eitaa logo
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
8 دنبال‌کننده
12 عکس
4 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۳ A.R.R نفسی
A.R.R اخم های مروارید همانند باراد درهم تنیده شد...حرف‌هایش منطقی بود _الان هرکس از آشناهامون این عکس و ببینه آبرومون به فنا رفته....چیکار میخوای بکنی؟ دست رو دست میزاری؟ _باهات در تماس باشم؟ با توجه به برخورد اول، انتظار مخالفت و تندخویی را داشت اما دختر فقط سری تکان داده و گوشی‌اش را از دستان باراد کشید. بدون هیچ حرف دیگری و حتی خداحافظی کردن با چنگ زدن کیفش از روی میز به سمت خروجی کافه‌ای که صاحبش هوشنگ نام داشت و مدت‌ها قبل آنها او را عمو هوشی صدا می‌زدند، به راه افتاد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۳ A.R.R اخم ها
A.R.R نفسی عمیق را وارد ریه‌هایم کرده و با دستانم نسیم بهاری را در چنگ میگیرم و اجازه میدهم که موهایم را به رقص در بیاورند. چشمانم روی شکوفه‌ی های بهاری میچرخند و روی یک درخت ثابت می‌ماند....یاد خاطراتی که با این درخت طی کرده می‌افتم، یاد مارال و مادرم برایم زنده می‌شود....خنده‌هایشان، غم هایشان، دلواپسی ها و عصبانیت هایشان...اتفاقاتی که آن زمان ها شاید از دستشان رنج می‌کشیدم اما حالا خواستارشان بودم. خواستار غرغر های گاه و بی‌گاهشان، حتی راضی بودم به تنهایی تمامی کارهایشان را به دوش بکشم ولی آن‌ها اینجور مرا ترک نمیکردند.....یاد بگو مگو هایم با خواهرم برایم زنده می‌شود....یاد زمان هایی که رابطه‌ی مارال و بردیا پایبند بود، زمان هایی که با دوستانم به این باغ می‌آمدیم و درست کنار همین درخت قایم‌باشک بازی میکردیم.....یاد زمان هایی که همراه پدرم از همین درخت پر بار بالا رفته و میوه‌های شیرین و آبدارش را میچیدیم......زمان هایی که مادرم با مداد های شمعی روی همین درخت قد من و مارال را باهم مقایسه میکرد....دل‌تنگ همه‌شان بودم...چشمانم نم می‌زنند، نفسی وارد ریه‌هایم کرده و چشم‌هایم را می‌بندم....می‌بندم و برای خود یادآوری میکنم که هیچ‌کس در کنارم باقی نمانده....که تنهام A.R.R با قرار گرفتن دست‌هایی که ظرافت در آنها داد میزد، روی چشمانم، از افکار بیرون آمده و می‌گویم_مارال این کارا قدیمی شده تا کی میخوای دستاتو بزاری رو چشم‌هام تا مثلا سوپرایزم کنی ؟ کمی زیاده روی کردم...در حس و حال خود غرق شده بودم این کار ناگهانی و البته تکراری‌اش اعصابم را بهم ریخته بود. مارال توی وضیعت روحی خوبی نیست که بخواهم با او تندخویی کنم. صدای کوبش پاهایش روی زمین با برداشتن دستان گندمی و ظریفش هماهنگ می‌شود و خنده‌های من از کار های بچه گانه‌اش را به دنبال دارد...خوب است که به دل نگرفته بود. یاد خنده‌هایمان، گریه‌هایم را تشدید می‌کنند. نفس عمیق دیگری وارد ریه‌هایم کرده و خاطره‌ای دیگر جایگزین می‌شود..... _باراد مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟ _مروارید به خدا که کلافه‌ام کردی، خب می‌ترسی برو، التماست نکردم که بخوای باهام بیای. اخم هایم را در هم می‌کشم. شیطونه میگه برو پشت‌سرت رو هم نگاه نکن. ولی چیکار کنم؟ میل عجیبی به تراوش اندکی آدرنالین در جسم ۱۷ ساله‌ام دارم. _غلط کردی... بعدا یقه‌ی منو می‌گیرن که، آره تو بزرگتر بودی باید جلوشو می‌گرفتی. بیا برو سریع کارتو بکن منم پشتیبانیت می‌دم. سعی می‌کنم لبخند محوی که گوشه‌ی لب‌هاش می‌شینه رو نادیده بگیرم و صبر می‌کنم تا راه بیوفته. برای اطمینان می‌پرسم_ سوئیچ رو برداشتی؟ دستش را در جیبش می‌کند و دسته‌ی کلیدها و سوئیچ وصل شده به آنها را در هوا تکان می‌دهد. در ورودی را باز می‌کنم و منتظر می‌مانم تا وارد کوچه شود، خودم هم دم در مراقب می‌مانم تا کسی مچمان را نگیرد. باراد به سرعت، و بعد از گذاشتن نامه‌ی از قبل نوشته شده، در ماشین مارال، به سمت من می‌دود و سریع وارد خانه می‌شویم... وقت رفتنمان از خانه‌ی مادر و پدر بردیا و باراد است، که با صدای جیغ وحشت زده‌ی مارال، همه از حیاط ویلا، به سمت ماشین مارال میروند. تپش قلبم بالا می‌رود و از صمیم قلبم دعا می‌کنم که اتفاق ناگواری پیش نیاید. من و باراد در خانه می‌مانیم، به هر حال که کسی هم متوجه نبودمان نخواهد شد. باراد هم کمی مضطرب به نظر می‌رسد. ضربه‌ای به شانه‌اش میزنم و غرغر را شروع می‌کنم_کوفت و زهر مار، باراد به خدا که چیزی بشه تیکه تیکه‌ات میکنم. کمی می‌گذرد که صدای آژیر پلیس در کل خانه طنین می‌اندازد. بدتر از این نمی‌شد. با سرعت، به سمت تجمع ایجاد شده در کنار ماشین مارال می‌روم، و روبه‌روی پلیسی جوان می‌ایستم. با گریه تمام ماجرا را تعریف کرده و گردن می‌گیرم. حتی کوچک‌ترین حرفی از باراد نزدم. بعد از آرام گرفتن هیاهوی ایجاد شده و دعوا و سرزنش شدنم توسط مادرم و مارال، خودم را در اتاق باراد حبس می‌کنم. حتی کوچک‌ترین توجهی به حرف های مادر و پدرم مبنی بر اینکه باید به خانه‌ی خودمان برگردیم، هم نمی‌کنم. باراد وارد اتاقش شده و کنارم روی تختش جاگیر می‌شود. اشک‌هایم هنوز خشک نشده‌اند. می‌گوید_عذر می‌خوام تقصیر من شد. هق‌هقی می‌کنم ولی چیزی نمی‌گویم، درکل تقصیر او نبود، من بودم که جلوی وسوسه‌ی شیطان را نگرفته و اورا از کاری که می‌خواست بکنیم پشیمان نکردم. دستش روی کمرم می‌نشیند و همدردانه نوازشم می‌کند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_ویژه A.R.R نفسی عمیق را وارد ریه‌هایم کرده و با دستانم نسیم بهاری را در چنگ
A.R.R با صدای فلش دوربین، سر هردوتای ما بالا می‌رود،ولی نه خبری از دروبین است و نه کسی که عکس گرفته باشد. شاید توهم زده‌ایم... فکر صدای عجیب، از ذهنم بیرون می‌رود و مجدد، یاد نامه‌ی تهدید آمیزی می‌افتم که در ماشین مارال گذاشتیم. پوزخندی تلخ روی لب هایم می‌نشیند، آن زمان حتی فکر هم‌نمیکردم که روزی همان عکس و تعدادی عکس دیگر در دانشگاه سر زبان‌ها قرار بگیرد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_ویژه A.R.R با صدای فلش دوربین، سر هردوتای ما بالا می‌رود،ولی نه خبری از درو
‌‌ A.R.R با کلافگی و خستگی‌ای وصف نشدنی وارد کلاس شد، باز هم آن پچ‌پچ مسخره و نگاه های خیره و عذاب‌آور دانشجویان بر روی شانه‌هایش سنگینی کردند. نمی‌فهمید اینقدر عجیب بود، پخش شدن عکس‌هایش با پسری که حکم برادرش را داشت؟ قدم هایش را بر روی زمین کشیده و به سمت یکی از صندلی های خالی راه افتاد....خود را روی صندلی رها کرده و سپس با تلفن‌همراهش مشغول شد....صدای باز شدن در و سپس بسته شدنش به آنی پچ‌پچ های زیر‌زیرکی اطرافیانش را خاموش کرده بود. صدای بلند و جدی استاد جایگزین باعث شد لرز عجیبی را درونش احساس کند و تپش قلبش شدت بیابد. صدایش آشنا بود...صدایی تقریبا بم و نوازش گونه...صدایی سرشار از نگرانی و مهربانی...سرش را تکان داده و بدون نیم نگاهی به استاد جايگزين، تلفن‌همراهش را درون کوله‌اش گذاشته و به انگشتانش خیره شد. می‌ترسید صاحب صدا را ببیند. _ مرواريد بیا رو این برگه اسمتو بنویس، جلسه‌ی قبل نبودی. نام و نام خانوادگی‌اش را با خطی که تازه‌گی ها بر روی زیباتر شدنش کار کرده بود روی برگه نوشته و مجدد برگه را به دست همان پسر سپرد. سرش همچنان پایین بود و صدای استاد، که اواسط به زبان آوردن نام او خاموش شد باعث شد که با کنجکاوی سرش را بالا بگیرد. سکوت ناگهانی کنجکاوش کرده بود...چشمان عسلی‌اش را به او دوخت و نتیجه‌ی این نگاه چیزی به‌جز بهت و تعجبش نشد.... شایان‌اخوان اولین و آخرین پسری که توانسته بود قلبش را به لرزه درآورد.....وقتی که برای اولین بار او را درکنار بردیا، نامزد خواهرش دیده بود هرگز فکر نمی‌کرد که روزی کارش با آن پسر به نقطه‌ای که حالا ایستاده بودند برسد..... "یک سال از رفت و آمد های خودش و خواهرش به همراه بردیا و شایان میگذشت و درست زمانی که هجده سال داشت، شایان به او درخواست دوستی داد. دوستی‌ای که نه از دیدگاه خودشان بلکه از دیدگاه دیگران به‌خصوص والدینشان، رابطه‌ای غلط و نادرست به حساب می‌آمد." به یک باره تمامی تلاش هایش برای فراموش کردن مرد، با یک نیم‌نگاه نابود شد... تمامی خاطراتی که حتی فکر میکرد آنها را از یاد برده همچو یک فیلم از جلوی چشمانش رد شدند.... زمان هایی را به‌یاد آورد که می‌خندید... خنده‌هایی از اعماق وجودش... خنده‌هایی که خیلی وقت بود، با دختر غریبه شده بودند...
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۴ ‌‌ A.R.R با کلا
A.R.R در گذشته فکر می‌کرد، ندیدن شایان برایش خیلی سخت و طاقت‌فرسا خواهد بود اما اکنون که با او روبه‌رو شده، بودنش برایش‌سخت‌تراز نبودش‌به‌نظر می‌رسید...شک نداشت اکنون‌که در چشمانش خیره است نفرت، غم و دلتنگی از چشمانش لبریز است...هرگز فکر نمی‌کرد روزی با دیدن مجددش با تمامی نفرت هایش از او، اینگونه دلتنگ آغوشی گرم از طرفش باشد....همیشه در آغوشش می‌خواست که دنیا همان موقع به پایان برسد...هنوز هم اعتقاد دارد اگر در یکی از همان آغوش‌ها زندگی‌اش به پایان میرسید می‌توانست خود را، یکی از خوش‌شانس ترین روح های سرگردان و در انتظار یار معرفی کند....آغوش و آرامشی بی‌هیچ تظاهر... آرامشی که هنگام به آغوش کشیده شدنش توسط شایان بهش دست میداد هرگز نمیتوانست ثمره‌ی یک تظاهر بوده باشد... چیزی که اکنون فکر به آن‌هم مسخره‌به‌نظر می‌آمد اما مروارید واقعا نیازمندش بود...نیازمند یک آغوش تا از درد و رنج هایش کاسته شود، تا به او یادآوری‌کند هنوز کسانی را کنار خود دارد. یاد زمان هایی که وقتی غمگین بود، او زمین و زمان را به‌هم می‌دوخت تا خنده و لبخند چاشنی مکالمات‌شان شود و مروارید خوشحال باشد... شایان‌اخوان.....بعد از چهار سال مجدد چهره‌اش در تمامی قسمت های مغزش روشن و خاموش میشد چروکیده بود یا اینگونه تصور میکرد؟ نگاهش را روی تک تک اجزای صورتش به چرخش درآورد... نمی دانست چرا؟ فقط میدانست که نمی‌خواست این فرصت را از دست دهد و در آخر، شاید برای آخرین بار با تمامی احساسات خوبی که به سمتش هجوم آورده بود به چشمانش خیره شد... تمام شد، نگاهش را ازش گرفته و به پاهایش خیره شد. تمامی‌بچه‌ها متعجب‌نگاهشان‌را بین‌ آن‌دو میچرخاندند...حسش‌می‌کرد. هرگز فکر نمیکرد ملاقات دوباره‌شان این‌چنین حالش را خراب کند. نباید ضعف از خود نشان میداد ولی کار سختی بود. دیدار مجدد کسی که در نوجوانی ادعای علاقه به او را داشت، سخت بود...نوعی تنفر خاصی در درونش برانگیخته‌شده‌بود. مروارید او را در بخش کوچکی از مرگ عزیزانش مقصر کرده بود و همینطور هم بود....او باعث این دوری از عزیزانش بود، شاید اگر با رفیق قدیمی و گرمابه و گلستانش با جدیت حرف می‌زد این اتفاقات نمی‌افتاد.....با یک دیدار ساده خاطراتی که دفنشان کرده بود از زیر خاک‌بیرون‌آمده‌بودند...احساس می‌کرد نفسش بالا نمی‌آید دست راستش را مشت کرده‌و چند بار با انرژی اندکی به تخت سینه‌اش کوبید....فایده‌ای نداشت مجدد سرش را بالا گرفته و خیره به چشمان متحیر و نگران شایان، با سردترین حالتی که از خود به سراغ داشت لب زد _ می‌تونم برم بیرون؟ اوضاع مرد هم دست کمی‌از او نداشت...حداقل که اینطور به نظر می آمد...به نظر میرسید که نمی‌دانست‌نشان‌دادن چه واکنشی درست است. اما اکنون هردو در کلاس درس و در دید بقیه بودند شاید اگر دانشجویان نبودند، شایان با پرخاشگری، سوال پیچش می‌کرد، شاید هم بی‌تفاوت از کنار این قضیه رد می‌شد... سرش را با توان تحلیل رفته‌اش تکان داده و مروارید با سرعت از کلاس خارج شد...نیاز به هوای تازه داشت
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۵ A.R.R در گذشته
A.R.R _ مروارید....جون من آخر میکشی خودتو....بیا یه چیز بخور دیشبم شام نخوردی، لجبازی نکن!!..بیا بگو ببینم چی شده؟ اصلا تو.... صدایش به دلیل جیغ و داد هایی که زیر دوش حمام راه انداخته بود و گریه‌های بی‌وقفه‌اش دورگه و خش‌دار شده بود....جون کمی برایش باقی مانده بود با این حال با صدایی که از ته چاه می‌آمد فریاد زد_بسه...ولم کن دیگه با حرف مروارید که به زور به گوشش رسیده بود حرف در دهانش ماسید...حال دوستش خیلی بد بود...با چشمانی که غم را فریاد میزد به مروارید خیره شد...آخرین باری که او را اینگونه دیده بود را خوب به خاطر داشت _مرواريد....دورت بگردم من آخه، نمیخوای چیزی بگی؟ باشه نگو! ،ناراحتی؟ باش!!کسی کارت نداره ولی به خاطر ناراحتیت خودتو عذاب نده... یه چیزی بخور، الان یه روزه لب به هیچی نزدی آخه تو آخر میکشی خودتو بچه....یه چیز بخور ضعف نکنی. نای داد و بیداد نداشت....تنها صدایی که از دهانش خارج شد اَهی معترض‌گونه‌بود که خارج شدن نیکو از اتاقک تاریک را جویا میشد. صدای خوش‌آمد گویی های دوستانش اعصاب کلافه‌اش را درهم‌ریخته‌تر کرد....قرار بود دو دانشجوی جدید به خانه‌ی دانشگاهی‌شان آمده و به آنها بپیوندند. سعی کرد نامشان را به یاد بیاورد تا شده حتی برای ثانیه‌ای بدبختی هایی که بر سرش آمده را فراموش کند....سحر و سحرا. باز هم خودش ماند و مغز و قلبی که هرکدام یک سار می‌زدند. مغزش فقط یک نام را فریاد میزد "شایان" یک حس را درونش برانگيخته می‌کرد "عصبانیت" و یک صفت را روی شایان گذاشته بود "پست‌فطرت"، و قلبی که فقط یک‌چیز را خواستار بود. قلبش، انگار که در آستانه یخ زدن باشد، “آغوشی گرم” می‌خواست؛ همان آغوشی که روزی پناهش بود و بوی امنیت می‌داد. مغز و قلبش باهن کنار نمی‌آمدند... عصبانیت و تنفر و از طرفی دیگر دلتنگی عجیب و غریب. تمامی احساساتی که در نوجوانی به او داشت یک تلقین بود... اورا دوست نداشت، این‌را می‌دانست... مطمئن بود. اما چیزی آزارش می‌داد؛ که چرا اکنون هم دلتنگش است؟ چرا آنقدر که باید از او متنفر نیست؟ حداقل اگر تنفرش، نسبت به بقیه‌ی احساساتش، در مواجه با او بیشتر بود راحت‌تر با این موضوع کنار می‌آمد....با دیدار دوباره. از اتاق خارج شده و به سمت سرویس بهداشتی رفت. هرچقدر هم که حالش بد بوده باشد دور از ادب میدانست که وقتی بیدار است به خوش‌آمد گویی خواهر جدیدشان نرود. * قدم هايش میترسيد...میترسيد راه برود و به جايي برسد كه قلبش از تپش بايستد... چهارشنبه بود و با استاد ستوده کلاسی نداشت، که نگران ملاقات دوباره با جایگزین او باشد. اما می‌ترسید که به هر نحوی، با او روبه‌رو شود. دیدار شایان یک امر طبیعی نبود که بیخیال از کنارش رد شده و هیچ واکنشی نشان ندهد. در صورتی می‌توانست بی‌تفاوت باشد، اگر که قلب بی‌تابش می‌گذاشت. در صورتی می‌توانست از کنارش بی‌تفاوت رد شود که گذشته را از بازه‌ی زمانی زندگی‌اش کاملا حذف میکرد، آن‌موقع بدون هیچ شناختی نسبت به او فقط به عنوان یک استاد جایگزین با او هم‌کلام شده و سر کلاسش حضور پیدا میکرد؛ اما نقش شایان در گذشته‌اش آنقدر پر رنگ بوده که نتواند او را نادیده بگیرد. توجهی نشان نمی‌داد اما خودش هم میدانست که تا زمانی که حافظه‌اش را از دست ندهد نمی‌تواند او را نادیده بگیرد. او باید ببیند که هیچ مشکلی با مواجه شدن باو را ندارد. شایان باید می‌دید که پشیمان نیست، که او را در گذشته رها کرده.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۶ A.R.R _ مروا
A.R.R _ شایان تو تا خودتو نکشی ول کن نیستی؟ بیا یه چیز بخور لجبازی نکن. کم دق بده منو بگو ببینم چت شده؟ _بس کن شادی دیوونه‌ام کردی گویا فریادم کارساز بود که بالاخره ساکت شده‌ و با نگرانی اتاقم را ترک کرد...طاقت دیدن ناراحتی خواهرم را نداشتم اما خستگی و کلافگی‌ام آنقدری بود که نتوانم توجهی نشان دهم. A.R.R مغزش دیگر یاری‌اش نمیکرد.....تا آخرین لحظه‌ی ممکن مشغول فکر و به دنبال جواب بود اما دریغ.... نگاه خیره‌اش را از سقف جدا کرده و به در اتاق خیره شد خاطراتی که با مروارید گذرانده بود همچو فیلمی کوتاه از جلوی چشمانش عبور کردند و روی یک صحنه متوقف شدند....صحنه‌ی اولین دیدارشان. ابتدا می‌خواست همانند اطرافیانش، کسی را داشته باشد تا بگوید که من هم مانند شما هستم...که از شما و امثالتان عقب نیستم...اما کم‌کم متوجه شد که علاقه‌اش به او یک حس زود گذر و سطحی نیست. در تمام این سال ها، فکر این که چرا مروارید او را ترک کرده، عذابش می‌داد. حدس و گمان های بسیاری در این مورد به ذهنش خطور کرده بود، اما نمی‌دانست کدام یک، دقیقا درست هستند. یکی به یکی، تمامی خاطرات گذشته را مرور می‌کند، و می‌رسد به هفته‌ی پیش. اگر درخواست سینا، برای اینکه مدتی در دانشگاه به جای خواهرش تدریس کند را رد می‌کرد چه؟ **** _شایان منم بیام _نخیر _عه چرا؟! _دانشگاه که جای بچه نیست آخه مهشاد لبخندی زده و با ریتم شروع به خواندن کرد _اولن اخماتو وا کن دایی جون، دومن منو نگاه کن دایی جون، سومن من که آخر یه جوری میام دایی جون. لبخند محوی‌گوشه‌ی‌لبانش را گرفت...سرش را به سمت خواهرزاده‌اش خم کرد. اخم هایش را باز کرد و خیره به چشمان قهوه‌ای مهشاد گفت _اولن برای من اولن دومن نکن....دومن. سرش را بالا گرفته و بلند ادمه داد. _ شادی این وروجک رو من تو دانشگاه نبینما. چشمکی به سمت خواهرزاده‌اش روانه کرده و همانطور که در پشت سرش می‌بست ادامه‌ی جمله‌اش را گرفت _سومن اخماتو وا کن دایی جون **** نگاه کنجکاوش را به جمعیت اطرافش دوخت هرچه بیشتر قدم به سمت دانشگاه برمی‌داشت افراد بیشتری با نگاه های عجیب و غریبشان، توجهش را جلب می‌کرد....صدای داد و بیداد آشنای‌ دخترکی‌، تمام حواسش را تما‌م و کمال معطوف خودش کرد. _شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی. اخم هایش رنگ باخته و جایش را به تعجب داد...خودش بود!! شایان او بود!...دوست بی‌همه‌چیز و بی‌وجدان بردیا که مروارید از آن گله میکرد خود او بود... تمرکزش را بیشتر کرده و سایه های کم‌رنگ ذهنش، شروع به رنگ گرفتن کردند...دلیل دوری مروارید را می‌توانست به حر‌ف‌هایی که گفته بود ربط دهد؟ ولی... او چه کاری انجام داده بود که خودش بی‌خبر بود؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۷ A.R.R _ شایان
A.R.R در این چند وقت یک چیز روانم را همچو یک خوره به بازی گرفته بود. مطمئن بودم که عکس‌ها کار بردیا است اما دلیلش را نمی‌دانستم. تنها کسی که می‌توانست عکس هارا داشته باشد، بردیا بود. هرچند که مسئله‌ی عکس ها، مورد خیلی مهمی نبودند. خدا را شاکر بودم محتوایشان چیز خیلی آبرو بری نیست. تلفن‌همراهم را روشن کرده و با تنها شماره تماسی که از او داشتم تماس گرفتم... بوق های انتظار زیاد طولانی نشدند... بر خلاف تصورم در سومین بوق، جوابم را داده و درست مانند برادرش‌در صدایش بهت و ناباوری موج میزد. _ مروارید؟ خودتی؟ صدایش حالم را بهم میزد....بدون هیچ جوابی مشغول ادامه دادن راهی که مقصدش دانشگاه بود شدم...گویی سکوتم را تأییدی برای پرسشش درنظر گرفته بود که او هم سکوت کرد. وارد حیاط شده بودم که بالاخره سکوت میانمان را شکست. _ تو....یعنی... اتفاقی افتاده؟ باز هم سکوت و سکوت... می‌خواستم واکنشش را بسنجم _ مروارید... دیگر دم‌فروبستن را جایز ندانسته و با بلند ترین تن صدایی که از خود سراغ داشتم داد زدم _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار بدون اینکه متوجه شوم قدم‌هایم متوقف شده و فریادم سبب دوخته شدن نگاه های پرتعجب، و اندکی تحقیر اطرافیانم شده بود. A.R.R نگاه ترسیده‌اش را به دانشجویان اطرافش دوخت....چه چیز باعث این تحقیر در نگاه‌هایشان شده بود؟ حرف هایش؟ مسلما خیر....او که چیز خاصی بر زبان نیاورده بود. نفسی گرفته و سعی کرد خودش را قانع کند. صدای پشت تلفن حواسش را معطوف خود کرد...باز هم زمان و مکان را از یاد برد....چون حرف او را شنید یکباره برآشفت. حتی کنترل صدایش هم از دستش خارج شده بود. _ باشه...خیلی خب... چی شده که زنگ زدی بهم؟ بعد از این همه مدت یه یادی از من کردی؟ لحن‌صدایش آکنده‌از تمسخربود وهمین‌مورد او راخشمگین تر می‌کرد _ چرا اون عکسای لعنتی‌رو گذاشتی روی یه صفحه‌ی فیک؟ من به درک آبرو برای داداشت موند؟ نکنه یادت رفته توی یه دانشگاهیم؟ من که میدونم تو به خاطر اذیت کردن من همچین میکنی. خواهر و مادرمو کشتی بستت نبود؟ شایان و از راه بدر کردی، بستت نبود؟ تو کم نابودم نکردی بردیا دیگه چی‌کارم داری؟ هرچه بیشتر می‌گذشت پژواک صدای مروارید هم در فضا گسترده‌تر می‌شد و نگاه هارا به سمت خود می‌گرداند. اکنون کمی‌حواسش به اطرافش بود... متوجه نگاه‌های متعجب توام از تحقیر دیگران شده بود... پوزخند پر رنگ کنار لب‌هایشان چیزی نبود که بتواند راحت از کنارش عبور کند. _ چرا اون عکسای لعنتی رو پخش کردی؟ _ چی داری میگی مروارید؟ آرواره‌اش تکانی خورد _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار _خیلی‌خب....باشه....فقط بهم بگو کدوم عکسا؟ مجدد صدایش بلند شد _ احمق چرا خودتو میزنی به نفهمی؟ _مروا... من واقعا متوجه نمی‌شم. _ کم انکار کن. این‌دفعه نوبت بردیا بود.....فریاد زد_ دیوانه میگم نمیدونم چی میگی حالا باز بگو...روانی‌ای به خدا _ آره... آره من روانیم... روانیم کردید... تو و اون دوست بی همه‌چیزت نابودم کردید _ درمورد شایان درست حرف بزن _شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی. و تلفن را قطع کرد....اگر واقعا کار بردیا نبود چه؟. امکان داشت آرام هنوز هم عکس هارا داشته باشد؟ ولی با چه انگیزه‌ای باید چنین کاری می‌کرد؟ بی‌توجه قدم‌هایش را به سمت ورودی سالن کشاند... ...بدون آنکه متوجه نگاه خیره‌ی شایان روی خود باشد. مغزش درگیر بود....برعکس چیزی که خیال میکرد، مکالمه با باراد و بردیا هم او را به نتیجه‌ای نرسانده بود. از طرفی ماجرای عکس ها آزارش داده و از طرفی وجود شایان بود که اورا آزرده خاطر و پریشان حال می‌کرد، ولی قرار نبود که همیشه همه چیز بر وفق مراد او باشد!!. گرفتاری هایش به دو بخش تقسیم شده بود...دیروزی که یادآوری میکرد نبود خانواده‌اش را و فردایی که با آمدن شایان و اتفاقات اخیر نمی‌دانست قرار است چگونه گذر کند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۸ A.R.R در این چند
A.R.R همانطور که نگاه متعجبش را روی صورت اطرافیان، به چرخش در می‌آورد، قدم هایش را به سمت کلاس موردنظر می‌کشاند. یادآوری نگاه باقی بچه‌ها در محوطه‌ی دانشگاه حالش را دگرگون میکرد. وارد کلاس شده و در را پشت سر باز گذاشت. بی‌توجه به همهمه‌ی دانشجویان، به سمت آخرین ردیف صندلی‌ها قدم برداشته و سپس روی گوشه‌ای ترین صندلی جاگیر شد. کلافه، دستی به مقنعه‌اش کشیده و کمی منظمش می‌کند. در انتطار آمدن، استاد شرفی؛ تلفن همراهش را برداشته و برای ریحانه پیامکی می‌فرستد. " تو و نیکو امروز با جایگزین ستوده کلاس دارید آره؟ الان می‌گم که بعدا نگید، چرا زودتر نگفتی، اخوان همون شایانه" بلافاصله تلفنش را روی حالت پرواز گذاشته و توی کوله‌اش گذاشت. حوصله‌ی سوال پیچ کردن‌ها و احساس همدردی‌ای که دوستانش به خرج می‌دادند را نداشت. خیلی دوست داشت واکنشات ریحانه و نیکو را موقع خواندن این خبر ببیند. اما از طرفی هم می‌ترسید که با آنها روبه‌رو شود. مخصوصا دوست بی‌اعصابش، نیکو را. کلافه نفس را بیرون داده و کلاس را از نگاه گذراند. دیگر از آن نگاه های قضاوت کننده خبری نبود. ذهنش دوباره، اطراف اتفاقات اخیر، پرسه زد. ابتدا منتشر شدن عکس‌ها، بعد ملاقات با شایان، و بعد... خدا می‌دانست دیگر قرار بود چه شود. به اندازه‌ی کافی تا کنون، گیج و سردرگم شده بود. هنوز استاد به کلاس نیامده بود که در با شتاب باز شده و نیکو وارد کلاس شد. از قیافه‌ی چشمگین و نفس های سنگینش، با آن چشم‌های در حدقه درآمده و اخم های در هم تنیده شده، درست مثل یک شخصیت انیمیشنی شده بود. نتوانست جلوی خنده‌ی خودش را بگیرد و با صدای ملایمی شروع به خندیدن کرد. بچه‌های کلاس، با دیدن قیافه‌ی عجیب نیکو و خنده‌های مروارید گیج شده بودند. بلافاصله، ریحانه وارد کلاس شده و بازوی نیکو را گرفت؛ سعی کرد او را از کلاس خارج کند، اما نیکو بازیش را از دستان ریحانه خارج کرده و به سمت مروارید قدم برداشت. هر دو دستش را محکم به روی میز جلوی مروارید زده و لب به تهدید گشود_ خدا شاهده، مروارید دارم خدارو قسم می‌خورم، اگر باهاش حرف بزنی، فکر کنی، نگاهش کنی، هرکاری کنی، بدجور می‌زنم به سیم‌آخر‌. لبخندی به غیرت و نگرانی دوستش زد، صدایش را پایین آورد تا دانشجو ها صدایش را نشنوند_استادمه، چجوری باهاش حرف نزنم و نگاهش نکنم؟ نیکو کلافه دستانش را مشت کرده و از روی میز برداشت_ناراحتی؟ دختر سرش را به معنای "نه" تکان داد. ناراحت بود؟ نمی‌دانست، فقط می‌دانست که خیلی از این وضع راضی نیست. _بیخیال چجوری ناراحت نیستی وقتی، این مرتیکه رو که می‌بینی یاد مارال و خاله. ناگهان چشمان نیکو نرم، محزون و متاسف شد. چگونه فراموش کرده بود، چهارمین سالگرد فوت دوستش و مادرش را؟ _مروارید. واقعا عذر می‌خوام. نمی‌دونم چی بگم، فقط، نمیدونم چجوری یادم رفت. ریحانه هم، گویی که حرف های نیکو را شنیده باشد، بغض کرده به سمت مروارید قدم برداشته و درآغوشش کشید. زمانی که استاد وارد کلاس شد. ریحانه و نیکو هم متاسف و غمگین، از کلاس خارج شدند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۹ A.R.R همانطور ک
A.R.R در را با پاهایم هل داده و مجدد آن را بستم _ مهشاد ورپریده بیا ببینم متعجب نگاهم را بالا گرفته و به شادلین که درحال دنبال کردن مهشاد بود خیره شدم... مهشاد همانطور که از روی این مبل به آن مبل می‌پرید با داد میگفت_ واای شادی غلط کردم....شادی ببخشید. و همانطور که درخواست بخشش میکرد، خنده سر می‌داد... لبخندی زده و از آنها فاصله گرفتم. هر روز باید یک موضوع برای بحث داشته باشند. شادلین واقعا متوجه نمیشود که مشهاد فقط یک دختر هفت ساله است؟ و از آن مهم تر دختر خودش است؟ A.R.R وارد آشپزخانه شده و پلاستیک خرید هایش را روی میز نقلی و کوچک نهار خوری خانه‌اش گذاشت. روی یک صندلی جاگیر شد، آرنج هردو دستش را روی میز گذاشته و سرش را به کف دست‌هایش چسباند و فکرش مجدد مشغول مروارید شد. کلافه از روی صندلی بلند شده و به سمت یخچال کوچکش قدم برداشت...بطری شیشه‌ای آب را از یخچال خارج کرده و همانطور که در یخچال را باز گذاشته بود، چند قلپ آب از دهنه‌ی بطری سر کشید. پس از نگاه کردن به اطراف و مطمئن شدن از آنکه خواهرش آن را ندیده است بطری را مجدد داخل در یخچال گذاشت.... قدم‌هایش را به سمت اتاقش تند کرد...وارد حمام شده و زیر دوش آب ایستاد...ذهنش به گذشته کشانده شد...یاد حماقت ‌هایش افتاد، یاد سادگی هایش... اگر محکم و قاطع بردیا را بازخواست می‌کرد... اگر عرضه‌ی این را داشت که برای سر عقل آوردن بردیا، یک سیلی به او می‌زد، اکنون اینقدر بین خودش و مروارید فاصله نمی‌افتاد...آن دختر پدر نداشت...اکنون مادر و خواهر هم ندارد. اگر او بیشتر هوایش را می‌داشت...اگر به علاقه‌ی مروارید نسبت به خودش اطمینان داشت و نمی‌خواست که آن را افزایش دهد هرگز چنین‌اتفاقاتی‌پیش‌ نمی‌افتاد...هرگز باعث ایجاد احساس تنفر او نسبت به خودش نمی‌شد...آنقدر در عذاب‌وجدانش غرق شده بود، آنقدر پشیمان بود و در تفکرات خودش سِیر میکرد که اصلا متوجه میزان سرمای آب و سِر شدن سراسر بدنش نشد. از حمام خارج شده و با تنی عریان روی تختش دراز کشید...یادآوری حضور خواهر و خواهر زاده‌اش باعث شد که با حالی خراب به سمت کمد لباس هایش برود. هنوز سرش را از یقه‌ی لباسش خارج نکرده بود که در باز شده و پشت بندش صدای غرغر های خواهرش _ای‌بابا شایان بیا این مهشاد دیوو... حرفش‌را خورده و خیره به صورت قرمز برادرش‌شد... به‌سمتش‌قدم تند کرده و دستش را به دست شایان گرفت... نگران لب زد_شایان! چرا اینقدر داغی؟ چرا اینقد قرمز شدی، این چه وضعیه؟ سرش را بالا گرفته و دستش را روی ته ریش بلند شده‌ی برادرش کشید و خیره به چشمان عسلی تیره‌اش گفت_ چی شده شایان؟ اخمی میان ابروهای مرد نشست... دست شادلین را رها کرده و در کمدش را بست_ چی میگی شادی؟ رفتم حموم اومدم لخت دراز کشیدم حتما لرز رفته‌تو جونم‌این‌شکلی‌شدم‌چرا برا خودت داستان میبافی؟ اخمش را کمرنگ کرده پرسید_ باز دخترت چیکار کرده؟ شادلین، نگاه صامت و اطمینان بخش برادرش را دید که مجدد ناله کرد_ دیوانه‌ام کرده به قرآن، میگه بریم بیرون... تو کع ماشینت کارواشه ...این سینای دربه‌در شده‌‌ام که رفته سراغ کار های خونه‌مون. وای برگشته میگه شما منو از توی جوب پیدا کردید، وگرنه بیرونم می‌بردید یا برام خوراکی می‌خریدید، این زبون درازش و از کی به ارث برده؟ الان بیست دقیقه‌ شده که داره رو مغزم بندری میره، برقم رفته من چجوری دوازده طبقه برم پایین یه چهار تا خوراکی بخرم برگردم؟ ابروهای شایان از گلگی های خواهرش بالا پرید... خندید و گفت_ برق نیست؟ شادلین شاکی گفت_ الان چهار ساعته برق رفته، فهمیدم از پله‌ها اومدی قشنگ نفس نفس میزدی. ازپله‌ها آمده بود؟ پس چرا به یاد نداشت؟ برق حمام هم خاموش بود؟ لبخندی زد و لپ خواهرش را کشید_ کم غر بزن... میخواستی بچه بیاری باید فکر اینجاهاشم میکردی... آماده بشید با پله بریم پایین، اسنپ میگیریم بریم من ماشینمو از کارواش بردارم بریم پاساژ خرید کنیم، هم مهشاد آروم میگیره هم تو خرید میکنی، منم که بیکارم. شادلین لب هایش را آویزان و چشمان عسلی‌اش را که عجیب شبیه به برادرش بودند را مضلوم کرد. _ آخه سینا نیست که! متوجه منظور او شد که قهقه‌ای سر داد و سپس گفت_ وقتی من میگم بریم بیرون، یعنی خودم هم پول خریداتو میخوام حساب می‌کنم. شادلین با سرخوشی تشکری کرده و از اتاق خارج شد... متوجه شد که خواهرش چقدر نگرانش است و شاید کمی از لحن تند او دلگیر؛ ولی آنگونه رفتار کرد تا تلاش های برادرش برای اینکه اورا از نگرانی در بیاورد بی‌نتیجه نماند...خواهرش همین بود...زنی مهربان و ساده‌دل که به همراه زبان تند و تیز و حاضر جوابش، همایتگر و دارای درک بالایی بود.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۰ A.R.R در را با
A.R.R _ مروارید!!! تو اینو بدی به گدا یه چیزی میزاره روش بهت پسش میده. _ ملینا میزنم خفه‌ات میکنما... برو بهش بگو دیگه پول مول کنسله...همین الانشم کلی بدهی بهم داره. _ مروارید جون من دیگه....بابا پول بهش نمیده، من از طرف ماهان قول میدم دفعه‌ی بعد همه‌ی پولاتو بر گردونه. _ بابای شما پسرشو میشناسه...منم میشناسم...ملینا من الان پول بدم. تو اینو ببری بدی به داداشت ازش یه قرون هم بهت نمی‌رسه. _بابا می‌خوایم بریم شهر بازی... لطفاً _ مگه بچه‌ای ملینا؟ ۲۰ سالت شده _خب تو هم بیا متعجب نشدم...این کار همیشگی دختر خاله‌ی سرتقم بود. برای اینکه پول خوش‌گذارنی هایشان را تامین کنم اینگونه به پایم می‌پیچند، هرچند که همیشه هم جواب میدهد و من تسلیم زبان چربی‌هایشان می‌شوم. هر زمان بود کوتاه آمده و بهشان پول را می‌دادم. اما امروز خودم هم عجیب دلم می‌خواست جایی بروم تا بتوانم هیجاناتم... ناراحتی‌هایم و همه‌ی احساساتم را خالی کرده و چه جایی بهتر از شهربازی؟. _خیلی خوب برو پایین تا منم حاضر شم چشمانش را گرد کرد _جدی میخوای بیای؟ _مرض! بله که میام... صد سال یه بار میاد بهم سر بزنه زورش میاد یه شهربازی مهمونم کنه. لحنش بیشتر شبیه به خواهش تمنا بود_ مروارید! به جمله‌اش که زار مانند بیان شده بود خندیده و به سمت اتاق کوچکی که با نیکو سهیم بودمش به راه افتادم. A.R.R هردو نگاه منزجر شان را از ماهان و دختر کنارش گرفته و از آنها دور شدند. نگاهی به صورت کلافه‌ی ملینا انداخت_ چرا کشتی‌هات غرق شد بانو؟ _دختره‌ی ایکبیری روزمو خراب کرد. _دیدی گفتم من اگر پول بدم هیچی به تو نمی‌رسه؟، باور کن اگر می‌دادم الان همش دود هوا شده بود. _نمی‌فهمم این مرتیکه که عرضه نداره بند کفش خودشو ببنده، دوست دختر گرفتنش چی میگه؟ لبخندی زده و دست دختر خاله‌اش را گرفت_ خیلی با داداشت سخت میگیری، جوونه بزار کیف دنیا رو بکنه. _منو و تو هم جوونیم، چرا فقط خودش عشق و حال کنه؟ _ولش کن بابا، بریم بازار؟ _شوش؟ _برو بابا دیوونه، شوش اونور دنیاست. همین پاساژ های اطراف و گشت می‌زنیم. _به حساب تو؟ _ برو بابا ** همانطور که بین رگال لباس ها چرخ می‌زدند خطاب به دختر خاله‌‌اش گفت_ این چنده؟ _مروارید من فروشنده‌ام؟ یا چنین چیزی؟ چشم غره‌اش رفته و سوالش را از فروشنده پرسید. با شنیدن قیمت، لحظه‌ای احساس کرد قلبش از تپش ایستاد. تشکری کرده و همانطور که بازی ملینا را گرفته بود، از آن مغازه خارج شدند. به محض اینکه مقداری از آنجا دور شدند شروع به غرغر درباره‌ی قیمت های سرسام‌آور مغازه ها کرد. ملینا قیافه‌اس متعجب به خود گرفته و با لحنی که انگار مروارید دارد مسخره‌اش می‌کند گفت_ شوخی میکنی دیگه؟ الان خیلی وقته اوضاع همینه. مخصوصا لباس. اینو میبینی تنم؟ پارسال نهصد تومن بود الان ببین چی شده دیگه. خجالت کشید بگویید چند ماه است که برای خرید بیرون نرفته. همیشه زحمت ها روی دوش کاملیا و ریحانه بود.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۱ A.R.R _ مروار
A.R.R _ بیا بریم دیگه مروارید....جون ماهان نگاهی به کیسه‌های دست ملینا انداخت _تو لباس بچه برا چیته؟ _ برای دختر نگین میخوام... لطفا _ نگین؟! آخرین بار سر چهلم مارال و مامان دیدمش...اسم بچه‌اش دنیا بود اگه اشتباه نکنم؟ _دیانا... الان تقریبا نه سالشه _اوه چه بزرگ شده پس... تهران زندگی می‌کنن؟ _آره فردا می‌خوام برم دیدنشون، تولدشه. _آهان، منم بیام؟ _شوخی میکنی؟ میای واقعا؟ تک خنده‌ای کرد_ آره، نیام؟ _چرا چرا، اتفاقا خیلی خوشحال می‌شن ببیننت. _امیدوارم... باشه، بریم منم یه چیزی می‌خرم براش. _ول کن بابا، از تو که انتظاری ندارن. نتوانست دلخوری‌اش را پنهان کند...به چشمان روانشناس روبه‌رویش خیره شده و با لحنی که دلخوری‌اش را حتی چند برابر نشان میداد زمزمه کرد. _تو دخترخاله‌ی‌مامانشی...منم‌دخترخاله‌ی‌مامانشم....نگین دختر‌خاله‌ی منم هست ملینا....بچه‌ی اون مثل بچه‌ی نداشته‌ی ماراله برام. ناگهان غم عظیمی گیربان گیر ملینا شد... با دیدن بغض دخترخاله‌اش خنده‌ی مصنوعی و دستپاچه سر داد_ وای ملینا....دختره‌ی لوس من دلم از اون مرتیکه پره سر تو خالی میکنم... گریه میکنی؟ ببینمت؟ ملینا میزنم خفت میکنما. دختر مثل اینکه فراموش کرده باشد ناراحتی‌اش را از بابت حرفی که زده بود، با اخمی که روی پیشانی‌اش چین ایجاد می‌کرد به مروارید خیره شد. _مرتیکه کیه؟ مروارید، بدون هیچ دستپاچگی و مِن و مِن کردنی، به دختر خاله‌اش دروغ گفت_ هیراد بیشعور. ملینا خنده‌ای سر داد_ آقا هیراد؟ چیکار کرده؟ _کارای همیشگی، گیر میده بیا پیش ما زندگی کن و بزار برسونت دانشگاه و از این چرت و پرت‌ها دیگه. ملینا خنده‌ی دیگه کرده و به سمت بخش کودکان به را افتاد. مروارید هم به دنبالش رفته و بدون هیچ حرفی دستانش را گرفت. *** قدم به سمت رگال لباس‌های عروس کودکانه گذاشت. نگاهش را بین لباس ها می‌چرخاند که یک لباس توری که از بالا آبی پرنگ بود و کم‌کم به سمت پایین به آبی آسمانی و سفید کشیده میشد و توی یک مدل کوچک به نمایش داده می‌شد، در گوشه‌ای از مغازه، توجهش را جلب کرد... زیبایی لباس به حدی بود که اگر بچه‌گانه نبود حتم داشت که برای خودش هم می‌خرید... حتی با اینکه می‌دانست هیچ‌وقت قرار نیست آنن را بر تن کند... به سمت لباس رفته و پارچه‌ی طوری را که با دونه‌های ریز و براق اکلیل پوشانده شده بود را در دست گرفت که صدایی بچه‌گانه و محکم از پشت سرش دستش را روی طوری متوقف کرد. _آهای خانم، اون لباس برای منه‌ها اگه فک میکنی میزارم اونو بخری هم کور خوندی. صدا برایش آشنا بود... به سمت دخترک چرخید و لبخندی به او زد. _سلام خانوم کوچولو...چقده قیافه‌ی قشنگی داری شما. _ نمی‌خواد خر کنی منو، من نمی‌زارم اون لباسو بخری... برای‌بچت‌می‌خوای؟ مروارید متعجب از حرف‌های دخترک خنده‌ای سر داده و مجدد به او خیره شد. _ من چرا باید بخوام خانوم به این خوشگلی رو بلا نسبت خر کنم؟ نخیر برای بچه‌ام نمیخوام... برای بچه‌ی خواهرم میخوام. _اِ؟! دایی منم میخواد همین لباسو برای بچه‌ی خواهرش که منم بخره، پس شما برو یه چیز دیگه انتخاب کن. دخترک، زبون شیرینی داشت که باعث می‌شد مروارید بخواد تمام روز را با او گفت و گو کند و مطمئن بود که هرگز خسته نمی‌شد. _ خیلی خوب باشه...حالا دختر خانوم میشه من اسمتو بدونم؟ دختر با خودش زمزمه کرد_ شادی گفته بود با غریبه حرف نزنم ولی فکر کنم دیر شده. سپس رو به مروارید، که زمزمه‌هایش را شنده بود و لبخندی پهن به او خیره شده بود، صدایش را بلند کرد_اسم من مهشاده. مروارید متعجب‌شد... مهشاد، اسم مادرش را هم گفت شادی؟ لحظه‌ای ذهنش به سمت دختر شادلین کشیده شد... فرزند او هم مهشاد نام داشت، او را هم شادی صدا می‌زدند. صدای بلند دخترکِ مهشاد نام توجهش را جلب کرد _ اینجام شایان نگاهش بهت زده‌اش را از دخترک گرفته و سعی کرد از لابه‌لای لباس ها فردی را که مهشاد او را شایان خطاب کرده بود ببیند... با دیدن مردی که به دنبال صدای مهشاد می‌گشت، حدسش به يقين تبدیل شده و ترسش بیشتر...نمی‌خواست با او روبه‌رو شود... هنوز آمادگی‌اش را نداشت. آنقدر در هپروت بود که نه می‌دید و نه می‌شنید. حتی یک کلمه هم از حرف‌هایش دخترک نفهمید. کلافه رو به مهشاد گفت _لباس برای خودت... خیلی خوش سلیقه‌ای ها...خداحافظ مهشاد متعجب به زن رنگ پریده‌ی روبه‌رویش که با عجله از آنجا دور می‌شد چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد _ایشش چه‌قدر لوس بود..آخرم اسمشو نگفت...یعنی شنید گفتم با غریبه حرف نمیزنم؟