اولین تاکسی‌ای که جلوی راهش بود دست تکان داده و سوار آن شد. زمانی که پا در کافه گذاشت، پریشانی و تعجب بسیار باراد، توجهش را جلب کرد... به سمتش قدم تند کرد...تنش در نگاه پسر فریاد میزد و این از چشمان تیزبین مروارید دور نماند. با پوزخندی آشکار صندلی را عقب داده و سپس روی آن جاگیر شد..باراد با تعجب به او نگاه میکرد و هیچ‌چیز نمی‌گفت، نمی‌دانست چه چیزی باعث ملاقات دوباره‌شان شده بود...تا جایی که به یاد داشت مروارید کینه‌ی بسیار بزرگی از او و برادرش بردیا به دل گرفته بود...کینه‌ای که به نظر نمی‌آمد کمرنگ شده باشد...برادرش بد زخمی به او زده بود، زخمی که حتی اگر دردش هم فراموش شود، جایش تا ابد باقی میماند. همین امر موجب ترس او بود، از واکنشات دختر و حرف هایی که میخواست بزند وحشت داشت... چرا این دختر خودش یک قرار ملاقات تشکیل داده بود؟ _سلام...تسلیت میگم...اگه اشتباه نکنم دیروز سالگردشون بود. لحظه‌ای نگاه مروارید نرم، شد. غمگین شده بود. حتی باراد هم سالگرد مادر و خواهرش را به یاد داشت، اما دوستانش... _چرا اینکارو کرده؟ پسر هیچ‌چیز نگفت، فقط با نگاهی متعجب تر از قبل به مروارید خیره شد. _کی چیکار کرده؟ دندان قروچه‌ای کرد. _داداش جونت، چرا اون عکسارو پخش کرده؟ لحن تند و بدون پرده‌ی مروارید برایش ناشناخته بود... چگونه باور کند دختری که روبه‌رویش نشسته و با تنفر و گستاخی در چشم هایش زل زده، همان دخترک خجالتی گذشته است؟ _مروارید من... من واقعا نمیفهمم از چی حرف میزنی. _ میفهمی،خودتو زدی به نفهمی...دارم بهت میگم چرا داداشت اون عکس‌هارو تو فضای مجازی پخش کرده...من به‌درک آبروی تو که داداششی نمیره؟ بلافاصله پس از پایان حرفش گوشی‌اش را که از قبل صفحه‌اش را روی آن عکس‌ها را تنظیم کرده بود روشن کرده و به دست باراد سپرد. باراد ابتدا با تعجب و سپس با اخمی غلیظ به عکس زل زد. مدتی گذشت تا به یاد آورد عکس مقابلش در فضای مجازی پخش شده... اخمی کرده و با دقت بیشتر به عکس‌ها زل زد. عکس ادیت خورده بود و این را قطعا فقط خودش و مروارید متوجه شده بودند...این عکس برای سال‌ها پیش بود اما ادیت به قدری تمیز بود که قطعا همه، فکر می‌کردند برای همین سال است. _بردیا چنین کاری نکرده مطمئنم...اصلا عکسارو پاک کرد...یادت نمیاد مارال چه بلایی سر من و بردیا آورد؟ جلوی چشمای خودم پاکشون کرد. اندکی قانع شد. بردیا واقعا آن عکس هارا پاک کرده بود. _پس...نمی‌خوای بگی که آرام این کارو کرده؟ اخم های باراد درهم کشیده شد، فکر کرد که شاید، سعی داشت شخصی آرام نام را به خاطر بیاورد. اما تصوارتش اشتباه بود چون باراد بلافاصله با اطمینان لب گشود_یادم نمیاد عکسارو برای کسی فرستاده باشه..اصلا اگر یه درصد عکسارو داشته باشه چرا باید بعد این همه سال بی خبری بیاد چنین کاری کنه؟ شاید تا الان حتی مارو یادش هم نباشه
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۳ A.R.R نفسی
A.R.R اخم های مروارید همانند باراد درهم تنیده شد...حرف‌هایش منطقی بود _الان هرکس از آشناهامون این عکس و ببینه آبرومون به فنا رفته....چیکار میخوای بکنی؟ دست رو دست میزاری؟ _باهات در تماس باشم؟ با توجه به برخورد اول، انتظار مخالفت و تندخویی را داشت اما دختر فقط سری تکان داده و گوشی‌اش را از دستان باراد کشید. بدون هیچ حرف دیگری و حتی خداحافظی کردن با چنگ زدن کیفش از روی میز به سمت خروجی کافه‌ای که صاحبش هوشنگ نام داشت و مدت‌ها قبل آنها او را عمو هوشی صدا می‌زدند، به راه افتاد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۳ A.R.R اخم ها
A.R.R نفسی عمیق را وارد ریه‌هایم کرده و با دستانم نسیم بهاری را در چنگ میگیرم و اجازه میدهم که موهایم را به رقص در بیاورند. چشمانم روی شکوفه‌ی های بهاری میچرخند و روی یک درخت ثابت می‌ماند....یاد خاطراتی که با این درخت طی کرده می‌افتم، یاد مارال و مادرم برایم زنده می‌شود....خنده‌هایشان، غم هایشان، دلواپسی ها و عصبانیت هایشان...اتفاقاتی که آن زمان ها شاید از دستشان رنج می‌کشیدم اما حالا خواستارشان بودم. خواستار غرغر های گاه و بی‌گاهشان، حتی راضی بودم به تنهایی تمامی کارهایشان را به دوش بکشم ولی آن‌ها اینجور مرا ترک نمیکردند.....یاد بگو مگو هایم با خواهرم برایم زنده می‌شود....یاد زمان هایی که رابطه‌ی مارال و بردیا پایبند بود، زمان هایی که با دوستانم به این باغ می‌آمدیم و درست کنار همین درخت قایم‌باشک بازی میکردیم.....یاد زمان هایی که همراه پدرم از همین درخت پر بار بالا رفته و میوه‌های شیرین و آبدارش را میچیدیم......زمان هایی که مادرم با مداد های شمعی روی همین درخت قد من و مارال را باهم مقایسه میکرد....دل‌تنگ همه‌شان بودم...چشمانم نم می‌زنند، نفسی وارد ریه‌هایم کرده و چشم‌هایم را می‌بندم....می‌بندم و برای خود یادآوری میکنم که هیچ‌کس در کنارم باقی نمانده....که تنهام A.R.R با قرار گرفتن دست‌هایی که ظرافت در آنها داد میزد، روی چشمانم، از افکار بیرون آمده و می‌گویم_مارال این کارا قدیمی شده تا کی میخوای دستاتو بزاری رو چشم‌هام تا مثلا سوپرایزم کنی ؟ کمی زیاده روی کردم...در حس و حال خود غرق شده بودم این کار ناگهانی و البته تکراری‌اش اعصابم را بهم ریخته بود. مارال توی وضیعت روحی خوبی نیست که بخواهم با او تندخویی کنم. صدای کوبش پاهایش روی زمین با برداشتن دستان گندمی و ظریفش هماهنگ می‌شود و خنده‌های من از کار های بچه گانه‌اش را به دنبال دارد...خوب است که به دل نگرفته بود. یاد خنده‌هایمان، گریه‌هایم را تشدید می‌کنند. نفس عمیق دیگری وارد ریه‌هایم کرده و خاطره‌ای دیگر جایگزین می‌شود..... _باراد مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟ _مروارید به خدا که کلافه‌ام کردی، خب می‌ترسی برو، التماست نکردم که بخوای باهام بیای. اخم هایم را در هم می‌کشم. شیطونه میگه برو پشت‌سرت رو هم نگاه نکن. ولی چیکار کنم؟ میل عجیبی به تراوش اندکی آدرنالین در جسم ۱۷ ساله‌ام دارم. _غلط کردی... بعدا یقه‌ی منو می‌گیرن که، آره تو بزرگتر بودی باید جلوشو می‌گرفتی. بیا برو سریع کارتو بکن منم پشتیبانیت می‌دم. سعی می‌کنم لبخند محوی که گوشه‌ی لب‌هاش می‌شینه رو نادیده بگیرم و صبر می‌کنم تا راه بیوفته. برای اطمینان می‌پرسم_ سوئیچ رو برداشتی؟ دستش را در جیبش می‌کند و دسته‌ی کلیدها و سوئیچ وصل شده به آنها را در هوا تکان می‌دهد. در ورودی را باز می‌کنم و منتظر می‌مانم تا وارد کوچه شود، خودم هم دم در مراقب می‌مانم تا کسی مچمان را نگیرد. باراد به سرعت، و بعد از گذاشتن نامه‌ی از قبل نوشته شده، در ماشین مارال، به سمت من می‌دود و سریع وارد خانه می‌شویم... وقت رفتنمان از خانه‌ی مادر و پدر بردیا و باراد است، که با صدای جیغ وحشت زده‌ی مارال، همه از حیاط ویلا، به سمت ماشین مارال میروند. تپش قلبم بالا می‌رود و از صمیم قلبم دعا می‌کنم که اتفاق ناگواری پیش نیاید. من و باراد در خانه می‌مانیم، به هر حال که کسی هم متوجه نبودمان نخواهد شد. باراد هم کمی مضطرب به نظر می‌رسد. ضربه‌ای به شانه‌اش میزنم و غرغر را شروع می‌کنم_کوفت و زهر مار، باراد به خدا که چیزی بشه تیکه تیکه‌ات میکنم. کمی می‌گذرد که صدای آژیر پلیس در کل خانه طنین می‌اندازد. بدتر از این نمی‌شد. با سرعت، به سمت تجمع ایجاد شده در کنار ماشین مارال می‌روم، و روبه‌روی پلیسی جوان می‌ایستم. با گریه تمام ماجرا را تعریف کرده و گردن می‌گیرم. حتی کوچک‌ترین حرفی از باراد نزدم. بعد از آرام گرفتن هیاهوی ایجاد شده و دعوا و سرزنش شدنم توسط مادرم و مارال، خودم را در اتاق باراد حبس می‌کنم. حتی کوچک‌ترین توجهی به حرف های مادر و پدرم مبنی بر اینکه باید به خانه‌ی خودمان برگردیم، هم نمی‌کنم. باراد وارد اتاقش شده و کنارم روی تختش جاگیر می‌شود. اشک‌هایم هنوز خشک نشده‌اند. می‌گوید_عذر می‌خوام تقصیر من شد. هق‌هقی می‌کنم ولی چیزی نمی‌گویم، درکل تقصیر او نبود، من بودم که جلوی وسوسه‌ی شیطان را نگرفته و اورا از کاری که می‌خواست بکنیم پشیمان نکردم. دستش روی کمرم می‌نشیند و همدردانه نوازشم می‌کند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_ویژه A.R.R نفسی عمیق را وارد ریه‌هایم کرده و با دستانم نسیم بهاری را در چنگ
A.R.R با صدای فلش دوربین، سر هردوتای ما بالا می‌رود،ولی نه خبری از دروبین است و نه کسی که عکس گرفته باشد. شاید توهم زده‌ایم... فکر صدای عجیب، از ذهنم بیرون می‌رود و مجدد، یاد نامه‌ی تهدید آمیزی می‌افتم که در ماشین مارال گذاشتیم. پوزخندی تلخ روی لب هایم می‌نشیند، آن زمان حتی فکر هم‌نمیکردم که روزی همان عکس و تعدادی عکس دیگر در دانشگاه سر زبان‌ها قرار بگیرد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_ویژه A.R.R با صدای فلش دوربین، سر هردوتای ما بالا می‌رود،ولی نه خبری از درو
‌‌ A.R.R با کلافگی و خستگی‌ای وصف نشدنی وارد کلاس شد، باز هم آن پچ‌پچ مسخره و نگاه های خیره و عذاب‌آور دانشجویان بر روی شانه‌هایش سنگینی کردند. نمی‌فهمید اینقدر عجیب بود، پخش شدن عکس‌هایش با پسری که حکم برادرش را داشت؟ قدم هایش را بر روی زمین کشیده و به سمت یکی از صندلی های خالی راه افتاد....خود را روی صندلی رها کرده و سپس با تلفن‌همراهش مشغول شد....صدای باز شدن در و سپس بسته شدنش به آنی پچ‌پچ های زیر‌زیرکی اطرافیانش را خاموش کرده بود. صدای بلند و جدی استاد جایگزین باعث شد لرز عجیبی را درونش احساس کند و تپش قلبش شدت بیابد. صدایش آشنا بود...صدایی تقریبا بم و نوازش گونه...صدایی سرشار از نگرانی و مهربانی...سرش را تکان داده و بدون نیم نگاهی به استاد جايگزين، تلفن‌همراهش را درون کوله‌اش گذاشته و به انگشتانش خیره شد. می‌ترسید صاحب صدا را ببیند. _ مرواريد بیا رو این برگه اسمتو بنویس، جلسه‌ی قبل نبودی. نام و نام خانوادگی‌اش را با خطی که تازه‌گی ها بر روی زیباتر شدنش کار کرده بود روی برگه نوشته و مجدد برگه را به دست همان پسر سپرد. سرش همچنان پایین بود و صدای استاد، که اواسط به زبان آوردن نام او خاموش شد باعث شد که با کنجکاوی سرش را بالا بگیرد. سکوت ناگهانی کنجکاوش کرده بود...چشمان عسلی‌اش را به او دوخت و نتیجه‌ی این نگاه چیزی به‌جز بهت و تعجبش نشد.... شایان‌اخوان اولین و آخرین پسری که توانسته بود قلبش را به لرزه درآورد.....وقتی که برای اولین بار او را درکنار بردیا، نامزد خواهرش دیده بود هرگز فکر نمی‌کرد که روزی کارش با آن پسر به نقطه‌ای که حالا ایستاده بودند برسد..... "یک سال از رفت و آمد های خودش و خواهرش به همراه بردیا و شایان میگذشت و درست زمانی که هجده سال داشت، شایان به او درخواست دوستی داد. دوستی‌ای که نه از دیدگاه خودشان بلکه از دیدگاه دیگران به‌خصوص والدینشان، رابطه‌ای غلط و نادرست به حساب می‌آمد." به یک باره تمامی تلاش هایش برای فراموش کردن مرد، با یک نیم‌نگاه نابود شد... تمامی خاطراتی که حتی فکر میکرد آنها را از یاد برده همچو یک فیلم از جلوی چشمانش رد شدند.... زمان هایی را به‌یاد آورد که می‌خندید... خنده‌هایی از اعماق وجودش... خنده‌هایی که خیلی وقت بود، با دختر غریبه شده بودند...
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_چهارم ‌‌ A.R.R ب
A.R.R در گذشته فکر می‌کرد، ندیدن شایان برایش خیلی سخت و طاقت‌فرسا خواهد بود اما اکنون که با او روبه‌رو شده، بودنش برایش‌سخت‌تراز نبودش‌به‌نظر می‌رسید...شک نداشت اکنون‌که در چشمانش خیره است نفرت، غم و دلتنگی از چشمانش لبریز است...هرگز فکر نمی‌کرد روزی با دیدن مجددش با تمامی نفرت هایش از او، اینگونه دلتنگ آغوشی گرم از طرفش باشد....همیشه در آغوشش می‌خواست که دنیا همان موقع به پایان برسد...هنوز هم اعتقاد دارد اگر در یکی از همان آغوش‌ها زندگی‌اش به پایان میرسید می‌توانست خود را، یکی از خوش‌شانس ترین روح های سرگردان و در انتظار یار معرفی کند....آغوش و آرامشی بی‌هیچ تظاهر... آرامشی که هنگام به آغوش کشیده شدنش توسط شایان بهش دست میداد هرگز نمیتوانست ثمره‌ی یک تظاهر بوده باشد... چیزی که اکنون فکر به آن‌هم مسخره‌به‌نظر می‌آمد اما مروارید واقعا نیازمندش بود...نیازمند یک آغوش تا از درد و رنج هایش کاسته شود، تا به او یادآوری‌کند هنوز کسانی را کنار خود دارد. یاد زمان هایی که وقتی غمگین بود، او زمین و زمان را به‌هم می‌دوخت تا خنده و لبخند چاشنی مکالمات‌شان شود و مروارید خوشحال باشد... شایان‌اخوان.....بعد از چهار سال مجدد چهره‌اش در تمامی قسمت های مغزش روشن و خاموش میشد چروکیده بود یا اینگونه تصور میکرد؟ نگاهش را روی تک تک اجزای صورتش به چرخش درآورد... نمی دانست چرا؟ فقط میدانست که نمی‌خواست این فرصت را از دست دهد و در آخر، شاید برای آخرین بار با تمامی احساسات خوبی که به سمتش هجوم آورده بود به چشمانش خیره شد... تمام شد، نگاهش را ازش گرفته و به پاهایش خیره شد. تمامی‌بچه‌ها متعجب‌نگاهشان‌را بین‌ آن‌دو میچرخاندند...حسش‌می‌کرد. هرگز فکر نمیکرد ملاقات دوباره‌شان این‌چنین حالش را خراب کند. نباید ضعف از خود نشان میداد ولی کار سختی بود. دیدار مجدد کسی که در نوجوانی ادعای علاقه به او را داشت، سخت بود...نوعی تنفر خاصی در درونش برانگیخته‌شده‌بود. مروارید او را در بخش کوچکی از مرگ عزیزانش مقصر کرده بود و همینطور هم بود....او باعث این دوری از عزیزانش بود، شاید اگر با رفیق قدیمی و گرمابه و گلستانش با جدیت حرف می‌زد این اتفاقات نمی‌افتاد.....با یک دیدار ساده خاطراتی که دفنشان کرده بود از زیر خاک‌بیرون‌آمده‌بودند...احساس می‌کرد نفسش بالا نمی‌آید دست راستش را مشت کرده‌و چند بار با انرژی اندکی به تخت سینه‌اش کوبید....فایده‌ای نداشت مجدد سرش را بالا گرفته و خیره به چشمان متحیر و نگران شایان، با سردترین حالتی که از خود به سراغ داشت لب زد _ می‌تونم برم بیرون؟ اوضاع مرد هم دست کمی‌از او نداشت...حداقل که اینطور به نظر می آمد...به نظر میرسید که نمی‌دانست‌نشان‌دادن چه واکنشی درست است. اما اکنون هردو در کلاس درس و در دید بقیه بودند شاید اگر دانشجویان نبودند، شایان با پرخاشگری، سوال پیچش می‌کرد، شاید هم بی‌تفاوت از کنار این قضیه رد می‌شد... سرش را با توان تحلیل رفته‌اش تکان داده و مروارید با سرعت از کلاس خارج شد...نیاز به هوای تازه داشت
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_پنجم A.R.R در گ
A.R.R _ مروارید....جون من آخر میکشی خودتو....بیا یه چیز بخور دیشبم شام نخوردی، لجبازی نکن!!..بیا بگو ببینم چی شده؟ اصلا تو.... صدایش به دلیل جیغ و داد هایی که زیر دوش حمام راه انداخته بود و گریه‌های بی‌وقفه‌اش دورگه و خش‌دار شده بود....جون کمی برایش باقی مانده بود با این حال با صدایی که از ته چاه می‌آمد فریاد زد_بسه...ولم کن دیگه با حرف مروارید که به زور به گوشش رسیده بود حرف در دهانش ماسید...حال دوستش خیلی بد بود...با چشمانی که غم را فریاد میزد به مروارید خیره شد...آخرین باری که او را اینگونه دیده بود را خوب به خاطر داشت _مرواريد....دورت بگردم من آخه، نمیخوای چیزی بگی؟ باشه نگو! ،ناراحتی؟ باش!!کسی کارت نداره ولی به خاطر ناراحتیت خودتو عذاب نده... یه چیزی بخور، الان یه روزه لب به هیچی نزدی آخه تو آخر میکشی خودتو بچه....یه چیز بخور ضعف نکنی. نای داد و بیداد نداشت....تنها صدایی که از دهانش خارج شد اَهی معترض‌گونه‌بود که خارج شدن نیکو از اتاقک تاریک را جویا میشد. صدای خوش‌آمد گویی های دوستانش اعصاب کلافه‌اش را درهم‌ریخته‌تر کرد....قرار بود دو دانشجوی جدید به خانه‌ی دانشگاهی‌شان آمده و به آنها بپیوندند. سعی کرد نامشان را به یاد بیاورد تا شده حتی برای ثانیه‌ای بدبختی هایی که بر سرش آمده را فراموش کند....سحر و سحرا. باز هم خودش ماند و مغز و قلبی که هرکدام یک سار می‌زدند. مغزش فقط یک نام را فریاد میزد "شایان" یک حس را درونش برانگيخته می‌کرد "عصبانیت" و یک صفت را روی شایان گذاشته بود "پست‌فطرت"، و قلبی که فقط یک‌چیز را خواستار بود. قلبش، انگار که در آستانه یخ زدن باشد، “آغوشی گرم” می‌خواست؛ همان آغوشی که روزی پناهش بود و بوی امنیت می‌داد. مغز و قلبش باهن کنار نمی‌آمدند... عصبانیت و تنفر و از طرفی دیگر دلتنگی عجیب و غریب. تمامی احساساتی که در نوجوانی به او داشت یک تلقین بود... اورا دوست نداشت، این‌را می‌دانست... مطمئن بود. اما چیزی آزارش می‌داد؛ که چرا اکنون هم دلتنگش است؟ چرا آنقدر که باید از او متنفر نیست؟ حداقل اگر تنفرش، نسبت به بقیه‌ی احساساتش، در مواجه با او بیشتر بود راحت‌تر با این موضوع کنار می‌آمد....با دیدار دوباره. از اتاق خارج شده و به سمت سرویس بهداشتی رفت. هرچقدر هم که حالش بد بوده باشد دور از ادب میدانست که وقتی بیدار است به خوش‌آمد گویی خواهر جدیدشان نرود. * قدم هايش میترسيد...میترسيد راه برود و به جايي برسد كه قلبش از تپش بايستد... چهارشنبه بود و با استاد ستوده کلاسی نداشت، که نگران ملاقات دوباره با جایگزین او باشد. اما می‌ترسید که به هر نحوی، با او روبه‌رو شود. دیدار شایان یک امر طبیعی نبود که بیخیال از کنارش رد شده و هیچ واکنشی نشان ندهد. در صورتی می‌توانست بی‌تفاوت باشد، اگر که قلب بی‌تابش می‌گذاشت. در صورتی می‌توانست از کنارش بی‌تفاوت رد شود که گذشته را از بازه‌ی زمانی زندگی‌اش کاملا حذف میکرد، آن‌موقع بدون هیچ شناختی نسبت به او فقط به عنوان یک استاد جایگزین با او هم‌کلام شده و سر کلاسش حضور پیدا میکرد؛ اما نقش شایان در گذشته‌اش آنقدر پر رنگ بوده که نتواند او را نادیده بگیرد. توجهی نشان نمی‌داد اما خودش هم میدانست که تا زمانی که حافظه‌اش را از دست ندهد نمی‌تواند او را نادیده بگیرد. او باید ببیند که هیچ مشکلی با مواجه شدن باو را ندارد. شایان باید می‌دید که پشیمان نیست، که او را در گذشته رها کرده.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_ششم A.R.R _ م
A.R.R _ شایان تو تا خودتو نکشی ول کن نیستی؟ بیا یه چیز بخور لجبازی نکن. کم دق بده منو بگو ببینم چت شده؟ _بس کن شادی دیوونه‌ام کردی گویا فریادم کارساز بود که بالاخره ساکت شده‌ و با نگرانی اتاقم را ترک کرد...طاقت دیدن ناراحتی خواهرم را نداشتم اما خستگی و کلافگی‌ام آنقدری بود که نتوانم توجهی نشان دهم. A.R.R مغزش دیگر یاری‌اش نمیکرد.....تا آخرین لحظه‌ی ممکن مشغول فکر و به دنبال جواب بود اما دریغ.... نگاه خیره‌اش را از سقف جدا کرده و به در اتاق خیره شد خاطراتی که با مروارید گذرانده بود همچو فیلمی کوتاه از جلوی چشمانش عبور کردند و روی یک صحنه متوقف شدند....صحنه‌ی اولین دیدارشان. ابتدا می‌خواست همانند اطرافیانش، کسی را داشته باشد تا بگوید که من هم مانند شما هستم...که از شما و امثالتان عقب نیستم...اما کم‌کم متوجه شد که علاقه‌اش به او یک حس زود گذر و سطحی نیست. در تمام این سال ها، فکر این که چرا مروارید او را ترک کرده، عذابش می‌داد. حدس و گمان های بسیاری در این مورد به ذهنش خطور کرده بود، اما نمی‌دانست کدام یک، دقیقا درست هستند. یکی به یکی، تمامی خاطرات گذشته را مرور می‌کند، و می‌رسد به هفته‌ی پیش. اگر درخواست سینا، برای اینکه مدتی در دانشگاه به جای خواهرش تدریس کند را رد می‌کرد چه؟ **** _شایان منم بیام _نخیر _عه چرا؟! _دانشگاه که جای بچه نیست آخه مهشاد لبخندی زده و با ریتم شروع به خواندن کرد _اولن اخماتو وا کن دایی جون، دومن منو نگاه کن دایی جون، سومن من که آخر یه جوری میام دایی جون. لبخند محوی‌گوشه‌ی‌لبانش را گرفت...سرش را به سمت خواهرزاده‌اش خم کرد. اخم هایش را باز کرد و خیره به چشمان قهوه‌ای مهشاد گفت _اولن برای من اولن دومن نکن....دومن. سرش را بالا گرفته و بلند ادمه داد. _ شادی این وروجک رو من تو دانشگاه نبینما. چشمکی به سمت خواهرزاده‌اش روانه کرده و همانطور که در پشت سرش می‌بست ادامه‌ی جمله‌اش را گرفت _سومن اخماتو وا کن دایی جون **** نگاه کنجکاوش را به جمعیت اطرافش دوخت هرچه بیشتر قدم به سمت دانشگاه برمی‌داشت افراد بیشتری با نگاه های عجیب و غریبشان، توجهش را جلب می‌کرد....صدای داد و بیداد آشنای‌ دخترکی‌، تمام حواسش را تما‌م و کمال معطوف خودش کرد. _شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی. اخم هایش رنگ باخته و جایش را به تعجب داد...خودش بود!! شایان او بود!...دوست بی‌همه‌چیز و بی‌وجدان بردیا که مروارید از آن گله میکرد خود او بود... تمرکزش را بیشتر کرده و سایه های کم‌رنگ ذهنش، شروع به رنگ گرفتن کردند...دلیل دوری مروارید را می‌توانست به حر‌ف‌هایی که گفته بود ربط دهد؟ ولی... او چه کاری انجام داده بود که خودش بی‌خبر بود؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_هفتم A.R.R _ ش
A.R.R در این چند وقت یک چیز روانم را همچو یک خوره به بازی گرفته بود. مطمئن بودم که عکس‌ها کار بردیا است اما دلیلش را نمی‌دانستم. تنها کسی که می‌توانست عکس هارا داشته باشد، بردیا بود. هرچند که مسئله‌ی عکس ها، مورد خیلی مهمی نبودند. خدا را شاکر بودم محتوایشان چیز خیلی آبرو بری نیست. تلفن‌همراهم را روشن کرده و با تنها شماره تماسی که از او داشتم تماس گرفتم... بوق های انتظار زیاد طولانی نشدند... بر خلاف تصورم در سومین بوق، جوابم را داده و درست مانند برادرش‌در صدایش بهت و ناباوری موج میزد. _ مروارید؟ خودتی؟ صدایش حالم را بهم میزد....بدون هیچ جوابی مشغول ادامه دادن راهی که مقصدش دانشگاه بود شدم...گویی سکوتم را تأییدی برای پرسشش درنظر گرفته بود که او هم سکوت کرد. وارد حیاط شده بودم که بالاخره سکوت میانمان را شکست. _ تو....یعنی... اتفاقی افتاده؟ باز هم سکوت و سکوت... می‌خواستم واکنشش را بسنجم _ مروارید... دیگر دم‌فروبستن را جایز ندانسته و با بلند ترین تن صدایی که از خود سراغ داشتم داد زدم _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار بدون اینکه متوجه شوم قدم‌هایم متوقف شده و فریادم سبب دوخته شدن نگاه های پرتعجب، و اندکی تحقیر اطرافیانم شده بود. A.R.R نگاه ترسیده‌اش را به دانشجویان اطرافش دوخت....چه چیز باعث این تحقیر در نگاه‌هایشان شده بود؟ حرف هایش؟ مسلما خیر....او که چیز خاصی بر زبان نیاورده بود. نفسی گرفته و سعی کرد خودش را قانع کند. صدای پشت تلفن حواسش را معطوف خود کرد...باز هم زمان و مکان را از یاد برد....چون حرف او را شنید یکباره برآشفت. حتی کنترل صدایش هم از دستش خارج شده بود. _ باشه...خیلی خب... چی شده که زنگ زدی بهم؟ بعد از این همه مدت یه یادی از من کردی؟ لحن‌صدایش آکنده‌از تمسخربود وهمین‌مورد او راخشمگین تر می‌کرد _ چرا اون عکسای لعنتی‌رو گذاشتی روی یه صفحه‌ی فیک؟ من به درک آبرو برای داداشت موند؟ نکنه یادت رفته توی یه دانشگاهیم؟ من که میدونم تو به خاطر اذیت کردن من همچین میکنی. خواهر و مادرمو کشتی بستت نبود؟ شایان و از راه بدر کردی، بستت نبود؟ تو کم نابودم نکردی بردیا دیگه چی‌کارم داری؟ هرچه بیشتر می‌گذشت پژواک صدای مروارید هم در فضا گسترده‌تر می‌شد و نگاه هارا به سمت خود می‌گرداند. اکنون کمی‌حواسش به اطرافش بود... متوجه نگاه‌های متعجب توام از تحقیر دیگران شده بود... پوزخند پر رنگ کنار لب‌هایشان چیزی نبود که بتواند راحت از کنارش عبور کند. _ چرا اون عکسای لعنتی رو پخش کردی؟ _ چی داری میگی مروارید؟ آرواره‌اش تکانی خورد _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار _خیلی‌خب....باشه....فقط بهم بگو کدوم عکسا؟ مجدد صدایش بلند شد _ احمق چرا خودتو میزنی به نفهمی؟ _مروا... من واقعا متوجه نمی‌شم. _ کم انکار کن. این‌دفعه نوبت بردیا بود.....فریاد زد_ دیوانه میگم نمیدونم چی میگی حالا باز بگو...روانی‌ای به خدا _ آره... آره من روانیم... روانیم کردید... تو و اون دوست بی همه‌چیزت نابودم کردید _ درمورد شایان درست حرف بزن _شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی. و تلفن را قطع کرد....اگر واقعا کار بردیا نبود چه؟. امکان داشت آرام هنوز هم عکس هارا داشته باشد؟ ولی با چه انگیزه‌ای باید چنین کاری می‌کرد؟ بی‌توجه قدم‌هایش را به سمت ورودی سالن کشاند... ...بدون آنکه متوجه نگاه خیره‌ی شایان روی خود باشد. مغزش درگیر بود....برعکس چیزی که خیال میکرد، مکالمه با باراد و بردیا هم او را به نتیجه‌ای نرسانده بود. از طرفی ماجرای عکس ها آزارش داده و از طرفی وجود شایان بود که اورا آزرده خاطر و پریشان حال می‌کرد، ولی قرار نبود که همیشه همه چیز بر وفق مراد او باشد!!. گرفتاری هایش به دو بخش تقسیم شده بود...دیروزی که یادآوری میکرد نبود خانواده‌اش را و فردایی که با آمدن شایان و اتفاقات اخیر نمی‌دانست قرار است چگونه گذر کند.