eitaa logo
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
8 دنبال‌کننده
12 عکس
4 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۵ A.R.R در گذشته
A.R.R _ مروارید....جون من آخر میکشی خودتو....بیا یه چیز بخور دیشبم شام نخوردی، لجبازی نکن!!..بیا بگو ببینم چی شده؟ اصلا تو.... صدایش به دلیل جیغ و داد هایی که زیر دوش حمام راه انداخته بود و گریه‌های بی‌وقفه‌اش دورگه و خش‌دار شده بود....جون کمی برایش باقی مانده بود با این حال با صدایی که از ته چاه می‌آمد فریاد زد_بسه...ولم کن دیگه با حرف مروارید که به زور به گوشش رسیده بود حرف در دهانش ماسید...حال دوستش خیلی بد بود...با چشمانی که غم را فریاد میزد به مروارید خیره شد...آخرین باری که او را اینگونه دیده بود را خوب به خاطر داشت _مرواريد....دورت بگردم من آخه، نمیخوای چیزی بگی؟ باشه نگو! ،ناراحتی؟ باش!!کسی کارت نداره ولی به خاطر ناراحتیت خودتو عذاب نده... یه چیزی بخور، الان یه روزه لب به هیچی نزدی آخه تو آخر میکشی خودتو بچه....یه چیز بخور ضعف نکنی. نای داد و بیداد نداشت....تنها صدایی که از دهانش خارج شد اَهی معترض‌گونه‌بود که خارج شدن نیکو از اتاقک تاریک را جویا میشد. صدای خوش‌آمد گویی های دوستانش اعصاب کلافه‌اش را درهم‌ریخته‌تر کرد....قرار بود دو دانشجوی جدید به خانه‌ی دانشگاهی‌شان آمده و به آنها بپیوندند. سعی کرد نامشان را به یاد بیاورد تا شده حتی برای ثانیه‌ای بدبختی هایی که بر سرش آمده را فراموش کند....سحر و سحرا. باز هم خودش ماند و مغز و قلبی که هرکدام یک سار می‌زدند. مغزش فقط یک نام را فریاد میزد "شایان" یک حس را درونش برانگيخته می‌کرد "عصبانیت" و یک صفت را روی شایان گذاشته بود "پست‌فطرت"، و قلبی که فقط یک‌چیز را خواستار بود. قلبش، انگار که در آستانه یخ زدن باشد، “آغوشی گرم” می‌خواست؛ همان آغوشی که روزی پناهش بود و بوی امنیت می‌داد. مغز و قلبش باهن کنار نمی‌آمدند... عصبانیت و تنفر و از طرفی دیگر دلتنگی عجیب و غریب. تمامی احساساتی که در نوجوانی به او داشت یک تلقین بود... اورا دوست نداشت، این‌را می‌دانست... مطمئن بود. اما چیزی آزارش می‌داد؛ که چرا اکنون هم دلتنگش است؟ چرا آنقدر که باید از او متنفر نیست؟ حداقل اگر تنفرش، نسبت به بقیه‌ی احساساتش، در مواجه با او بیشتر بود راحت‌تر با این موضوع کنار می‌آمد....با دیدار دوباره. از اتاق خارج شده و به سمت سرویس بهداشتی رفت. هرچقدر هم که حالش بد بوده باشد دور از ادب میدانست که وقتی بیدار است به خوش‌آمد گویی خواهر جدیدشان نرود. * قدم هايش میترسيد...میترسيد راه برود و به جايي برسد كه قلبش از تپش بايستد... چهارشنبه بود و با استاد ستوده کلاسی نداشت، که نگران ملاقات دوباره با جایگزین او باشد. اما می‌ترسید که به هر نحوی، با او روبه‌رو شود. دیدار شایان یک امر طبیعی نبود که بیخیال از کنارش رد شده و هیچ واکنشی نشان ندهد. در صورتی می‌توانست بی‌تفاوت باشد، اگر که قلب بی‌تابش می‌گذاشت. در صورتی می‌توانست از کنارش بی‌تفاوت رد شود که گذشته را از بازه‌ی زمانی زندگی‌اش کاملا حذف میکرد، آن‌موقع بدون هیچ شناختی نسبت به او فقط به عنوان یک استاد جایگزین با او هم‌کلام شده و سر کلاسش حضور پیدا میکرد؛ اما نقش شایان در گذشته‌اش آنقدر پر رنگ بوده که نتواند او را نادیده بگیرد. توجهی نشان نمی‌داد اما خودش هم میدانست که تا زمانی که حافظه‌اش را از دست ندهد نمی‌تواند او را نادیده بگیرد. او باید ببیند که هیچ مشکلی با مواجه شدن باو را ندارد. شایان باید می‌دید که پشیمان نیست، که او را در گذشته رها کرده.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۶ A.R.R _ مروا
A.R.R _ شایان تو تا خودتو نکشی ول کن نیستی؟ بیا یه چیز بخور لجبازی نکن. کم دق بده منو بگو ببینم چت شده؟ _بس کن شادی دیوونه‌ام کردی گویا فریادم کارساز بود که بالاخره ساکت شده‌ و با نگرانی اتاقم را ترک کرد...طاقت دیدن ناراحتی خواهرم را نداشتم اما خستگی و کلافگی‌ام آنقدری بود که نتوانم توجهی نشان دهم. A.R.R مغزش دیگر یاری‌اش نمیکرد.....تا آخرین لحظه‌ی ممکن مشغول فکر و به دنبال جواب بود اما دریغ.... نگاه خیره‌اش را از سقف جدا کرده و به در اتاق خیره شد خاطراتی که با مروارید گذرانده بود همچو فیلمی کوتاه از جلوی چشمانش عبور کردند و روی یک صحنه متوقف شدند....صحنه‌ی اولین دیدارشان. ابتدا می‌خواست همانند اطرافیانش، کسی را داشته باشد تا بگوید که من هم مانند شما هستم...که از شما و امثالتان عقب نیستم...اما کم‌کم متوجه شد که علاقه‌اش به او یک حس زود گذر و سطحی نیست. در تمام این سال ها، فکر این که چرا مروارید او را ترک کرده، عذابش می‌داد. حدس و گمان های بسیاری در این مورد به ذهنش خطور کرده بود، اما نمی‌دانست کدام یک، دقیقا درست هستند. یکی به یکی، تمامی خاطرات گذشته را مرور می‌کند، و می‌رسد به هفته‌ی پیش. اگر درخواست سینا، برای اینکه مدتی در دانشگاه به جای خواهرش تدریس کند را رد می‌کرد چه؟ **** _شایان منم بیام _نخیر _عه چرا؟! _دانشگاه که جای بچه نیست آخه مهشاد لبخندی زده و با ریتم شروع به خواندن کرد _اولن اخماتو وا کن دایی جون، دومن منو نگاه کن دایی جون، سومن من که آخر یه جوری میام دایی جون. لبخند محوی‌گوشه‌ی‌لبانش را گرفت...سرش را به سمت خواهرزاده‌اش خم کرد. اخم هایش را باز کرد و خیره به چشمان قهوه‌ای مهشاد گفت _اولن برای من اولن دومن نکن....دومن. سرش را بالا گرفته و بلند ادمه داد. _ شادی این وروجک رو من تو دانشگاه نبینما. چشمکی به سمت خواهرزاده‌اش روانه کرده و همانطور که در پشت سرش می‌بست ادامه‌ی جمله‌اش را گرفت _سومن اخماتو وا کن دایی جون **** نگاه کنجکاوش را به جمعیت اطرافش دوخت هرچه بیشتر قدم به سمت دانشگاه برمی‌داشت افراد بیشتری با نگاه های عجیب و غریبشان، توجهش را جلب می‌کرد....صدای داد و بیداد آشنای‌ دخترکی‌، تمام حواسش را تما‌م و کمال معطوف خودش کرد. _شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی. اخم هایش رنگ باخته و جایش را به تعجب داد...خودش بود!! شایان او بود!...دوست بی‌همه‌چیز و بی‌وجدان بردیا که مروارید از آن گله میکرد خود او بود... تمرکزش را بیشتر کرده و سایه های کم‌رنگ ذهنش، شروع به رنگ گرفتن کردند...دلیل دوری مروارید را می‌توانست به حر‌ف‌هایی که گفته بود ربط دهد؟ ولی... او چه کاری انجام داده بود که خودش بی‌خبر بود؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۷ A.R.R _ شایان
A.R.R در این چند وقت یک چیز روانم را همچو یک خوره به بازی گرفته بود. مطمئن بودم که عکس‌ها کار بردیا است اما دلیلش را نمی‌دانستم. تنها کسی که می‌توانست عکس هارا داشته باشد، بردیا بود. هرچند که مسئله‌ی عکس ها، مورد خیلی مهمی نبودند. خدا را شاکر بودم محتوایشان چیز خیلی آبرو بری نیست. تلفن‌همراهم را روشن کرده و با تنها شماره تماسی که از او داشتم تماس گرفتم... بوق های انتظار زیاد طولانی نشدند... بر خلاف تصورم در سومین بوق، جوابم را داده و درست مانند برادرش‌در صدایش بهت و ناباوری موج میزد. _ مروارید؟ خودتی؟ صدایش حالم را بهم میزد....بدون هیچ جوابی مشغول ادامه دادن راهی که مقصدش دانشگاه بود شدم...گویی سکوتم را تأییدی برای پرسشش درنظر گرفته بود که او هم سکوت کرد. وارد حیاط شده بودم که بالاخره سکوت میانمان را شکست. _ تو....یعنی... اتفاقی افتاده؟ باز هم سکوت و سکوت... می‌خواستم واکنشش را بسنجم _ مروارید... دیگر دم‌فروبستن را جایز ندانسته و با بلند ترین تن صدایی که از خود سراغ داشتم داد زدم _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار بدون اینکه متوجه شوم قدم‌هایم متوقف شده و فریادم سبب دوخته شدن نگاه های پرتعجب، و اندکی تحقیر اطرافیانم شده بود. A.R.R نگاه ترسیده‌اش را به دانشجویان اطرافش دوخت....چه چیز باعث این تحقیر در نگاه‌هایشان شده بود؟ حرف هایش؟ مسلما خیر....او که چیز خاصی بر زبان نیاورده بود. نفسی گرفته و سعی کرد خودش را قانع کند. صدای پشت تلفن حواسش را معطوف خود کرد...باز هم زمان و مکان را از یاد برد....چون حرف او را شنید یکباره برآشفت. حتی کنترل صدایش هم از دستش خارج شده بود. _ باشه...خیلی خب... چی شده که زنگ زدی بهم؟ بعد از این همه مدت یه یادی از من کردی؟ لحن‌صدایش آکنده‌از تمسخربود وهمین‌مورد او راخشمگین تر می‌کرد _ چرا اون عکسای لعنتی‌رو گذاشتی روی یه صفحه‌ی فیک؟ من به درک آبرو برای داداشت موند؟ نکنه یادت رفته توی یه دانشگاهیم؟ من که میدونم تو به خاطر اذیت کردن من همچین میکنی. خواهر و مادرمو کشتی بستت نبود؟ شایان و از راه بدر کردی، بستت نبود؟ تو کم نابودم نکردی بردیا دیگه چی‌کارم داری؟ هرچه بیشتر می‌گذشت پژواک صدای مروارید هم در فضا گسترده‌تر می‌شد و نگاه هارا به سمت خود می‌گرداند. اکنون کمی‌حواسش به اطرافش بود... متوجه نگاه‌های متعجب توام از تحقیر دیگران شده بود... پوزخند پر رنگ کنار لب‌هایشان چیزی نبود که بتواند راحت از کنارش عبور کند. _ چرا اون عکسای لعنتی رو پخش کردی؟ _ چی داری میگی مروارید؟ آرواره‌اش تکانی خورد _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار _خیلی‌خب....باشه....فقط بهم بگو کدوم عکسا؟ مجدد صدایش بلند شد _ احمق چرا خودتو میزنی به نفهمی؟ _مروا... من واقعا متوجه نمی‌شم. _ کم انکار کن. این‌دفعه نوبت بردیا بود.....فریاد زد_ دیوانه میگم نمیدونم چی میگی حالا باز بگو...روانی‌ای به خدا _ آره... آره من روانیم... روانیم کردید... تو و اون دوست بی همه‌چیزت نابودم کردید _ درمورد شایان درست حرف بزن _شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی. و تلفن را قطع کرد....اگر واقعا کار بردیا نبود چه؟. امکان داشت آرام هنوز هم عکس هارا داشته باشد؟ ولی با چه انگیزه‌ای باید چنین کاری می‌کرد؟ بی‌توجه قدم‌هایش را به سمت ورودی سالن کشاند... ...بدون آنکه متوجه نگاه خیره‌ی شایان روی خود باشد. مغزش درگیر بود....برعکس چیزی که خیال میکرد، مکالمه با باراد و بردیا هم او را به نتیجه‌ای نرسانده بود. از طرفی ماجرای عکس ها آزارش داده و از طرفی وجود شایان بود که اورا آزرده خاطر و پریشان حال می‌کرد، ولی قرار نبود که همیشه همه چیز بر وفق مراد او باشد!!. گرفتاری هایش به دو بخش تقسیم شده بود...دیروزی که یادآوری میکرد نبود خانواده‌اش را و فردایی که با آمدن شایان و اتفاقات اخیر نمی‌دانست قرار است چگونه گذر کند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۸ A.R.R در این چند
A.R.R همانطور که نگاه متعجبش را روی صورت اطرافیان، به چرخش در می‌آورد، قدم هایش را به سمت کلاس موردنظر می‌کشاند. یادآوری نگاه باقی بچه‌ها در محوطه‌ی دانشگاه حالش را دگرگون میکرد. وارد کلاس شده و در را پشت سر باز گذاشت. بی‌توجه به همهمه‌ی دانشجویان، به سمت آخرین ردیف صندلی‌ها قدم برداشته و سپس روی گوشه‌ای ترین صندلی جاگیر شد. کلافه، دستی به مقنعه‌اش کشیده و کمی منظمش می‌کند. در انتطار آمدن، استاد شرفی؛ تلفن همراهش را برداشته و برای ریحانه پیامکی می‌فرستد. " تو و نیکو امروز با جایگزین ستوده کلاس دارید آره؟ الان می‌گم که بعدا نگید، چرا زودتر نگفتی، اخوان همون شایانه" بلافاصله تلفنش را روی حالت پرواز گذاشته و توی کوله‌اش گذاشت. حوصله‌ی سوال پیچ کردن‌ها و احساس همدردی‌ای که دوستانش به خرج می‌دادند را نداشت. خیلی دوست داشت واکنشات ریحانه و نیکو را موقع خواندن این خبر ببیند. اما از طرفی هم می‌ترسید که با آنها روبه‌رو شود. مخصوصا دوست بی‌اعصابش، نیکو را. کلافه نفس را بیرون داده و کلاس را از نگاه گذراند. دیگر از آن نگاه های قضاوت کننده خبری نبود. ذهنش دوباره، اطراف اتفاقات اخیر، پرسه زد. ابتدا منتشر شدن عکس‌ها، بعد ملاقات با شایان، و بعد... خدا می‌دانست دیگر قرار بود چه شود. به اندازه‌ی کافی تا کنون، گیج و سردرگم شده بود. هنوز استاد به کلاس نیامده بود که در با شتاب باز شده و نیکو وارد کلاس شد. از قیافه‌ی چشمگین و نفس های سنگینش، با آن چشم‌های در حدقه درآمده و اخم های در هم تنیده شده، درست مثل یک شخصیت انیمیشنی شده بود. نتوانست جلوی خنده‌ی خودش را بگیرد و با صدای ملایمی شروع به خندیدن کرد. بچه‌های کلاس، با دیدن قیافه‌ی عجیب نیکو و خنده‌های مروارید گیج شده بودند. بلافاصله، ریحانه وارد کلاس شده و بازوی نیکو را گرفت؛ سعی کرد او را از کلاس خارج کند، اما نیکو بازیش را از دستان ریحانه خارج کرده و به سمت مروارید قدم برداشت. هر دو دستش را محکم به روی میز جلوی مروارید زده و لب به تهدید گشود_ خدا شاهده، مروارید دارم خدارو قسم می‌خورم، اگر باهاش حرف بزنی، فکر کنی، نگاهش کنی، هرکاری کنی، بدجور می‌زنم به سیم‌آخر‌. لبخندی به غیرت و نگرانی دوستش زد، صدایش را پایین آورد تا دانشجو ها صدایش را نشنوند_استادمه، چجوری باهاش حرف نزنم و نگاهش نکنم؟ نیکو کلافه دستانش را مشت کرده و از روی میز برداشت_ناراحتی؟ دختر سرش را به معنای "نه" تکان داد. ناراحت بود؟ نمی‌دانست، فقط می‌دانست که خیلی از این وضع راضی نیست. _بیخیال چجوری ناراحت نیستی وقتی، این مرتیکه رو که می‌بینی یاد مارال و خاله. ناگهان چشمان نیکو نرم، محزون و متاسف شد. چگونه فراموش کرده بود، چهارمین سالگرد فوت دوستش و مادرش را؟ _مروارید. واقعا عذر می‌خوام. نمی‌دونم چی بگم، فقط، نمیدونم چجوری یادم رفت. ریحانه هم، گویی که حرف های نیکو را شنیده باشد، بغض کرده به سمت مروارید قدم برداشته و درآغوشش کشید. زمانی که استاد وارد کلاس شد. ریحانه و نیکو هم متاسف و غمگین، از کلاس خارج شدند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۹ A.R.R همانطور ک
A.R.R در را با پاهایم هل داده و مجدد آن را بستم _ مهشاد ورپریده بیا ببینم متعجب نگاهم را بالا گرفته و به شادلین که درحال دنبال کردن مهشاد بود خیره شدم... مهشاد همانطور که از روی این مبل به آن مبل می‌پرید با داد میگفت_ واای شادی غلط کردم....شادی ببخشید. و همانطور که درخواست بخشش میکرد، خنده سر می‌داد... لبخندی زده و از آنها فاصله گرفتم. هر روز باید یک موضوع برای بحث داشته باشند. شادلین واقعا متوجه نمیشود که مشهاد فقط یک دختر هفت ساله است؟ و از آن مهم تر دختر خودش است؟ A.R.R وارد آشپزخانه شده و پلاستیک خرید هایش را روی میز نقلی و کوچک نهار خوری خانه‌اش گذاشت. روی یک صندلی جاگیر شد، آرنج هردو دستش را روی میز گذاشته و سرش را به کف دست‌هایش چسباند و فکرش مجدد مشغول مروارید شد. کلافه از روی صندلی بلند شده و به سمت یخچال کوچکش قدم برداشت...بطری شیشه‌ای آب را از یخچال خارج کرده و همانطور که در یخچال را باز گذاشته بود، چند قلپ آب از دهنه‌ی بطری سر کشید. پس از نگاه کردن به اطراف و مطمئن شدن از آنکه خواهرش آن را ندیده است بطری را مجدد داخل در یخچال گذاشت.... قدم‌هایش را به سمت اتاقش تند کرد...وارد حمام شده و زیر دوش آب ایستاد...ذهنش به گذشته کشانده شد...یاد حماقت ‌هایش افتاد، یاد سادگی هایش... اگر محکم و قاطع بردیا را بازخواست می‌کرد... اگر عرضه‌ی این را داشت که برای سر عقل آوردن بردیا، یک سیلی به او می‌زد، اکنون اینقدر بین خودش و مروارید فاصله نمی‌افتاد...آن دختر پدر نداشت...اکنون مادر و خواهر هم ندارد. اگر او بیشتر هوایش را می‌داشت...اگر به علاقه‌ی مروارید نسبت به خودش اطمینان داشت و نمی‌خواست که آن را افزایش دهد هرگز چنین‌اتفاقاتی‌پیش‌ نمی‌افتاد...هرگز باعث ایجاد احساس تنفر او نسبت به خودش نمی‌شد...آنقدر در عذاب‌وجدانش غرق شده بود، آنقدر پشیمان بود و در تفکرات خودش سِیر میکرد که اصلا متوجه میزان سرمای آب و سِر شدن سراسر بدنش نشد. از حمام خارج شده و با تنی عریان روی تختش دراز کشید...یادآوری حضور خواهر و خواهر زاده‌اش باعث شد که با حالی خراب به سمت کمد لباس هایش برود. هنوز سرش را از یقه‌ی لباسش خارج نکرده بود که در باز شده و پشت بندش صدای غرغر های خواهرش _ای‌بابا شایان بیا این مهشاد دیوو... حرفش‌را خورده و خیره به صورت قرمز برادرش‌شد... به‌سمتش‌قدم تند کرده و دستش را به دست شایان گرفت... نگران لب زد_شایان! چرا اینقدر داغی؟ چرا اینقد قرمز شدی، این چه وضعیه؟ سرش را بالا گرفته و دستش را روی ته ریش بلند شده‌ی برادرش کشید و خیره به چشمان عسلی تیره‌اش گفت_ چی شده شایان؟ اخمی میان ابروهای مرد نشست... دست شادلین را رها کرده و در کمدش را بست_ چی میگی شادی؟ رفتم حموم اومدم لخت دراز کشیدم حتما لرز رفته‌تو جونم‌این‌شکلی‌شدم‌چرا برا خودت داستان میبافی؟ اخمش را کمرنگ کرده پرسید_ باز دخترت چیکار کرده؟ شادلین، نگاه صامت و اطمینان بخش برادرش را دید که مجدد ناله کرد_ دیوانه‌ام کرده به قرآن، میگه بریم بیرون... تو کع ماشینت کارواشه ...این سینای دربه‌در شده‌‌ام که رفته سراغ کار های خونه‌مون. وای برگشته میگه شما منو از توی جوب پیدا کردید، وگرنه بیرونم می‌بردید یا برام خوراکی می‌خریدید، این زبون درازش و از کی به ارث برده؟ الان بیست دقیقه‌ شده که داره رو مغزم بندری میره، برقم رفته من چجوری دوازده طبقه برم پایین یه چهار تا خوراکی بخرم برگردم؟ ابروهای شایان از گلگی های خواهرش بالا پرید... خندید و گفت_ برق نیست؟ شادلین شاکی گفت_ الان چهار ساعته برق رفته، فهمیدم از پله‌ها اومدی قشنگ نفس نفس میزدی. ازپله‌ها آمده بود؟ پس چرا به یاد نداشت؟ برق حمام هم خاموش بود؟ لبخندی زد و لپ خواهرش را کشید_ کم غر بزن... میخواستی بچه بیاری باید فکر اینجاهاشم میکردی... آماده بشید با پله بریم پایین، اسنپ میگیریم بریم من ماشینمو از کارواش بردارم بریم پاساژ خرید کنیم، هم مهشاد آروم میگیره هم تو خرید میکنی، منم که بیکارم. شادلین لب هایش را آویزان و چشمان عسلی‌اش را که عجیب شبیه به برادرش بودند را مضلوم کرد. _ آخه سینا نیست که! متوجه منظور او شد که قهقه‌ای سر داد و سپس گفت_ وقتی من میگم بریم بیرون، یعنی خودم هم پول خریداتو میخوام حساب می‌کنم. شادلین با سرخوشی تشکری کرده و از اتاق خارج شد... متوجه شد که خواهرش چقدر نگرانش است و شاید کمی از لحن تند او دلگیر؛ ولی آنگونه رفتار کرد تا تلاش های برادرش برای اینکه اورا از نگرانی در بیاورد بی‌نتیجه نماند...خواهرش همین بود...زنی مهربان و ساده‌دل که به همراه زبان تند و تیز و حاضر جوابش، همایتگر و دارای درک بالایی بود.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۰ A.R.R در را با
A.R.R _ مروارید!!! تو اینو بدی به گدا یه چیزی میزاره روش بهت پسش میده. _ ملینا میزنم خفه‌ات میکنما... برو بهش بگو دیگه پول مول کنسله...همین الانشم کلی بدهی بهم داره. _ مروارید جون من دیگه....بابا پول بهش نمیده، من از طرف ماهان قول میدم دفعه‌ی بعد همه‌ی پولاتو بر گردونه. _ بابای شما پسرشو میشناسه...منم میشناسم...ملینا من الان پول بدم. تو اینو ببری بدی به داداشت ازش یه قرون هم بهت نمی‌رسه. _بابا می‌خوایم بریم شهر بازی... لطفاً _ مگه بچه‌ای ملینا؟ ۲۰ سالت شده _خب تو هم بیا متعجب نشدم...این کار همیشگی دختر خاله‌ی سرتقم بود. برای اینکه پول خوش‌گذارنی هایشان را تامین کنم اینگونه به پایم می‌پیچند، هرچند که همیشه هم جواب میدهد و من تسلیم زبان چربی‌هایشان می‌شوم. هر زمان بود کوتاه آمده و بهشان پول را می‌دادم. اما امروز خودم هم عجیب دلم می‌خواست جایی بروم تا بتوانم هیجاناتم... ناراحتی‌هایم و همه‌ی احساساتم را خالی کرده و چه جایی بهتر از شهربازی؟. _خیلی خوب برو پایین تا منم حاضر شم چشمانش را گرد کرد _جدی میخوای بیای؟ _مرض! بله که میام... صد سال یه بار میاد بهم سر بزنه زورش میاد یه شهربازی مهمونم کنه. لحنش بیشتر شبیه به خواهش تمنا بود_ مروارید! به جمله‌اش که زار مانند بیان شده بود خندیده و به سمت اتاق کوچکی که با نیکو سهیم بودمش به راه افتادم. A.R.R هردو نگاه منزجر شان را از ماهان و دختر کنارش گرفته و از آنها دور شدند. نگاهی به صورت کلافه‌ی ملینا انداخت_ چرا کشتی‌هات غرق شد بانو؟ _دختره‌ی ایکبیری روزمو خراب کرد. _دیدی گفتم من اگر پول بدم هیچی به تو نمی‌رسه؟، باور کن اگر می‌دادم الان همش دود هوا شده بود. _نمی‌فهمم این مرتیکه که عرضه نداره بند کفش خودشو ببنده، دوست دختر گرفتنش چی میگه؟ لبخندی زده و دست دختر خاله‌اش را گرفت_ خیلی با داداشت سخت میگیری، جوونه بزار کیف دنیا رو بکنه. _منو و تو هم جوونیم، چرا فقط خودش عشق و حال کنه؟ _ولش کن بابا، بریم بازار؟ _شوش؟ _برو بابا دیوونه، شوش اونور دنیاست. همین پاساژ های اطراف و گشت می‌زنیم. _به حساب تو؟ _ برو بابا ** همانطور که بین رگال لباس ها چرخ می‌زدند خطاب به دختر خاله‌‌اش گفت_ این چنده؟ _مروارید من فروشنده‌ام؟ یا چنین چیزی؟ چشم غره‌اش رفته و سوالش را از فروشنده پرسید. با شنیدن قیمت، لحظه‌ای احساس کرد قلبش از تپش ایستاد. تشکری کرده و همانطور که بازی ملینا را گرفته بود، از آن مغازه خارج شدند. به محض اینکه مقداری از آنجا دور شدند شروع به غرغر درباره‌ی قیمت های سرسام‌آور مغازه ها کرد. ملینا قیافه‌اس متعجب به خود گرفته و با لحنی که انگار مروارید دارد مسخره‌اش می‌کند گفت_ شوخی میکنی دیگه؟ الان خیلی وقته اوضاع همینه. مخصوصا لباس. اینو میبینی تنم؟ پارسال نهصد تومن بود الان ببین چی شده دیگه. خجالت کشید بگویید چند ماه است که برای خرید بیرون نرفته. همیشه زحمت ها روی دوش کاملیا و ریحانه بود.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۱ A.R.R _ مروار
A.R.R _ بیا بریم دیگه مروارید....جون ماهان نگاهی به کیسه‌های دست ملینا انداخت _تو لباس بچه برا چیته؟ _ برای دختر نگین میخوام... لطفا _ نگین؟! آخرین بار سر چهلم مارال و مامان دیدمش...اسم بچه‌اش دنیا بود اگه اشتباه نکنم؟ _دیانا... الان تقریبا نه سالشه _اوه چه بزرگ شده پس... تهران زندگی می‌کنن؟ _آره فردا می‌خوام برم دیدنشون، تولدشه. _آهان، منم بیام؟ _شوخی میکنی؟ میای واقعا؟ تک خنده‌ای کرد_ آره، نیام؟ _چرا چرا، اتفاقا خیلی خوشحال می‌شن ببیننت. _امیدوارم... باشه، بریم منم یه چیزی می‌خرم براش. _ول کن بابا، از تو که انتظاری ندارن. نتوانست دلخوری‌اش را پنهان کند...به چشمان روانشناس روبه‌رویش خیره شده و با لحنی که دلخوری‌اش را حتی چند برابر نشان میداد زمزمه کرد. _تو دخترخاله‌ی‌مامانشی...منم‌دخترخاله‌ی‌مامانشم....نگین دختر‌خاله‌ی منم هست ملینا....بچه‌ی اون مثل بچه‌ی نداشته‌ی ماراله برام. ناگهان غم عظیمی گیربان گیر ملینا شد... با دیدن بغض دخترخاله‌اش خنده‌ی مصنوعی و دستپاچه سر داد_ وای ملینا....دختره‌ی لوس من دلم از اون مرتیکه پره سر تو خالی میکنم... گریه میکنی؟ ببینمت؟ ملینا میزنم خفت میکنما. دختر مثل اینکه فراموش کرده باشد ناراحتی‌اش را از بابت حرفی که زده بود، با اخمی که روی پیشانی‌اش چین ایجاد می‌کرد به مروارید خیره شد. _مرتیکه کیه؟ مروارید، بدون هیچ دستپاچگی و مِن و مِن کردنی، به دختر خاله‌اش دروغ گفت_ هیراد بیشعور. ملینا خنده‌ای سر داد_ آقا هیراد؟ چیکار کرده؟ _کارای همیشگی، گیر میده بیا پیش ما زندگی کن و بزار برسونت دانشگاه و از این چرت و پرت‌ها دیگه. ملینا خنده‌ی دیگه کرده و به سمت بخش کودکان به را افتاد. مروارید هم به دنبالش رفته و بدون هیچ حرفی دستانش را گرفت. *** قدم به سمت رگال لباس‌های عروس کودکانه گذاشت. نگاهش را بین لباس ها می‌چرخاند که یک لباس توری که از بالا آبی پرنگ بود و کم‌کم به سمت پایین به آبی آسمانی و سفید کشیده میشد و توی یک مدل کوچک به نمایش داده می‌شد، در گوشه‌ای از مغازه، توجهش را جلب کرد... زیبایی لباس به حدی بود که اگر بچه‌گانه نبود حتم داشت که برای خودش هم می‌خرید... حتی با اینکه می‌دانست هیچ‌وقت قرار نیست آنن را بر تن کند... به سمت لباس رفته و پارچه‌ی طوری را که با دونه‌های ریز و براق اکلیل پوشانده شده بود را در دست گرفت که صدایی بچه‌گانه و محکم از پشت سرش دستش را روی طوری متوقف کرد. _آهای خانم، اون لباس برای منه‌ها اگه فک میکنی میزارم اونو بخری هم کور خوندی. صدا برایش آشنا بود... به سمت دخترک چرخید و لبخندی به او زد. _سلام خانوم کوچولو...چقده قیافه‌ی قشنگی داری شما. _ نمی‌خواد خر کنی منو، من نمی‌زارم اون لباسو بخری... برای‌بچت‌می‌خوای؟ مروارید متعجب از حرف‌های دخترک خنده‌ای سر داده و مجدد به او خیره شد. _ من چرا باید بخوام خانوم به این خوشگلی رو بلا نسبت خر کنم؟ نخیر برای بچه‌ام نمیخوام... برای بچه‌ی خواهرم میخوام. _اِ؟! دایی منم میخواد همین لباسو برای بچه‌ی خواهرش که منم بخره، پس شما برو یه چیز دیگه انتخاب کن. دخترک، زبون شیرینی داشت که باعث می‌شد مروارید بخواد تمام روز را با او گفت و گو کند و مطمئن بود که هرگز خسته نمی‌شد. _ خیلی خوب باشه...حالا دختر خانوم میشه من اسمتو بدونم؟ دختر با خودش زمزمه کرد_ شادی گفته بود با غریبه حرف نزنم ولی فکر کنم دیر شده. سپس رو به مروارید، که زمزمه‌هایش را شنده بود و لبخندی پهن به او خیره شده بود، صدایش را بلند کرد_اسم من مهشاده. مروارید متعجب‌شد... مهشاد، اسم مادرش را هم گفت شادی؟ لحظه‌ای ذهنش به سمت دختر شادلین کشیده شد... فرزند او هم مهشاد نام داشت، او را هم شادی صدا می‌زدند. صدای بلند دخترکِ مهشاد نام توجهش را جلب کرد _ اینجام شایان نگاهش بهت زده‌اش را از دخترک گرفته و سعی کرد از لابه‌لای لباس ها فردی را که مهشاد او را شایان خطاب کرده بود ببیند... با دیدن مردی که به دنبال صدای مهشاد می‌گشت، حدسش به يقين تبدیل شده و ترسش بیشتر...نمی‌خواست با او روبه‌رو شود... هنوز آمادگی‌اش را نداشت. آنقدر در هپروت بود که نه می‌دید و نه می‌شنید. حتی یک کلمه هم از حرف‌هایش دخترک نفهمید. کلافه رو به مهشاد گفت _لباس برای خودت... خیلی خوش سلیقه‌ای ها...خداحافظ مهشاد متعجب به زن رنگ پریده‌ی روبه‌رویش که با عجله از آنجا دور می‌شد چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد _ایشش چه‌قدر لوس بود..آخرم اسمشو نگفت...یعنی شنید گفتم با غریبه حرف نمیزنم؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۲ A.R.R _ بیا بریم
A.R.R _ مهشاد کجایی؟ مهشاد نگاه متعجبش را از ظاهر کلافه‌ی زن خوش‌برخورد روبه‌رویش گرفته و صدایش را بلند کرد تا دایی‌اش صدایش را بشنود. _ اینجام شایان مجدد نگاهش را به زن مقابلش که اکنون با چشمانی گرد شده به پشت سرش زل زده بود دوخت...دست زن را گرفته و چند بار ‌کشید _هی خانوم....خانوم خوبی؟ فکر نکن من با این کارا از خیر لباسه میگذرمااا. زن لبخندی به روی مهشاد زد_لباس برای خودت... خیلی خوش سلیقه‌ای ها... خداحافظ دخترک شانه‌ای‌بالا انداخت و به‌پشت‌سرش‌برگشت... دست‌هایش را در هوا تکان داده مجدد نام دایی‌اش را صدا زد. _ایشش چه‌قدر لوس بود. آخرم اسمشو نگفت. یعنی شنید گفتم با غریبه حرف نمیزنم؟... شایان A.R.R روی کاناپه‌ی کنار شومینه جاگیر شده و همانطور که پاهایش را روی میز عسلی کوچک روبه‌رویش دراز کرده و چشمانش را بسته بود، به صدای خواهرش که درحال احوالپرسی با کسی بود گوش سپرد. _کیه شادی؟ _آقا بردیا ابروهای شایان به بالا پریدند و طولی نکشید که تعجب جایش را به خشم داد... سه سال بود که سوال هر ثانیه‌اش این بود... که چرا مرواريد ترکش کرده است و حالا احساسی به او میگفت که مقصر گوشه‌ای از این اتفاقات بردیاست... خودش هم خوب می‌دانست که این شک و گمان برمیگردد به حرف‌های مروارید، جایی در میان جملاتش که میگفت " شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی " سعی کرد توجهی نشان نداده و لحن گفتارش را تغییر ندهند. بی‌توجه به بردیا خطاب به خواهرش گفت _ یه دارویی چیزی بده بخورم، سرم داره میترکه بی صاحاب صدای بردیا در تمامی پرده‌های گوشش طنین انداخت _سلام داداش... مریض شدی؟ نمی‌خواست که شک او را برانگیزد... حتی اگر کار، کار بردیا هم بوده باشد نباید با رفتار ها یا حرف‌های زننده‌اش، او را متوجه این موضوع کند. ابتدا باید سر از تمام ماجرا درآورده و پس از پیدا کردن اطمینان از تفکرات ذهنش، تکلیفش را با او روشن کند. البته اگر تمامی حرف‌های مروارید از روی عصبانیت و تنفر نبوده باشد. _سلام....آره فک کنم لیوان آب و مسکن را از دست شادلین گرفت، تشکری کرده و به بردیا اشاره کرد تا بشیند. _چی شده؟ از این‌ورا؟ _ درمورد مرواريده. اخم‌های شایان از این صراحت کلامش در هم تنیده شد. با عصبانیتی شعله‌ور شده، بدون دانست منبعش با دندان هایی کلید شده غر زد _میشنوم خودش‌هم نمیدانست که ناگهان چرا آنقدر کوته فکرانه برخورد کرد. احساس غیرت عجیب و ناشناخته‌ای در درونش به جوشش درآمده بود. انگار میترسید که اگر همه‌چیز زیر سر دوست زیرکش باشد؛ نام دخترک قربانی روی زبان چنان آدمی آمده باشد ، آن وقت نمی‌توانست خود را ببخشد. در هر حال بردیا روزی نامزد مارال بوده و این صمیمیت کلام چیزی عادیست، چرا باید غیرت به خرج می‌داد؟ آن هم در مقابل کسی که مطمئن بود مروارید از او متنفر است....تنفری که می‌دانست از چه چیز ریشه می‌گیرد. ولی بردیا که عصبانیت او را به دلیل احساس بیزاری شایان نسبت به مروارید خوانده بود... با ذوقی که در کلامش، اصلا ولی درچشمانش مشهود بودند سعی در رفع رجوع کرد. _عصبانی نشو شایان... باید با این موضوع کنار بیای... اون دیگه به تو علاقه نداره اگه داشت که اینجوری رفتار نمی‌کرد... لیاقت تو رو نداشت. بردیا همینجور میگفت و شایان فقط روی یک جمله توقف کرده بود " اینجوری رفتار نمی‌کرد " ناگهان وسط حرفش پرید _ تو از کجا میدونی؟ _ چی‌رو؟ _ گفتی اینجوری رفتار نمیکرد... اصلا تو از کجا میدونی که من مروارید و جديدا دیدم یا نه که اینو میگی؟ بردیا دستپاچه شد ولی با مهارتی خاص، جوری که شایان متوجه آن نشود آن حس را کنار گذاشته و جدی به شایان خیره شد. _ بهم زنگ زده بود...اول کلی فحش بهم داد به خاطر یه موضوع، که حضور منم اینجا دقیقا به‌خاطر همونه و بعدش یه سری چرت و پرت در موردت گفت، بعد گقت دست از سرم بردارید یکی تو، یکی‌ام اون دوستت که اومده شده استاد کلاسم. و بعد گوشیو روم قطع کرد. آهانی زمزمه کرده و تمام سعی‌اش را کرد به مکالمات بردیا و مروارید نیاندیشد... به یاد داشت که آخرين جمله‌ی مروارید اینگونه تمام نشده بود...اما سعی کرد که اکنون به این موضوع دقتی نکند. _ چه‌ موضوعی؟ بردیا متوجه منظور او شده بود که جدی بحث جدیدش را باز کرد
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۳ A.R.R _ مهشاد کجا
A.R.R _بهم زنگ زده بود و درمورد یه سری عکس حرف میزد...هی میگفت من اونا رو پخششون کردم ولی حتی نمیدونستم ماجرا چیه؟ بعد رفتم تحقیق کردم...چند سال پیش که مارال اینا خونمون بودن، مثل اینکه، نمی‌دونم چه اتفاقایی بین مروارید و باراد می‌افته و از قضا آرام ازشون عکس میگیره. میان حرف‌های بردیا پریده و می‌پرسد_ آرام کیه؟ _دوستِ سانیا، سانیا هم میشناسی؟ دختر خالمه. بعد یه مدت، حدود ۱۸، ۱۹ سالگی باراد هم دوست دخترش بود. _سانیا؟ _آرام!، خلاصه که همون عکسا پخش شده بودن و تنها کسایی هم که اون زمان عکس هارو داشتن، من و آرام بودیم. یعنی من به آرام گفتم عکس‌هارو بفرسته برام. بگذریم مروارید تقریبا تنها کسی که میتونه بهش شک کنه منم چون باراد اون عکس‌ها رو از گوشی آرام پاک کرده بود، همه شاهد بودیم... مروارید فکر میکنه عکسا کار منه، ولی قسم می‌خورم من چنین کاری نکردم. سکوتی کرد که با اخم های درهم تنیده شده‌ی شایان مواجه شد... مغزش درگیر بود از تمام حرف های بردیا و بخشی که درمورد اتفاقی که بین باراد و مروارید اتفاق افتاده بود گفته بود. چشمانش را به چشمان خنثیِ بردیا دوخت _الان...یعنی چی؟به چی میخوای برسی؟ _مروارید حتی نمیزاره نگاهش کنم....نمی‌تونم بهش ثابت کنم که کار من نبوده. _چرا می‌خوای‌ثابت کنی؟طرز فکر اون چه تاثیری روی زندگی تو داره؟ _ باید کسی که اون عکسارو پخش کرده پیدا کنم...نمی‌خوام مروارید در موردم بد فکر کنه. پوزخندی گوشه‌ی لب شایان را پر کرد...پوزخندی که بردیا آن را دید اما به ناچار نادیده‌اش گرفت. _ خودتم میدونی که هرکاری کنی نمی‌تونی طرز فکرشو برگردونی. _بیخیال شایان....یعنی برات مهم نیست که عکس های دوست‌دختر سابقت تو اینستا پخش باشه؟ مهم بود....خیلی بیش از آنچه که بردیا فکرش را می‌کرد...اما دیگر کار از کار گذشته بود...ابتدا باید برای سوال های گنگ و نامفهوم ذهنش پاسخ‌هایی یافته و سپس به دنبال منتشر کننده‌ی عکس می‌گذشت...البته اگر طبق نظریه‌ی مروارید منتشر کننده خود بردیا نباشد... به هر حال اکنون حتی اعتماد و حس برادرانه‌ی شایان نسبت به بردیا، در حال جون دادن بود... فقط نیاز به یک جمله داشت، جمله‌ای که محتویاتش اثبات کند که دلیل دوری مروارید، بردیا بوده...جمله‌ای که آنقدر منطقی باشد که قانعش کند مروارید بی‌گناه بوده و کورکورانه تصمیم نگرفته است. جمله‌ای که اثبات کند بردیا آن عکس را پخش کرده، آن موقع همان حس که در حال جون دادن و تقلا برای نفس کشیدن بود، نفس کم آورده و برای همیشه زیر خاک دفن می‌شد. _داری میگی دوس دختر سابق... وقتی‌ دیگه خودش نیست چرا باید چیزای مربوط بهش‌هم مهم باشه؟ مارال نامزد تو بوده....نه من..مروارید هم خواهر نامزدت بوده، پس طبیعتا نباید برای من مهم باشه که عکسایی از خواهر نامزدت پخش شده، هوم؟ نگاه بردیا رنگ و بوی حیرت را گرفت...حیرتی که نه می‌توانست و نه می‌خواست که از بروزش جلوگیری کند. اما برقی درون نگاهش بود که شایان را می‌ترساند، برق رضایت و شاید هم شادی. _شایان...تو چت شده؟!! مروارید واقعا اینقدر برات بی اهمیت شده؟ پوزخند گوشه‌ی لب هایش پر رنگ‌تر شد _آره...ولی من کسی بودم که با کار هام باعث شدم ازم دور بشه، نه؟ نگاهش را از پاهایش گرفته و به چشمان نافذ بردیا خیره شد _اوه، تو نمیدونستی، بزار برات توضیح بدم، مروارید منو ول کرده چون من کسی بودم که هر غلطی که دلم خواسته کردم. ولم کرده چون لیاقتم همین بوده، لیاقت داشتن مروارید رو نداشتم. شایان چشمانش را از نگاه متعجب بردیا گرفته و به راهروی خانه‌اش دوخت... از خلوص حرف هایش به هیچ عنوان اطمينان نداشت و برای امتحان کردن بردیا، با امیدی بسیار کم، به حرف های مروارید تکیه کرده و آن حرف ها را به زبان آورده بود. حرف‌های مروارید در سرش مانند یک اکوی بلند به صدا درآمدند " من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی " فهمیده بود که مروارید متوجه حضورش نشده...پس دلیل حرف‌هایش به‌جز اینکه به مرز جنون رسیده و حقیقتی تلخ را میان آن‌همه دانشجو فریاد کشیده بود، چه چیز‌می‌تواند باشد؟. یقین داشت که مروارید آن حرف هارا از خودش درنیاورده است و اکنون چشمان ترسیده و مبهوت بردیا امضایی بود بر روی این فرضیه. باید با مروارید رودر رو می‌شد...باید حفره‌های ذهنش را پر می‌کرد **** همانطور که با خودش کلنجار رفته و جمله بندی مناسب حرف هایش را در ذهنش می‌چید قدم‌هایش را به سمت کلاس مورد نظر رساند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۴ A.R.R _بهم زن
A.R.R مروارید _نیکی جون، همه چیو فهمیدی دیگه؟ _اِی مرض و نیکی جون درد و نیکی جون... روانیم کردید، ملودی میاد میره میگه شیر آب و ببند...تو میای میری میگی محافظ تلوزيون و خاموش کن...این نیکوی در به دری‌ام از بس گفت میخوای به یکی دیگه بسپریم دیوانه‌ام کرد...ریحانه بی‌شعور اینقدر بهم گفت چراغا رو خاموش کن گوش من مو درآورد چه برسه به زبون خود بدبختش...بابا بیست‌ونه سالمه‌ها بچه که نیستم...آلزایمر که ندارم. لبخندی‌کنترل شده به غرغر های نیکی زدم...اگر میخندیدم‌زنده ماندنم قطعی نبود. A.R.R _بابا سحرا ول کن جون جدت اومدیم تفریح کنیم نیومدیم درس بخونیم که _سارینا! بابا من پس‌فردا امتحان دارم چرا درک نمیکنید! _اووو پس‌فردا عزیزم پس فردا منو ریحان‌و ملودی‌هم امتحان داریم تازه تو معلمت شرفیه ما رو چی میگی که با اخوان طرفیم؟ سحرا لبخندی کلافه بر لب نشانده و به هم اتاقی‌اش نگاه کرد _ استاد منظورته دیگه؟ بعدشم فرقش چیه؟ مهم امتحانه که هم من هم شما داریم باید بخونیم دیگه...خراب کنم عذاب وجدان میگیرم. _اَه ول کن دیگه سحرا مروارید همانطور که به جر و بحث هایشان گوش می‌داد، نگاهی به نمای بیرونی ویلا انداخته و تلفن همراهش را از جیبش درآورد. طراحی قدیمی بیرون ویلا به حدی غلط انداز بود که با وجود اینکه اکنون در آن ویلا بود باور نمی‌کرد که درون ویلا در آن حد مدرن باشد. شماره‌ی ملینا را گرفته و منتظر پاسخش ماند. _الو؟ _سلام، خوبی؟ _قوربونت تو خوبی؟ کجا موندی پس؟ _ملینا ببخشید، خیلی می‌خواستم بیام ولی یهویی شد، با بچه‌ها اومديم ویلای کاملیا اینا. به نگین که نگفتی می‌خواستم بیام خونش؟ _نه نگفتم، باشه عیب نداره، خوش بگذرون. تشکری کرده و تماس را قطع کرد. _راستی مروارید تو مگه امروز با مَشکوری و اخوان کلاس نداشتی؟ _چرا داشتم ولی غیبتم موجهه سارینا خنده‌ای سر داد _وای یاد دوران دبستان افتادم..منم همین چند دقیقه پیش گفتم معلم جای استاد. همه خندیدند... مروارید اما لبخندی کلافه بر لب نشانده و رو به دوستانش گفت_ صداتون خیلی زیاده. ملودی غرغر کرد_ اَه بد اخلاق. چشم غره‌ای به هم‌خانه‌اش رفته و دست ریحانه را گرفت_حرف بزنیم؟ احساس می‌کرد نیاز به درد و دل دارد. می‌دانست که نیکو برای چنین کاری مناسب نیست. _بچه‌ها شما جلوتر برید...من و مروارید میخوایم بریم اون مغازه‌هه که لباسش چشممو گرفته بود. با توافق بقیه که‌روبه‌رو شدند راهشان‌را کج کرده و روی اولین نیمکتی که جلوی چشمشان ظاهر شد جا گیر شدند _خب، خواهرکم چش شده؟ لبخند تلخی از شندین کلمه‌ی خواهرکم روی لب‌هایش نشست همین کلمه‌ی کوتاه و شاید بی‌ارزش خاطرات زیادی را برایش بازگو کرد. تمامی لحضاتی که مارال، خواهرکم، صدایش میزد پرده‌های گوشش را لغزاند...بغض کرد _شایان. ریحانه اخم کرد، این اولین باری بود که بعد از آن پیامک‌ از طرف مروارید، بحثش پیش می‌آمد. ریحانه، با اینکه ذهنش سرشار از سوالات و غرغرها بود، ساکت به دوستش خیره ماند. _ احساس خیلی بدی دارم ریحان. هفته‌ی پیش که چشم تو چشم شدیم، همه‌ی خاطراتم، همه‌ی لحظات گذشته‌ی زندگیم از جلوی چشمام رد شد، هر نوع احساسی که بگی رو داشتم اون لحظه. دروغ چرا؟ یکم هم خوشحال شدم از دیدن دوباره‌اش. سکوت کرد. ریحانه پرسید_ خب؟ بغض مروارید، موقع گفتن این جمله ترکید_ ولی اصلا یاد مارال و مامانم نیوفتادم. و بعد هق‌هقی را سر گرفت، که توجه همه‌ی اطرافیان را به خود جلب می‌کرد. ریحانه خواست در آغوشش بکشد و نوازشش کند، اما می‌دانست دوستش این را یک دلسوزی حساب می‌کند. سر مروارید را بالا گرفته و سپس دستانش را توی دست‌هایش گذاشت. همانطور که به چشم‌های اشکیِ دوستش خیره بود، با لحنی آرام و نوازش گونه، زمزمه کرد_ این اصلا چیزی نیست که بخواد ناراحتت کنه، خودت هم خوب می‌دونی که شایان فقط ۲۰ درصد مقصره مرگ خاله و مارال بوده. اشک‌هایش شدت گرفت_ یعنی میگی سر هیچ و پوچ ولش کردم؟ _نه مروارید، تو شایان رو ول کردی چون حقش بوده. چون وقتی می‌دیدیش یاد مارال و خاله می‌افتادی، چون با چشمای خودت دیدی که... _باشه... بس کن. نگذاشت جمله‌ی ریحانه کامل شود، واقعا از اینکه مجدد چیزی را که با چشم دیده بود را بشنود، خوف داشت.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۵ A.R.R مروارید _
A.R.R _ سحرا کوفتمون کردی سفرو به خدا _ نیکو جون کم غر بزن دیگه....توکه دیگه میدونی شرفی چه‌جوریه؟ ملودی میان بحث بین نیکو و سحرا پریده و می‌گوید. _نیکو ول کن سحرا رو دیگه آب از آب گذشت داریم برمیگردیم دیگه. _چی ؟ مروارید، کلافه از سوال نیکو، غر زد _اَی بابا توهم وقت گیر آوردیا نیکو حالا آب از آب، آب از سر، هرچی چه فرقی داره؟ مهم منظوره _دستتون درد نکنه مروارید خانم، داشتیم؟ طرف کاملیا در میای؟؟ صدای بلند و کلافه‌ی ریحانه تمامی نگاه ها را به سمت او کشاند. _بچه‌ها همه وسایلارو گذاشتید؟ چیزی جا نزاشتید که؟ راه بیوفتیم که دیگه به تاریکی نخوریم *** با توقف مینی‌بوس دانشگاه نگاهش را از پنجره گرفته و از در کوچکش خارج شد. به قدم‌هایش سرعت بخشیده و وارد فروشگاه دانشگاه شد. صدای بد و نابهنجاری که زنگوله‌ی بالای در شیشه‌ای فروشگاه ایجاد کرد، همه‌ی نگاه هارا به سمت خودش کشاند. لبخندی سرسری زده و به سمت قفسه‌ی کافئین ها رفت. بعد از برداشتن سرسری قهوه‌ها و پرداخت آنها با عجله به سمت در زنگوله دار قدم برداشت. وارد اتاق ۲۳۳۴ شده و با صدایی بلند اعلام کرد_سحر و ملودی‌ قهوه‌هاتون رو خریدم میزارمشون رو میز. و بعد از اینکه تائید هر دو نفر را گرفت از اتاق خوابگاه خارج شده و به سمت ساختمان دانشگاه به‌راه افتاد. سعی میکرد به نگاه‌های اطرافیانش بی‌توجه باشد اما هرچه بیشتر می‌گذشت افراد بیشتری نگاه متعجب و متحیرشان را به او میدوختند. مثل اینکه آن عکس‌ها هنوز هم سر زبان‌ها بودند. وارد کلاس شد که بلافاصله نیکو به سمتش هجوم آورده و او را از کلاس خارج کرد. همین که در کلاس را بست، استاد اخوان به آنها رسید. _خانم سپهلار؟ بفرمایید داخل. اخم های مروارید در هم تنید. چرا او را نادیده گرفت؟ نگاه نیکو مانند شمشیری برنده، به چشم های شایان خیره شد. به قدری از مرد روبه‌رویش متنفر بود که نتواند نگاهش را کنترل کند. مروارید که متوجه نگاهِ بدِ دوستش شد، دستش را گرفته و او را به خودش آورد. به جای نیکو جواب داد_ عذر می‌خوام استاد، الان میایم. نیکو لجبازی کرد_ نه استاد، مشکل خیلی بدی پیش اومده، البته که شما هم نباید ازش بی‌خبر باشید ولی بهتره از باقی استادا یا پچ‌پچ های دانشجو ها بفهمید. مروارید کلافه از لحن تند و تیز و حرف‌های نامحترمانه‌ی نیکو، اخمی کرده و به او تشری زد. شایان هم با اخم، سری تکان داده و وارد کلاس شد. سرش را به سمت نیکو چرخانده، و او تند تند شروع به توضیح دادن اتفاق رخ داده، کرد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۶ A.R.R _ سحرا کو
A.R.R سرش را میان دو دستش گرفته و تمامی اتفاقات اخیر را از نظر گذراند. گمان میکرد ماجرای عکس‌ها، از یاد رفته بود که اکنون اینگونه.... سرش را فشرده وسعی کرد با صدای بلندش خودش را تخلیه کند _وای وای وااای... وای نیکو دیگه مغزم نمیکشه...چرا همه‌چی اینجوری شده؟ اون از اومدن یهویی اون مرتیکه اون از عکسای باراد و الانم که... مقاومت‌ برایش سخت بود و بغضش کار را طاقت‌فرسا می‌کرد... درد عجیبی تمامی سلول های بدنش را به بازی گرفته بود... دیگر صدایش کاهش یافته بود_ شایان نیست... مطمئنم، پای آبروی خودش هم درمیونه، خیر سرش اومده شده استاد دانشگاه مثلا؛ عکسای باغم که باراد خودش دانشجوی همین دانشگاهه... کیه؟. چشمانش را به نگاه خیره‌ی نیکو به نقطه‌ای نامعلوم دوخت _نیکو؟! سرش را تکانی داد، گویی می‌خواست افکار مزاحم ذهنش را از خود دور کند_ ها؟...بله؟ _به نظرت؟...با شایان حرف بزنم؟ سکوتی سخت میانشان را پر کرد...بعد از این اتفاق نیکو هم تردید داشت، به جای پاسخ به سوال مروارید گفت _به‌نظرت برای اذیت کردن تو که نمیاد آبروی خودش رو به بازی بگیره؟. جوابش فقط شد تکان دادن سر مروارید، که پاسخ منفی را به سراغ داشت. _حرف بزن باهاش... ولی رو بهش نده نباید بزاری فکر کنه که بخشیدیش، یا گذشته رو فراموش کردی... یه جورایی از زیر زبونش هم بکش ببین میدونه کی عکسارو پخش کرده یا نه... ببین مروارید الان اوضاع یکم زیادی وخیم شده... یعنی، منظورم اینکه نمیشه جلوی دهن مردم و گرفت. مخصوصا که هیچکس انتظار اینکه چنین عکسایی از تویی که دست شیطون و تو مقابله با پسرا از پشت بستی و نداره... خب؟ این یکی بحث آبرو، برای تو خیلی خیلی جدیه... نباید کم بیاری. دیگر حرفی میانشان رد و بدل نشد... هرکدام فکر هایی کشنده و سرسام‌آور را در ذهن های خود پرورش میداند. پس از مدتی سکوت، در کلاس را زده و بلافاصله وارد آن شدند، شایان هم بی هیچ حرفی تدریسش را ادامه داد. *** همانطور که به سمت خانه‌اش راه می‌افتاد، تلفن همراهش را درآورده و با شماره‌ای که از نیکو گرفته بود، تماس‌گرفت. کمی طول کشید تا مخاطبش تلفن را جواب دهد _بفرمایید؟ _باید ببینمت...بیا کافه گوزنِ نزدیک دانشگاه، ساعت سه و تلفن را قطع کرد... مطمئنن نبود که او را شناخته باشد...وارد صفحه‌ی پیامک ها شده و تنها یک کلمه نوشت " مرواریدم " دست در کیفش برد، که ناگهان در آهنی‌زنگ زده‌ی روبه‌رویش باز شده و ابتدا کاملیا و سپس باقی بچه‌ها از پشت سرش با تیپ‌هایی عجیب و دور از انتظار با ژست هایی خاص از چهار چوب آهنین در خارج شدند با ابرو هایی بالا رفته به شلوار بگ ارتشی ریحانه و کلاه کپی که برعکس روی سرش گذاشته بود خیره شد. با لبخندی متعجب به تی‌شرت‌های سه‌ربعشان با طرح‌های عجیب و متفاوت حک شده‌ی رویشان، اشاره کرد. تک‌خنده‌ای کرده و بالاخره به حرف آمد _ این چه وضعشه؟ سارینا اولین کسی بود که از قالب جدی و ژست خنده‌دارش خارج شده و با شور و شوقی عجیب و کودکانه شروع به توضیح کرد _ میخوایم بریم اون جشنه که تو تلویزیون تبلیغ کرده بودن دیگه... تو هم برو سریع آماده شو بیا منتظرت میمونیم. _ جشن؟ ملودی نیشخندی زد _ نگو نمیدونی که باورم نمیشه...جشنواره‌ی عروسکی دیگه، امروز تازه روز دومشه، تا پنج روز هست. متعجب شده بود، واقعا دوستانش قصد داشتند به جشنواره عروسکی بروند؟... سعی کرد تعجبش را پنهان کند، که کوتاه خنده‌ای کرده و سرش را تکان کوتاهی داد. _ از دست شما، من نمیام برید فقط مراقب باشید بین اون بچه مچه ها گم نشید. و خنده کنان در سبز رنگ زنگ‌زده را پشت سرشان بست. نمی‌دانست چرا اما گوشه‌ی کوچکی از قلبش میخواست، که همراه دوستانش وارد جمع کودکانی که با شادی به عروسکان قول‌تشن نگاه میکردند، شود. دلش کمی شادی می‌خواست. نگاهی به ساعت انداخت، یک و نیم. قبل از اینکه پشیمان شود از مابین لباس های سارینا تی‌شرتی همانند لباس آنها برداشته و در نهایت با شلوار نیم بگ سدری رنگی تیپش را کامل کرد... روبه آینه به تصویر بی‌روحش خیره شد، صدایی درون ذهنش گفت_ بنده خدا این ریختی ببینتت که فرار میکنه که. اما به ثانیه‌ای نگذشت که با ضربه‌ی محکمی که با کف دو دستش به سرش وارد کرد آن صدا خفه شد_ بس کن تورو خدا مروارید . خواست کلیدش را برداشته و از خانه خارج شود که مجدد شیطان ذهنش به سراغش آمد_ الان بری این پسره رنگ و رو پریده ببینتت فکر میکنه که برات مهمه که این ریختی شدی، بعدشم تو الان داری میری پیش نیکو اینا زشته این شکلی بری آبروشون میره، بچه‌ها هم می‌ترسند. و در نهایت با مقداری کانسیلر و خط چشم و یک برق لب‌صورتی‌، کِرم درونش را خواباند.