𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۸ A.R.R در این چند
#مروارید_سفید
#پارت_۹
A.R.R
همانطور که نگاه متعجبش را روی صورت اطرافیان، به چرخش در میآورد، قدم هایش را به سمت کلاس موردنظر میکشاند.
یادآوری نگاه باقی بچهها در محوطهی دانشگاه حالش را دگرگون میکرد.
وارد کلاس شده و در را پشت سر باز گذاشت.
بیتوجه به همهمهی دانشجویان، به سمت آخرین ردیف صندلیها قدم برداشته و سپس روی گوشهای ترین صندلی جاگیر شد.
کلافه، دستی به مقنعهاش کشیده و کمی منظمش میکند.
در انتطار آمدن، استاد شرفی؛ تلفن همراهش را برداشته و برای ریحانه پیامکی میفرستد.
" تو و نیکو امروز با جایگزین ستوده کلاس دارید آره؟ الان میگم که بعدا نگید، چرا زودتر نگفتی، اخوان همون شایانه"
بلافاصله تلفنش را روی حالت پرواز گذاشته و توی کولهاش گذاشت.
حوصلهی سوال پیچ کردنها و احساس همدردیای که دوستانش به خرج میدادند را نداشت.
خیلی دوست داشت واکنشات ریحانه و نیکو را موقع خواندن این خبر ببیند. اما از طرفی هم میترسید که با آنها روبهرو شود. مخصوصا دوست بیاعصابش، نیکو را.
کلافه نفس را بیرون داده و کلاس را از نگاه گذراند.
دیگر از آن نگاه های قضاوت کننده خبری نبود.
ذهنش دوباره، اطراف اتفاقات اخیر، پرسه زد.
ابتدا منتشر شدن عکسها، بعد ملاقات با شایان، و بعد... خدا میدانست دیگر قرار بود چه شود.
به اندازهی کافی تا کنون، گیج و سردرگم شده بود.
هنوز استاد به کلاس نیامده بود که در با شتاب باز شده و نیکو وارد کلاس شد.
از قیافهی چشمگین و نفس های سنگینش، با آن چشمهای در حدقه درآمده و اخم های در هم تنیده شده، درست مثل یک شخصیت انیمیشنی شده بود.
نتوانست جلوی خندهی خودش را بگیرد و با صدای ملایمی شروع به خندیدن کرد.
بچههای کلاس، با دیدن قیافهی عجیب نیکو و خندههای مروارید گیج شده بودند.
بلافاصله، ریحانه وارد کلاس شده و بازوی نیکو را گرفت؛ سعی کرد او را از کلاس خارج کند، اما نیکو بازیش را از دستان ریحانه خارج کرده و به سمت مروارید قدم برداشت.
هر دو دستش را محکم به روی میز جلوی مروارید زده و لب به تهدید گشود_ خدا شاهده، مروارید دارم خدارو قسم میخورم، اگر باهاش حرف بزنی، فکر کنی، نگاهش کنی، هرکاری کنی، بدجور میزنم به سیمآخر.
لبخندی به غیرت و نگرانی دوستش زد، صدایش را پایین آورد تا دانشجو ها صدایش را نشنوند_استادمه، چجوری باهاش حرف نزنم و نگاهش نکنم؟
نیکو کلافه دستانش را مشت کرده و از روی میز برداشت_ناراحتی؟
دختر سرش را به معنای "نه" تکان داد.
ناراحت بود؟ نمیدانست، فقط میدانست که خیلی از این وضع راضی نیست.
_بیخیال چجوری ناراحت نیستی وقتی، این مرتیکه رو که میبینی یاد مارال و خاله.
ناگهان چشمان نیکو نرم، محزون و متاسف شد.
چگونه فراموش کرده بود، چهارمین سالگرد فوت دوستش و مادرش را؟
_مروارید. واقعا عذر میخوام. نمیدونم چی بگم، فقط، نمیدونم چجوری یادم رفت.
ریحانه هم، گویی که حرف های نیکو را شنیده باشد، بغض کرده به سمت مروارید قدم برداشته و درآغوشش کشید.
زمانی که استاد وارد کلاس شد. ریحانه و نیکو هم متاسف و غمگین، از کلاس خارج شدند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۹ A.R.R همانطور ک
#مروارید_سفید
#پارت_۱۰
A.R.R
در را با پاهایم هل داده و مجدد آن را بستم
_ مهشاد ورپریده بیا ببینم
متعجب نگاهم را بالا گرفته و به شادلین که درحال دنبال کردن مهشاد
بود خیره شدم... مهشاد همانطور که از روی این مبل به آن مبل میپرید
با داد میگفت_ واای شادی غلط کردم....شادی ببخشید.
و همانطور که درخواست بخشش میکرد، خنده سر میداد... لبخندی زده و از آنها فاصله گرفتم. هر روز باید یک موضوع برای بحث داشته باشند. شادلین واقعا متوجه نمیشود که مشهاد فقط یک دختر هفت ساله است؟ و از آن مهم تر دختر خودش است؟
A.R.R
وارد آشپزخانه شده و پلاستیک خرید هایش را روی میز نقلی و کوچک نهار خوری خانهاش گذاشت.
روی یک صندلی جاگیر شد، آرنج هردو دستش را روی میز گذاشته و
سرش را به کف دستهایش چسباند و فکرش مجدد مشغول مروارید شد.
کلافه از روی صندلی بلند شده و به سمت یخچال کوچکش قدم
برداشت...بطری شیشهای آب را از یخچال خارج کرده و همانطور که در
یخچال را باز گذاشته بود، چند قلپ آب از دهنهی بطری سر کشید.
پس از نگاه کردن به اطراف و مطمئن شدن از آنکه خواهرش آن را
ندیده است بطری را مجدد داخل در یخچال گذاشت....
قدمهایش را به سمت اتاقش تند کرد...وارد حمام شده و زیر دوش آب
ایستاد...ذهنش به گذشته کشانده شد...یاد حماقت هایش افتاد، یاد سادگی هایش... اگر محکم و قاطع بردیا را بازخواست میکرد... اگر عرضهی این را داشت که برای سر عقل آوردن بردیا، یک سیلی به او میزد، اکنون اینقدر بین خودش و مروارید فاصله نمیافتاد...آن دختر پدر نداشت...اکنون مادر و خواهر هم ندارد.
اگر او بیشتر هوایش را میداشت...اگر به علاقهی مروارید نسبت به
خودش اطمینان داشت و نمیخواست که آن را افزایش دهد هرگز
چنیناتفاقاتیپیش نمیافتاد...هرگز باعث ایجاد احساس تنفر او نسبت به خودش نمیشد...آنقدر در عذابوجدانش غرق شده بود، آنقدر
پشیمان بود و در تفکرات خودش سِیر میکرد که اصلا متوجه میزان سرمای آب و سِر شدن سراسر بدنش نشد.
از حمام خارج شده و با تنی عریان روی تختش دراز کشید...یادآوری
حضور خواهر و خواهر زادهاش باعث شد که با حالی خراب به سمت کمد لباس هایش برود.
هنوز سرش را از یقهی لباسش خارج نکرده بود که در باز شده و پشت بندش صدای غرغر های خواهرش
_ایبابا شایان بیا این مهشاد دیوو...
حرفشرا خورده و خیره به صورت قرمز برادرششد... بهسمتشقدم تند کرده و دستش را به دست شایان گرفت... نگران لب زد_شایان! چرا اینقدر داغی؟ چرا اینقد قرمز شدی، این چه وضعیه؟
سرش را بالا گرفته و دستش را روی ته ریش بلند شدهی برادرش کشید و خیره به چشمان عسلی تیرهاش گفت_ چی شده شایان؟
اخمی میان ابروهای مرد نشست... دست شادلین را رها کرده و در کمدش را بست_ چی میگی شادی؟ رفتم حموم اومدم لخت دراز کشیدم حتما لرز رفتهتو جونماینشکلیشدمچرا برا خودت داستان میبافی؟
اخمش را کمرنگ کرده پرسید_ باز دخترت چیکار کرده؟
شادلین، نگاه صامت و اطمینان بخش برادرش را دید که مجدد ناله
کرد_ دیوانهام کرده به قرآن، میگه بریم بیرون... تو کع ماشینت کارواشه ...این سینای دربهدر شدهام که رفته سراغ کار های خونهمون.
وای برگشته میگه شما منو از توی جوب پیدا کردید، وگرنه بیرونم میبردید یا برام خوراکی میخریدید، این زبون درازش و از کی به ارث برده؟ الان بیست دقیقه شده که داره رو مغزم بندری میره، برقم رفته من چجوری دوازده طبقه برم پایین یه چهار تا خوراکی بخرم برگردم؟
ابروهای شایان از گلگی های خواهرش بالا پرید... خندید و گفت_ برق نیست؟
شادلین شاکی گفت_ الان چهار ساعته برق رفته، فهمیدم از پلهها اومدی قشنگ نفس نفس میزدی.
ازپلهها آمده بود؟ پس چرا به یاد نداشت؟ برق حمام هم خاموش بود؟
لبخندی زد و لپ خواهرش را کشید_ کم غر بزن... میخواستی بچه بیاری باید فکر اینجاهاشم میکردی... آماده بشید با پله بریم پایین، اسنپ میگیریم بریم من ماشینمو از کارواش بردارم بریم پاساژ خرید کنیم، هم مهشاد آروم میگیره هم تو خرید میکنی، منم که بیکارم.
شادلین لب هایش را آویزان و چشمان عسلیاش را که عجیب شبیه به برادرش بودند را مضلوم کرد.
_ آخه سینا نیست که!
متوجه منظور او شد که قهقهای سر داد و سپس گفت_ وقتی من میگم بریم بیرون، یعنی خودم هم پول خریداتو میخوام حساب میکنم.
شادلین با سرخوشی تشکری کرده و از اتاق خارج شد... متوجه شد که خواهرش چقدر نگرانش است و شاید کمی از لحن تند او دلگیر؛ ولی آنگونه رفتار کرد تا تلاش های برادرش برای اینکه اورا از نگرانی در بیاورد بینتیجه نماند...خواهرش همین بود...زنی مهربان و سادهدل که به همراه زبان تند و تیز و حاضر جوابش، همایتگر و دارای درک بالایی بود.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۰ A.R.R در را با
#مروارید_سفید
#پارت_۱۱
A.R.R
_ مروارید!!! تو اینو بدی به گدا یه چیزی میزاره روش بهت پسش میده.
_ ملینا میزنم خفهات میکنما... برو بهش بگو دیگه پول مول کنسله...همین الانشم کلی بدهی بهم داره.
_ مروارید جون من دیگه....بابا پول بهش نمیده، من از طرف ماهان قول میدم دفعهی بعد همهی پولاتو بر گردونه.
_ بابای شما پسرشو میشناسه...منم میشناسم...ملینا من الان پول بدم.
تو اینو ببری بدی به داداشت ازش یه قرون هم بهت نمیرسه.
_بابا میخوایم بریم شهر بازی... لطفاً
_ مگه بچهای ملینا؟ ۲۰ سالت شده
_خب تو هم بیا
متعجب نشدم...این کار همیشگی دختر خالهی سرتقم بود.
برای اینکه پول خوشگذارنی هایشان را تامین کنم اینگونه به پایم میپیچند، هرچند که همیشه هم جواب میدهد و من تسلیم زبان چربیهایشان میشوم.
هر زمان بود کوتاه آمده و بهشان پول را میدادم.
اما امروز خودم هم عجیب دلم میخواست جایی بروم تا بتوانم هیجاناتم... ناراحتیهایم و همهی احساساتم را خالی کرده و چه
جایی بهتر از شهربازی؟.
_خیلی خوب برو پایین تا منم حاضر شم
چشمانش را گرد کرد _جدی میخوای بیای؟
_مرض! بله که میام... صد سال یه بار میاد بهم سر بزنه زورش میاد یه شهربازی مهمونم کنه.
لحنش بیشتر شبیه به خواهش تمنا بود_ مروارید!
به جملهاش که زار مانند بیان شده بود خندیده و به سمت اتاق کوچکی که با نیکو سهیم بودمش به راه افتادم.
A.R.R
هردو نگاه منزجر شان را از ماهان و دختر کنارش گرفته و از آنها دور شدند.
نگاهی به صورت کلافهی ملینا انداخت_ چرا کشتیهات غرق شد بانو؟
_دخترهی ایکبیری روزمو خراب کرد.
_دیدی گفتم من اگر پول بدم هیچی به تو نمیرسه؟، باور کن اگر میدادم الان همش دود هوا شده بود.
_نمیفهمم این مرتیکه که عرضه نداره بند کفش خودشو ببنده، دوست دختر گرفتنش چی میگه؟
لبخندی زده و دست دختر خالهاش را گرفت_ خیلی با داداشت سخت میگیری، جوونه بزار کیف دنیا رو بکنه.
_منو و تو هم جوونیم، چرا فقط خودش عشق و حال کنه؟
_ولش کن بابا، بریم بازار؟
_شوش؟
_برو بابا دیوونه، شوش اونور دنیاست. همین پاساژ های اطراف و گشت میزنیم.
_به حساب تو؟
_ برو بابا
**
همانطور که بین رگال لباس ها چرخ میزدند خطاب به دختر خالهاش گفت_ این چنده؟
_مروارید من فروشندهام؟ یا چنین چیزی؟
چشم غرهاش رفته و سوالش را از فروشنده پرسید.
با شنیدن قیمت، لحظهای احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.
تشکری کرده و همانطور که بازی ملینا را گرفته بود، از آن مغازه خارج شدند.
به محض اینکه مقداری از آنجا دور شدند شروع به غرغر دربارهی قیمت های سرسامآور مغازه ها کرد.
ملینا قیافهاس متعجب به خود گرفته و با لحنی که انگار مروارید دارد مسخرهاش میکند گفت_ شوخی میکنی دیگه؟ الان خیلی وقته اوضاع همینه. مخصوصا لباس. اینو میبینی تنم؟ پارسال نهصد تومن بود الان ببین چی شده دیگه.
خجالت کشید بگویید چند ماه است که برای خرید بیرون نرفته. همیشه زحمت ها روی دوش کاملیا و ریحانه بود.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۱ A.R.R _ مروار
#مروارید_سفید
#پارت_۱۲
A.R.R
_ بیا بریم دیگه مروارید....جون ماهان
نگاهی به کیسههای دست ملینا انداخت
_تو لباس بچه برا چیته؟
_ برای دختر نگین میخوام... لطفا
_ نگین؟! آخرین بار سر چهلم مارال و مامان دیدمش...اسم بچهاش دنیا بود اگه اشتباه نکنم؟
_دیانا... الان تقریبا نه سالشه
_اوه چه بزرگ شده پس... تهران زندگی میکنن؟
_آره فردا میخوام برم دیدنشون، تولدشه.
_آهان، منم بیام؟
_شوخی میکنی؟ میای واقعا؟
تک خندهای کرد_ آره، نیام؟
_چرا چرا، اتفاقا خیلی خوشحال میشن ببیننت.
_امیدوارم... باشه، بریم منم یه چیزی میخرم براش.
_ول کن بابا، از تو که انتظاری ندارن.
نتوانست دلخوریاش را پنهان کند...به چشمان روانشناس روبهرویش خیره شده و با لحنی که دلخوریاش را حتی چند برابر نشان میداد زمزمه کرد.
_تو دخترخالهیمامانشی...منمدخترخالهیمامانشم....نگین دخترخالهی منم هست ملینا....بچهی اون مثل بچهی نداشتهی ماراله برام.
ناگهان غم عظیمی گیربان گیر ملینا شد...
با دیدن بغض دخترخالهاش خندهی مصنوعی و دستپاچه سر داد_ وای ملینا....دخترهی لوس من دلم از اون مرتیکه پره سر تو خالی میکنم... گریه میکنی؟ ببینمت؟ ملینا میزنم خفت میکنما.
دختر مثل اینکه فراموش کرده باشد ناراحتیاش را از بابت حرفی که زده بود، با اخمی که روی پیشانیاش چین ایجاد میکرد به مروارید خیره شد.
_مرتیکه کیه؟
مروارید، بدون هیچ دستپاچگی و مِن و مِن کردنی، به دختر خالهاش دروغ گفت_ هیراد بیشعور.
ملینا خندهای سر داد_ آقا هیراد؟ چیکار کرده؟
_کارای همیشگی، گیر میده بیا پیش ما زندگی کن و بزار برسونت دانشگاه و از این چرت و پرتها دیگه.
ملینا خندهی دیگه کرده و به سمت بخش کودکان به را افتاد.
مروارید هم به دنبالش رفته و بدون هیچ حرفی دستانش را گرفت.
***
قدم به سمت رگال لباسهای عروس کودکانه گذاشت. نگاهش را بین لباس ها میچرخاند که یک لباس توری که از بالا آبی پرنگ بود و کمکم به سمت پایین به آبی آسمانی و سفید کشیده میشد و توی یک مدل کوچک به نمایش داده میشد، در گوشهای از مغازه، توجهش را جلب کرد...
زیبایی لباس به حدی بود که اگر بچهگانه نبود حتم داشت که برای خودش هم میخرید... حتی با اینکه میدانست هیچوقت قرار نیست آنن را بر تن کند... به سمت لباس رفته و پارچهی طوری را که با دونههای ریز و براق اکلیل پوشانده شده بود را در دست گرفت که صدایی بچهگانه و محکم از پشت سرش دستش را روی طوری متوقف کرد.
_آهای خانم، اون لباس برای منهها اگه فک میکنی میزارم اونو بخری هم کور خوندی.
صدا برایش آشنا بود... به سمت دخترک چرخید و لبخندی به او زد.
_سلام خانوم کوچولو...چقده قیافهی قشنگی داری شما.
_ نمیخواد خر کنی منو، من نمیزارم اون لباسو بخری... برایبچتمیخوای؟
مروارید متعجب از حرفهای دخترک خندهای سر داده و مجدد به او خیره شد.
_ من چرا باید بخوام خانوم به این خوشگلی رو بلا نسبت خر کنم؟ نخیر برای بچهام نمیخوام... برای بچهی خواهرم میخوام.
_اِ؟! دایی منم میخواد همین لباسو برای بچهی خواهرش که منم بخره، پس شما برو یه چیز دیگه انتخاب کن.
دخترک، زبون شیرینی داشت که باعث میشد مروارید بخواد تمام روز را با او گفت و گو کند و مطمئن بود که هرگز خسته نمیشد.
_ خیلی خوب باشه...حالا دختر خانوم میشه من اسمتو بدونم؟
دختر با خودش زمزمه کرد_ شادی گفته بود با غریبه حرف نزنم ولی فکر کنم دیر شده.
سپس رو به مروارید، که زمزمههایش را شنده بود و لبخندی پهن به او خیره شده بود، صدایش را بلند کرد_اسم من مهشاده.
مروارید متعجبشد... مهشاد، اسم مادرش را هم گفت شادی؟ لحظهای ذهنش به سمت دختر شادلین کشیده شد...
فرزند او هم مهشاد نام داشت، او را هم شادی صدا میزدند.
صدای بلند دخترکِ مهشاد نام توجهش را جلب کرد
_ اینجام شایان
نگاهش بهت زدهاش را از دخترک گرفته و سعی کرد از لابهلای لباس ها فردی را که مهشاد او را شایان خطاب کرده بود ببیند... با دیدن مردی که به دنبال صدای مهشاد میگشت، حدسش به يقين تبدیل شده و ترسش بیشتر...نمیخواست با او روبهرو شود... هنوز آمادگیاش را نداشت.
آنقدر در هپروت بود که نه میدید و نه میشنید. حتی یک کلمه هم از حرفهایش دخترک نفهمید.
کلافه رو به مهشاد گفت
_لباس برای خودت... خیلی خوش سلیقهای ها...خداحافظ
مهشاد متعجب به زن رنگ پریدهی روبهرویش که با عجله از آنجا دور
میشد چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد _ایشش چهقدر لوس بود..آخرم اسمشو نگفت...یعنی شنید گفتم با غریبه حرف نمیزنم؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۲ A.R.R _ بیا بریم
#مروارید_سفید
#پارت_۱۳
A.R.R
_ مهشاد کجایی؟
مهشاد نگاه متعجبش را از ظاهر کلافهی زن خوشبرخورد روبهرویش گرفته و صدایش را بلند کرد تا داییاش صدایش را بشنود.
_ اینجام شایان
مجدد نگاهش را به زن مقابلش که اکنون با چشمانی گرد شده به پشت
سرش زل زده بود دوخت...دست زن را گرفته و چند بار کشید
_هی خانوم....خانوم خوبی؟ فکر نکن من با این کارا از خیر لباسه میگذرمااا.
زن لبخندی به روی مهشاد زد_لباس برای خودت... خیلی خوش سلیقهای ها... خداحافظ
دخترک شانهایبالا انداخت و بهپشتسرشبرگشت... دستهایش
را در هوا تکان داده مجدد نام داییاش را صدا زد.
_ایشش چهقدر لوس بود. آخرم اسمشو نگفت. یعنی شنید گفتم با غریبه حرف نمیزنم؟... شایان
A.R.R
روی کاناپهی کنار شومینه جاگیر شده و همانطور که پاهایش را روی میز عسلی کوچک روبهرویش دراز کرده و چشمانش را بسته بود، به صدای خواهرش که درحال احوالپرسی با کسی بود گوش سپرد.
_کیه شادی؟
_آقا بردیا
ابروهای شایان به بالا پریدند و طولی نکشید که تعجب جایش را به خشم داد... سه سال بود که سوال هر ثانیهاش این بود... که چرا مرواريد ترکش کرده است و حالا احساسی به او میگفت که مقصر گوشهای از این اتفاقات بردیاست... خودش هم خوب میدانست که این شک و گمان برمیگردد به حرفهای مروارید، جایی در میان جملاتش که میگفت " شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم میشناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست میکنن و آخرم هیچی به هیچی "
سعی کرد توجهی نشان نداده و لحن گفتارش را تغییر ندهند.
بیتوجه به بردیا خطاب به خواهرش گفت
_ یه دارویی چیزی بده بخورم، سرم داره میترکه بی صاحاب
صدای بردیا در تمامی پردههای گوشش طنین انداخت
_سلام داداش... مریض شدی؟
نمیخواست که شک او را برانگیزد... حتی اگر کار، کار بردیا هم بوده باشد نباید با رفتار ها یا حرفهای زنندهاش، او را متوجه این موضوع کند.
ابتدا باید سر از تمام ماجرا درآورده و پس از پیدا کردن اطمینان از تفکرات ذهنش، تکلیفش را با او روشن کند. البته اگر تمامی حرفهای مروارید از روی عصبانیت و تنفر نبوده باشد.
_سلام....آره فک کنم
لیوان آب و مسکن را از دست شادلین گرفت، تشکری کرده و به بردیا اشاره کرد تا بشیند.
_چی شده؟ از اینورا؟
_ درمورد مرواريده.
اخمهای شایان از این صراحت کلامش در هم تنیده شد.
با عصبانیتی شعلهور شده، بدون دانست منبعش با دندان هایی کلید شده غر زد _میشنوم
خودشهم نمیدانست که ناگهان چرا آنقدر کوته فکرانه برخورد کرد.
احساس غیرت عجیب و ناشناختهای در درونش به جوشش درآمده بود. انگار میترسید که اگر همهچیز زیر سر دوست زیرکش باشد؛ نام دخترک قربانی روی زبان چنان آدمی آمده باشد ، آن وقت نمیتوانست خود را ببخشد. در هر حال بردیا روزی نامزد مارال بوده و این صمیمیت کلام چیزی عادیست، چرا باید غیرت به خرج میداد؟ آن هم در مقابل کسی که مطمئن بود مروارید از او متنفر است....تنفری که میدانست از چه چیز ریشه میگیرد. ولی بردیا که عصبانیت او را به دلیل احساس بیزاری شایان نسبت به مروارید خوانده بود... با ذوقی که در کلامش، اصلا ولی درچشمانش مشهود بودند سعی در رفع رجوع کرد.
_عصبانی نشو شایان... باید با این موضوع کنار بیای... اون دیگه به تو
علاقه نداره اگه داشت که اینجوری رفتار نمیکرد... لیاقت تو رو نداشت.
بردیا همینجور میگفت و شایان فقط روی یک جمله توقف کرده بود " اینجوری رفتار نمیکرد " ناگهان وسط حرفش پرید
_ تو از کجا میدونی؟
_ چیرو؟
_ گفتی اینجوری رفتار نمیکرد... اصلا تو از کجا میدونی که من مروارید و جديدا دیدم یا نه که اینو میگی؟
بردیا دستپاچه شد ولی با مهارتی خاص، جوری که شایان متوجه آن نشود آن حس را کنار گذاشته و جدی به شایان خیره شد.
_ بهم زنگ زده بود...اول کلی فحش بهم داد به خاطر یه موضوع، که حضور منم اینجا دقیقا بهخاطر همونه و بعدش یه سری چرت و پرت در موردت گفت، بعد گقت دست از سرم بردارید یکی تو، یکیام اون دوستت که اومده شده استاد کلاسم. و بعد گوشیو روم قطع کرد.
آهانی زمزمه کرده و تمام سعیاش را کرد به مکالمات بردیا و مروارید نیاندیشد... به یاد داشت که آخرين جملهی مروارید اینگونه تمام نشده بود...اما سعی کرد که اکنون به این موضوع دقتی نکند.
_ چه موضوعی؟
بردیا متوجه منظور او شده بود که جدی بحث جدیدش را باز کرد
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۳ A.R.R _ مهشاد کجا
#مروارید_سفید
#پارت_۱۴
A.R.R
_بهم زنگ زده بود و درمورد یه سری عکس حرف میزد...هی میگفت من اونا رو پخششون کردم ولی حتی نمیدونستم ماجرا چیه؟ بعد رفتم
تحقیق کردم...چند سال پیش که مارال اینا خونمون بودن، مثل اینکه، نمیدونم چه اتفاقایی بین مروارید و باراد میافته و از قضا آرام ازشون عکس میگیره.
میان حرفهای بردیا پریده و میپرسد_ آرام کیه؟
_دوستِ سانیا، سانیا هم میشناسی؟ دختر خالمه. بعد یه مدت، حدود ۱۸، ۱۹ سالگی باراد هم دوست دخترش بود.
_سانیا؟
_آرام!، خلاصه که همون عکسا پخش شده بودن و تنها کسایی هم که اون زمان عکس هارو داشتن، من و آرام بودیم. یعنی من به آرام گفتم عکسهارو بفرسته برام. بگذریم مروارید تقریبا تنها کسی که میتونه بهش شک کنه منم چون باراد اون عکسها رو از گوشی آرام پاک کرده بود، همه شاهد بودیم... مروارید فکر میکنه عکسا کار منه، ولی قسم میخورم من چنین کاری نکردم.
سکوتی کرد که با اخم های درهم تنیده شدهی شایان مواجه شد... مغزش درگیر بود از تمام حرف های بردیا و بخشی که درمورد اتفاقی که بین باراد و مروارید اتفاق افتاده بود گفته بود.
چشمانش را به چشمان خنثیِ بردیا دوخت
_الان...یعنی چی؟به چی میخوای برسی؟
_مروارید حتی نمیزاره نگاهش کنم....نمیتونم بهش ثابت کنم که کار من نبوده.
_چرا میخوایثابت کنی؟طرز فکر اون چه تاثیری روی زندگی تو داره؟
_ باید کسی که اون عکسارو پخش کرده پیدا کنم...نمیخوام مروارید در موردم بد فکر کنه.
پوزخندی گوشهی لب شایان را پر کرد...پوزخندی که بردیا آن را دید اما به ناچار نادیدهاش گرفت.
_ خودتم میدونی که هرکاری کنی نمیتونی طرز فکرشو برگردونی.
_بیخیال شایان....یعنی برات مهم نیست که عکس های دوستدختر
سابقت تو اینستا پخش باشه؟
مهم بود....خیلی بیش از آنچه که بردیا فکرش را میکرد...اما دیگر کار از کار گذشته بود...ابتدا باید برای سوال های گنگ و نامفهوم ذهنش پاسخهایی یافته و سپس به دنبال منتشر کنندهی عکس میگذشت...البته اگر طبق نظریهی مروارید منتشر کننده خود بردیا نباشد... به هر حال اکنون حتی اعتماد و حس برادرانهی شایان نسبت به بردیا، در حال جون دادن بود... فقط نیاز به یک جمله داشت، جملهای که محتویاتش اثبات کند که دلیل دوری مروارید، بردیا بوده...جملهای که آنقدر منطقی باشد که قانعش کند مروارید بیگناه بوده و کورکورانه تصمیم نگرفته است.
جملهای که اثبات کند بردیا آن عکس را پخش کرده، آن موقع همان حس که در حال جون دادن و تقلا برای نفس کشیدن بود، نفس کم آورده و برای همیشه زیر خاک دفن میشد.
_داری میگی دوس دختر سابق... وقتی دیگه خودش نیست چرا باید چیزای مربوط بهشهم مهم باشه؟ مارال نامزد تو بوده....نه من..مروارید هم خواهر نامزدت بوده، پس طبیعتا نباید برای من مهم باشه که عکسایی از خواهر نامزدت پخش شده، هوم؟
نگاه بردیا رنگ و بوی حیرت را گرفت...حیرتی که نه میتوانست و نه میخواست که از بروزش جلوگیری کند. اما برقی درون نگاهش بود که شایان را میترساند، برق رضایت و شاید هم شادی.
_شایان...تو چت شده؟!! مروارید واقعا اینقدر برات بی اهمیت شده؟
پوزخند گوشهی لب هایش پر رنگتر شد
_آره...ولی من کسی بودم که با کار هام باعث شدم ازم دور بشه، نه؟
نگاهش را از پاهایش گرفته و به چشمان نافذ بردیا خیره شد
_اوه، تو نمیدونستی، بزار برات توضیح بدم، مروارید منو ول کرده چون من کسی بودم که هر غلطی که دلم خواسته کردم. ولم کرده چون لیاقتم همین بوده، لیاقت داشتن مروارید رو نداشتم.
شایان چشمانش را از نگاه متعجب بردیا گرفته و به راهروی خانهاش
دوخت... از خلوص حرف هایش به هیچ عنوان اطمينان نداشت و برای امتحان کردن بردیا، با امیدی بسیار کم، به حرف های مروارید تکیه کرده و آن حرف ها را به زبان آورده بود.
حرفهای مروارید در سرش مانند یک اکوی بلند به صدا درآمدند
" من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست میکنن و آخرم هیچی به هیچی "
فهمیده بود که مروارید متوجه حضورش نشده...پس دلیل حرفهایش بهجز اینکه به مرز جنون رسیده و حقیقتی تلخ را میان آنهمه دانشجو فریاد کشیده بود، چه چیزمیتواند باشد؟.
یقین داشت که مروارید آن حرف هارا از خودش درنیاورده است و
اکنون چشمان ترسیده و مبهوت بردیا امضایی بود بر روی این فرضیه.
باید با مروارید رودر رو میشد...باید حفرههای ذهنش را پر میکرد
****
همانطور که با خودش کلنجار رفته و جمله بندی مناسب حرف هایش را در ذهنش میچید قدمهایش را به سمت کلاس مورد نظر رساند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۴ A.R.R _بهم زن
#مروارید_سفید
#پارت_۱۵
A.R.R
مروارید
_نیکی جون، همه چیو فهمیدی دیگه؟
_اِی مرض و نیکی جون درد و نیکی جون... روانیم کردید، ملودی میاد میره میگه شیر آب و ببند...تو میای میری میگی محافظ تلوزيون و خاموش کن...این نیکوی در به دریام از بس گفت میخوای به یکی دیگه بسپریم دیوانهام کرد...ریحانه بیشعور اینقدر بهم گفت چراغا رو خاموش کن گوش من مو درآورد چه برسه به زبون خود بدبختش...بابا بیستونه سالمهها بچه که نیستم...آلزایمر که ندارم.
لبخندیکنترل شده به غرغر های نیکی زدم...اگر میخندیدمزنده ماندنم قطعی نبود.
A.R.R
_بابا سحرا ول کن جون جدت اومدیم تفریح کنیم نیومدیم درس
بخونیم که
_سارینا! بابا من پسفردا امتحان دارم چرا درک نمیکنید!
_اووو پسفردا عزیزم پس فردا منو ریحانو ملودیهم امتحان داریم
تازه تو معلمت شرفیه ما رو چی میگی که با اخوان طرفیم؟
سحرا لبخندی کلافه بر لب نشانده و به هم اتاقیاش نگاه کرد
_ استاد منظورته دیگه؟ بعدشم فرقش چیه؟ مهم امتحانه که هم من هم شما داریم باید بخونیم دیگه...خراب کنم عذاب وجدان میگیرم.
_اَه ول کن دیگه سحرا
مروارید همانطور که به جر و بحث هایشان گوش میداد، نگاهی به نمای بیرونی ویلا انداخته و تلفن همراهش را از جیبش درآورد.
طراحی قدیمی بیرون ویلا به حدی غلط انداز بود که با وجود اینکه اکنون در آن ویلا بود باور نمیکرد که درون ویلا در آن حد مدرن باشد.
شمارهی ملینا را گرفته و منتظر پاسخش ماند.
_الو؟
_سلام، خوبی؟
_قوربونت تو خوبی؟ کجا موندی پس؟
_ملینا ببخشید، خیلی میخواستم بیام ولی یهویی شد، با بچهها اومديم ویلای کاملیا اینا. به نگین که نگفتی میخواستم بیام خونش؟
_نه نگفتم، باشه عیب نداره، خوش بگذرون.
تشکری کرده و تماس را قطع کرد.
_راستی مروارید تو مگه امروز با مَشکوری و اخوان کلاس نداشتی؟
_چرا داشتم ولی غیبتم موجهه
سارینا خندهای سر داد _وای یاد دوران دبستان افتادم..منم همین چند دقیقه پیش گفتم معلم جای استاد.
همه خندیدند... مروارید اما لبخندی کلافه بر لب نشانده و رو به دوستانش گفت_ صداتون خیلی زیاده.
ملودی غرغر کرد_ اَه بد اخلاق.
چشم غرهای به همخانهاش رفته و دست ریحانه را گرفت_حرف بزنیم؟
احساس میکرد نیاز به درد و دل دارد. میدانست که نیکو برای چنین کاری مناسب نیست.
_بچهها شما جلوتر برید...من و مروارید میخوایم بریم اون مغازههه که لباسش چشممو گرفته بود.
با توافق بقیه کهروبهرو شدند راهشانرا کج کرده و روی اولین نیمکتی
که جلوی چشمشان ظاهر شد جا گیر شدند
_خب، خواهرکم چش شده؟
لبخند تلخی از شندین کلمهی خواهرکم روی لبهایش نشست همین کلمهی کوتاه و شاید بیارزش خاطرات زیادی را برایش بازگو کرد. تمامی لحضاتی که مارال، خواهرکم، صدایش میزد پردههای گوشش را لغزاند...بغض کرد
_شایان.
ریحانه اخم کرد، این اولین باری بود که بعد از آن پیامک از طرف مروارید، بحثش پیش میآمد.
ریحانه، با اینکه ذهنش سرشار از سوالات و غرغرها بود، ساکت به دوستش خیره ماند.
_ احساس خیلی بدی دارم ریحان. هفتهی پیش که چشم تو چشم شدیم، همهی خاطراتم، همهی لحظات گذشتهی زندگیم از جلوی چشمام رد شد، هر نوع احساسی که بگی رو داشتم اون لحظه. دروغ چرا؟ یکم هم خوشحال شدم از دیدن دوبارهاش.
سکوت کرد. ریحانه پرسید_ خب؟
بغض مروارید، موقع گفتن این جمله ترکید_ ولی اصلا یاد مارال و مامانم نیوفتادم.
و بعد هقهقی را سر گرفت، که توجه همهی اطرافیان را به خود جلب میکرد.
ریحانه خواست در آغوشش بکشد و نوازشش کند، اما میدانست دوستش این را یک دلسوزی حساب میکند.
سر مروارید را بالا گرفته و سپس دستانش را توی دستهایش گذاشت.
همانطور که به چشمهای اشکیِ دوستش خیره بود، با لحنی آرام و نوازش گونه، زمزمه کرد_ این اصلا چیزی نیست که بخواد ناراحتت کنه، خودت هم خوب میدونی که شایان فقط ۲۰ درصد مقصره مرگ خاله و مارال بوده.
اشکهایش شدت گرفت_ یعنی میگی سر هیچ و پوچ ولش کردم؟
_نه مروارید، تو شایان رو ول کردی چون حقش بوده. چون وقتی میدیدیش یاد مارال و خاله میافتادی، چون با چشمای خودت دیدی که...
_باشه... بس کن.
نگذاشت جملهی ریحانه کامل شود، واقعا از اینکه مجدد چیزی را که با چشم دیده بود را بشنود، خوف داشت.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۵ A.R.R مروارید _
#مروارید_سفید
#پارت_۱۶
A.R.R
_ سحرا کوفتمون کردی سفرو به خدا
_ نیکو جون کم غر بزن دیگه....توکه دیگه میدونی شرفی چهجوریه؟
ملودی میان بحث بین نیکو و سحرا پریده و میگوید.
_نیکو ول کن سحرا رو دیگه آب از آب گذشت داریم برمیگردیم دیگه.
_چی ؟
مروارید، کلافه از سوال نیکو، غر زد
_اَی بابا توهم وقت گیر آوردیا نیکو حالا آب از آب، آب از سر، هرچی چه فرقی داره؟ مهم منظوره
_دستتون درد نکنه مروارید خانم، داشتیم؟ طرف کاملیا در میای؟؟
صدای بلند و کلافهی ریحانه تمامی نگاه ها را به سمت او کشاند.
_بچهها همه وسایلارو گذاشتید؟ چیزی جا نزاشتید که؟ راه بیوفتیم که دیگه به تاریکی نخوریم
***
با توقف مینیبوس دانشگاه نگاهش را از پنجره گرفته و از در کوچکش خارج شد.
به قدمهایش سرعت بخشیده و وارد فروشگاه دانشگاه شد.
صدای بد و نابهنجاری که زنگولهی بالای در شیشهای فروشگاه ایجاد کرد، همهی نگاه هارا به سمت خودش کشاند.
لبخندی سرسری زده و به سمت قفسهی کافئین ها رفت.
بعد از برداشتن سرسری قهوهها و پرداخت آنها با عجله به سمت در زنگوله دار قدم برداشت.
وارد اتاق ۲۳۳۴ شده و با صدایی بلند اعلام کرد_سحر و ملودی قهوههاتون رو خریدم میزارمشون رو میز.
و بعد از اینکه تائید هر دو نفر را گرفت از اتاق خوابگاه خارج شده و به سمت ساختمان دانشگاه بهراه افتاد.
سعی میکرد به نگاههای اطرافیانش بیتوجه باشد اما هرچه بیشتر میگذشت افراد بیشتری نگاه متعجب و متحیرشان را به او میدوختند.
مثل اینکه آن عکسها هنوز هم سر زبانها بودند.
وارد کلاس شد که بلافاصله نیکو به سمتش هجوم آورده و او را از کلاس خارج کرد.
همین که در کلاس را بست، استاد اخوان به آنها رسید.
_خانم سپهلار؟ بفرمایید داخل.
اخم های مروارید در هم تنید. چرا او را نادیده گرفت؟
نگاه نیکو مانند شمشیری برنده، به چشم های شایان خیره شد. به قدری از مرد روبهرویش متنفر بود که نتواند نگاهش را کنترل کند.
مروارید که متوجه نگاهِ بدِ دوستش شد، دستش را گرفته و او را به خودش آورد.
به جای نیکو جواب داد_ عذر میخوام استاد، الان میایم.
نیکو لجبازی کرد_ نه استاد، مشکل خیلی بدی پیش اومده، البته که شما هم نباید ازش بیخبر باشید ولی بهتره از باقی استادا یا پچپچ های دانشجو ها بفهمید.
مروارید کلافه از لحن تند و تیز و حرفهای نامحترمانهی نیکو، اخمی کرده و به او تشری زد.
شایان هم با اخم، سری تکان داده و وارد کلاس شد.
سرش را به سمت نیکو چرخانده، و او تند تند شروع به توضیح دادن اتفاق رخ داده، کرد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۶ A.R.R _ سحرا کو
#مروارید_سفید
#پارت_۱۷
A.R.R
سرش را میان دو دستش گرفته و تمامی اتفاقات اخیر را از نظر گذراند.
گمان میکرد ماجرای عکسها، از یاد رفته بود که اکنون اینگونه....
سرش را فشرده وسعی کرد با صدای بلندش خودش را تخلیه کند
_وای وای وااای... وای نیکو دیگه مغزم نمیکشه...چرا همهچی اینجوری شده؟ اون از اومدن یهویی اون مرتیکه اون از عکسای باراد و الانم که...
مقاومت برایش سخت بود و بغضش کار را طاقتفرسا میکرد... درد عجیبی تمامی سلول های بدنش را به بازی گرفته بود...
دیگر صدایش کاهش یافته بود_ شایان نیست... مطمئنم، پای آبروی خودش هم درمیونه، خیر سرش اومده شده استاد دانشگاه مثلا؛ عکسای باغم که باراد خودش دانشجوی همین دانشگاهه... کیه؟.
چشمانش را به نگاه خیرهی نیکو به نقطهای نامعلوم دوخت
_نیکو؟!
سرش را تکانی داد، گویی میخواست افکار مزاحم ذهنش را از خود دور کند_ ها؟...بله؟
_به نظرت؟...با شایان حرف بزنم؟
سکوتی سخت میانشان را پر کرد...بعد از این اتفاق نیکو هم تردید داشت، به جای پاسخ به سوال مروارید گفت
_بهنظرت برای اذیت کردن تو که نمیاد آبروی خودش رو به بازی بگیره؟.
جوابش فقط شد تکان دادن سر مروارید، که پاسخ منفی را به سراغ داشت.
_حرف بزن باهاش... ولی رو بهش نده نباید بزاری فکر کنه که بخشیدیش، یا گذشته رو فراموش کردی... یه جورایی از زیر زبونش هم بکش ببین میدونه کی عکسارو پخش کرده یا نه... ببین مروارید الان اوضاع یکم زیادی وخیم شده... یعنی، منظورم اینکه نمیشه جلوی دهن مردم و گرفت. مخصوصا که هیچکس انتظار اینکه چنین عکسایی از تویی که دست شیطون و تو مقابله با پسرا از پشت بستی و نداره... خب؟
این یکی بحث آبرو، برای تو خیلی خیلی جدیه... نباید کم بیاری.
دیگر حرفی میانشان رد و بدل نشد... هرکدام فکر هایی کشنده و سرسامآور را در ذهن های خود پرورش میداند.
پس از مدتی سکوت، در کلاس را زده و بلافاصله وارد آن شدند، شایان هم بی هیچ حرفی تدریسش را ادامه داد.
***
همانطور که به سمت خانهاش راه میافتاد، تلفن همراهش را درآورده و با شمارهای که از نیکو گرفته بود، تماسگرفت.
کمی طول کشید تا مخاطبش تلفن را جواب دهد
_بفرمایید؟
_باید ببینمت...بیا کافه گوزنِ نزدیک دانشگاه، ساعت سه
و تلفن را قطع کرد... مطمئنن نبود که او را شناخته باشد...وارد صفحهی پیامک ها شده و تنها یک کلمه نوشت " مرواریدم "
دست در کیفش برد، که ناگهان در آهنیزنگ زدهی روبهرویش باز شده و ابتدا کاملیا و سپس باقی بچهها از پشت سرش با تیپهایی عجیب و دور از انتظار با ژست هایی خاص از چهار چوب آهنین در خارج شدند
با ابرو هایی بالا رفته به شلوار بگ ارتشی ریحانه و کلاه کپی که برعکس روی سرش گذاشته بود خیره شد.
با لبخندی متعجب به تیشرتهای سهربعشان با طرحهای عجیب و متفاوت حک شدهی رویشان، اشاره کرد.
تکخندهای کرده و بالاخره به حرف آمد _ این چه وضعشه؟
سارینا اولین کسی بود که از قالب جدی و ژست خندهدارش خارج شده و با شور و شوقی عجیب و کودکانه شروع به توضیح کرد
_ میخوایم بریم اون جشنه که تو تلویزیون تبلیغ کرده بودن دیگه... تو هم برو سریع آماده شو بیا منتظرت میمونیم.
_ جشن؟
ملودی نیشخندی زد _ نگو نمیدونی که باورم نمیشه...جشنوارهی عروسکی دیگه، امروز تازه روز دومشه، تا پنج روز هست.
متعجب شده بود، واقعا دوستانش قصد داشتند به جشنواره عروسکی بروند؟...
سعی کرد تعجبش را پنهان کند، که کوتاه خندهای کرده و سرش را تکان کوتاهی داد.
_ از دست شما، من نمیام برید فقط مراقب باشید بین اون بچه مچه ها گم نشید.
و خنده کنان در سبز رنگ زنگزده را پشت سرشان بست.
نمیدانست چرا اما گوشهی کوچکی از قلبش میخواست، که همراه دوستانش وارد جمع کودکانی که با شادی به عروسکان قولتشن نگاه میکردند، شود.
دلش کمی شادی میخواست.
نگاهی به ساعت انداخت، یک و نیم. قبل از اینکه پشیمان شود از مابین لباس های سارینا تیشرتی همانند لباس آنها برداشته و در نهایت با شلوار نیم بگ سدری رنگی تیپش را کامل کرد... روبه آینه به تصویر بیروحش خیره شد، صدایی درون ذهنش گفت_ بنده خدا این ریختی ببینتت که فرار میکنه که.
اما به ثانیهای نگذشت که با ضربهی محکمی که با کف دو دستش به سرش وارد کرد آن صدا خفه شد_ بس کن تورو خدا مروارید .
خواست کلیدش را برداشته و از خانه خارج شود که مجدد شیطان ذهنش به سراغش آمد_ الان بری این پسره رنگ و رو پریده ببینتت فکر میکنه که برات مهمه که این ریختی شدی، بعدشم تو الان داری میری پیش نیکو اینا زشته این شکلی بری آبروشون میره، بچهها هم میترسند.
و در نهایت با مقداری کانسیلر و خط چشم و یک برق لبصورتی، کِرم درونش را خواباند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۷ A.R.R سرش را میا
#مروارید_سفید
#پارت_۱۸
A.R.R
شایان
یک مرحله...تنها یک مرحله باقی مانده بود تا بتوانم آن قسمت سخت و طاقتفرسای بازیام را به پایان برسانم که با موزیک تلفن-که
در آن موقع دلخراشترین و زجرآور ترین آوای جهان برایم به حساب
میآمد و صفحهی سفیدی که باعث شده بود تقریبا نصف صفحهی
بازی از دیدم خارج شود- بازی از مرحلهی خود پریده و تنها شمارهای رند در میان دیدم بود که در آن لحظه میل عجیبی برای به قتل رساندن صاحبش در وجودم به جوشش درآمد.
A.R.R
کلافه تلفن را گوشهای پرتاب کرد که لحظهای ذهنش، شمارهای که تنها چند ثانیه دیدگانش را فرا گرفته بود را، جلوی چشمانش پدیدار کرد.
شماره را شناخته بود... تنها با یک نگاه کوچک شماره تلفن مروارید را
به خاطر آورد.
با سرعت به سمت تلفنش خیز برداشته و قبل از اینکه قطع شود تلفن
را جواب داد. سعی کردن نفس های پیدرپیاش و هیجانی که ناگهانی در وجودش رخنه کرده بود او را لو ندهد و با لحنی سرد تر از حالت معمول سوالی که به نظر خودش چرت میآمد را مطرح کرد
_ بفرمایید؟
حداقل، اینگونه مروارید متوجه میشد که شمارهاش را پاک کرده و او را بهخاطر ندارد... جوابی دریافت نکرد و همین، باعث شد که از لحن سرد و بیتفاوتش پشیمان شود؛ که با صدای بیتفاوتتر و آمیخته به تنفر مروارید خود را لعنت فرستاد که برای ثانیهای هم که شده فکر کرد که مروارید ناراحت خواهد شد.
_باید ببینمت...بیا کافه گوزنِ نزدیک دانشگاه، ساعت سه.
فرصت نکرد چیزی بگویید، تماس برقرار شده قطع و پیامکی برایش ارسال شده بود " مرواریدم "
پوزخندی گوشهی لبش را پر کرد... یک لحظه به شک افتاد، پوزخند بود یا لبخند؟ کلافه شد... سرش را تکان داده و با ذوقی که خودش هم متوجهاش نبود، رفت تا آماده شود.
به ساعت نگاهی انداخت، یک بود، زمان زیادی برای آماده شدن داشت و از طرفی نمیخواست جوری جلوه دهد که انگار مشتاق دیدار با او است پس بیخیال شده و خود را روی کاناپهی خانهاش رها کرد.
طبق عادت دیرینهاش شروع کرد به فکر و غرغر کردن با خود، با صدایی تقریبا بلند.
_ فکر کرده کیه که ول میکنه میره بعد تازه بعد سه چهار سال یاد من افتاده. من خرم که دلم براش تنگ شده بود، چی داری بلغور میکنی با خودت مرتیکهی نفهم؟ اَییی، آخه اصلا مگه لیاقت داره؟. یعنی دلیلی داشته که ترکم کرده؟
" شاید...شاید ازت خسته شده بوده "
تفکر بیموقعهاش روانش را به بازی گرفت؛ از روی کاناپه پرید و همچو دیوانهها با خود تکرار کرد.
_ نه...نه چرا باید ازت خسته میشد آخه؟ نه بهش فکر نکن...اصلا یه تجربه بوده تموم شده رفته...عاشق و دلباخته که نبودی، به درک اصلا.
ولی نتوانست آرام مانده و هیچ کاری نکند. در آن لحظه آنقدر ذهنش درگیر بود که حرف های مروارید در رابطه با اینکه، در گذشته کار هایی کرده، را فراموش کرده بود.
کلافه به ثانیه شمار ساعتش نگاهی انداخت و کلافه پوفی کشید دقایق برایش کند میگذشت و هنوز زمان بسیاری تا سه مانده بود. تلفنهمراهش را برداشته و خود را مشغول کرد تا شاید ثانیهها برایش با سرعت بیشتری حرکت کنند
*
دقیق به خاطر نداشت که برای بار چندم روی دکمهی try again ( تلاش دوباره ) میزد تا بازیاش را از اول شروع کند... روی صفحهی بازیاش بود اما اصلا به خاطر نداشت که حتی یک بار هم سعی در بازی کردن کرده باشد... با کلافهگیای که بیش از قبل شده بود تلفنش را روی میز شیشهای کافه گذاشته و همچون اسپینر، تلفن را به بازی گرفت که با صدای کشیده شدن و عقب رفتن صندلی روبهرویش سرش را بالا گرفت.
احساسات عجیبی به سمتش یورش آوردند که تعجبش از بقیه پیشی گرفته و اول از همه، خود را در چهرهاش بروز داد، ابرو هایش بالا رفته و ابتدا به تیشرت و بعد به چهرهی آرایش شده و سپس به شلوار نیمبگ مروارید خیره شد... هرگز انتظار چنین تیپی را از او نداشت.
تک سرفهای کرد و سعی در جمع و جور کردن خود کرد.
برگشتِ مروارید، برای آویزان کردن کولهی کوچکش به پشت صندلی
کافه برایش فرصتی شد تا نفسی عمیق را وارد ریههایش کرده و به سرعت رهایش کند
_چیکارم داشتی؟
_خودت حرفی نداری بزنی؟
متعجب شد، انتظار نداشت، دختر از او چنین سوالی بکند. سعی کرد لبخندش را پنهان کرده و تمرکز کند
_چرا، تسلیت میگم، اگه اشتباه نکنم چند وقت پیش سالگردشون بود.
ایندفعه نوبت به دخترک خوشلباس روبهرویش رسیده بود، ولی او هیچ تلاشی برای پنهان کردن لبخندش نکرد..رفتهرفته لبخند کوچکش تبدیل به قهقهای شد...قهقهای که از هر زاویه نگاهش میکردی و گوش به ندایش میسپردی، رنگ و بوی حسرت و غم بود و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی......
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۸ A.R.R شایان
#مروارید_سفید
#پارت_۱۹
A.R.R
لحظهای دلش برای وضعیت دخترک روبهرویش، دخترکی که روزی برایش، حکم زندگی را داشت سوخت.
به خندهاش که آغشته به زهر غم بود اما هنوز زیبا و درخشنده بود چشم دوخت.
_لطف دارید
ثانیههایی گذشته بود که با صدایش که چاشنی عجیب و غریبی از نفرت بود، از هپروت و دنیای زیبای خندهی دخترک بیرون کشیده شد.
نفرت داشت صدایش؟ مروارید؟ برایش عجیب بود انگار جاهایشان عوض شده و به جای او، دختر احساس نفرت داشت.
تمام تمرکزش بهم ریخت و به گفتهای رشتهی کلام از دستش پرید.
_یکم سخته یه جوری رفتار کنم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.
سر مروارید برای تائید حرفش به بالا و پایین رفت.
_یکم...شاید برات یکم سخت باشه ولی برای من...
نفسی گرفت...گویی لحظهای همهچیز را فراموش کرده بود، فراموش کرده بود که مرد روبهرویش چه کسی است و میخواست حقیقتی طاقتفرسا را به زبان بیاورد، که سریع با لحنی که کمی عصبی بود ادامهی حرفی که مشخص بود اصلاح شده را به زبان آورد.
_اصلا برام مهم نیست مردی الان روبهرومه یه روزی ادعا میکرده دوستم داره... البته من اون موقعهها بچه بودم، واقعا احمق بودم که حرفاتون رو خیلی جدی گرفته بودم جناب استاد اخوان عزیز.
شایان، عزیزی که پس از نامخانوادهگیاش گذاشته بود را فحشی غلیظ در نظر گرفت. اخم هایش را در هم کشید، میدانست اکنون کلکل با او بینتیجه خواهدبود پس حرف درمورد ابراز علاقههای صادقانهاش را به بعد موکول کرد.
_خب استاد... فقط میخواستید تسلیت بگید؟ من شروع کنم؟
سرش درد گرفت...این مروارید را اصلا نمیشناخت. نمیخواست هم بشناسد.
_خب...بزار حرف درمورد گذشته رو به بعد موکول کنیم... فهمیدید کی عکسای تو و باراد و پخش کرده بود.
آروارهی مروارید تکان خفیفی خورد... متوجه شده بود که شایان از عکس های پخش شدهی شخصی دونفرهشان خبر نداشت...شاید هم بروز نمیداد.
_من احمق به نظر میام استاد؟ یعنی میخواید باور کنم که عکسای خودمون رو هنوز ندیدید؟
ابرو های مرد بالا پرید.
مروارید کلافه تلفنش را از جیب شلوارش در آورده و پس از مدتی تلفن را از روی میز شیشهای به سمت شایان هل داد.
مرد، تلفن را گرفته و با چشمهایی از حدقه درآمده به صفحهی تلفن خیره شده و با هر عکس جدیدی که روبهرو میشد تعجب هم افزایش مییافت.
زبانش بند آمده بود، فقط باز و بسته میشد و هیچ حرفی از دهانش بیرون نمیآمد.
_این چه کوفیه؟
وقتی بالاخره حرف زد، صدای بالایش تعدادی از افراد کافه را معترض ساخت.
_کار تو که نبوده؟
_دیوونهای مروارید؟ چرا باید با آبروی خودم بازی کنم؟ وای یا خدا اخراجم نکنن.
لحن بامزهی شایان لبخندی روی لب دختر آورد، که سریع آن را جمع کرد. نخواست که شایان متوجه لبخند کوچکش شود ولی دیگر دیر شده بود، چشمهای تیز بین شایان، لبخندش را شکار کرده بود.
مرد سعی کرد توجهی نشان نداده و سوالی مطرح کند_ نظری درمورد اینکه کار کی بوده نداری؟
_نه... به هرحال باراد گفته میگرده ببینه میتونه طرف و پیدا کنه یا نه.
ناگهان در سر دختر جرقهای، زده شد.
بدون هیچ فکری، با ذوقی که سعی در پنهان کردنش نداشت، گفت_فرهاد، شاید فرهاد بتونه بفهمه.
و بعد از این حرفش لبخندش وسعت یافت.
شایان متعجب گفت_ فرهاد.
مروارید متوجه سوتیای که داده بود، شد. چند باری پلک زده و گوشیاش را از دستان مرد گرفت_ یه بنده خداییه که بلده هک کنه.
مرد متفکر سرش را تکان داد
مدتی سکوت میانشان رد و بدل شد...هر دو میدانستند که وقت آن رسیده که درمورد گذشته حرف بزنند، ولی نمیدانستند دقیقا باید چه چیزی را از کجا شروع کرده و مطرح کنند که تصمیم به سکوت گرفته بودند.
بالاخره شایان بود که این سکوت را شکست_باید الان بپرسم؟
نگاه مروارید کمی گیج شد، و مرد منظورش را واضح تر رساند
_ الان وقتشه که بپرسم چرا یهو گذاشتی رفتی؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𝑴𝒂𝒓𝒗𝒂𝒓𝒊𝒅 𝑺𝒆𝒇𝒊𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ
#مروارید_سفید #پارت_۱۹ A.R.R لحظهای
#مروارید_سفید
#پارت_۲۰
A.R.R
واکنشات مرواريد برایش غیر قابل پیشبینی بودند...انتظار پوزخند، عصبانیت یا حتی جیغ و داد، را داشت اما غم لانه کرده در چشمهای دختر و بغضش، تمامی تفکرات شایان را عوض کردند... لحظهای فکر کرد که شاید مروارید هم درست به اندازهی او بیگناه باشد.
در همین خیالات بود، که دخترِ شکسته و غمگین روبهرویش، شد همان دختری که شایان در آن لحظه انتظارش را داشت... صدایش را بلند نکرد، جیغ و داد راه ننداخت حتی تیکهای هم نپراند ولی صدایش آنقدر تحکم داشت که لحظهای تعجب کرد. برایش سوال شد که آیا واقعا مرواريد، لحظاتی پیش سرخورده و ناراحت بود؟
و به زبان آوردن آن حرفها، با آن تحکم صدا تعجب مرد را بیشتر کرد.
_خب... شاید صلاح دونستم وقتی، کسی که ادعا به دوست داشتنم میکنه، بدون اینکه حتی کوچک ترین حس تعهدی نسبت به من داشته باشه، بهم خیانت میکنه ول کنم برم و باهاش حرف نزنم...
دیگه آن تحکم در صدایش دیده نمیشد...جوری لحنش غمناک بود که هرکس صدایش را میشنید، متوجه قلب شکسته شدهی دخترک میشد... دیگر چه برسد به او که درست روبهرویش قرار داشت و در عمق عسلیهایش زل زده بود.
_شاید حس کردم اگر بمونم و توضیح بخوام، فقط سعی میکنی بهونه بیاری و خَرم کنی.
خیانت؟ لحظهای بردیا از جلوی چشمانش رد شد... مروارید او را مقصر کار های گذشتهاش خطاب کرده بود... آن اشتباهی که مروارید درموردش، در محوطهی دانشگاه میگفت، خیانتش بود؟ چه خیانتی؟
حس کرد اگر بپرسد ماجرا چیست، مورد تمسخر قرار گرفته و دختر روبهرویش هم نمیتوانست خود را کنترل کرده و سرش فریاد میکشید.
ولی برایش ضروری بود... نمیتوانست راحت از کنارش بگذرد، حداقل
فکر و خیال ها، و درد هایی که در طول این چهار سال کشیده بود مانع این میشد که خود داری کرده و نپرسد.
_چه خیانتی مروارید؟