Frozentears🩸🥀
همسایه کِی نفور رو برمیداری و میتونیم فور بدیم؟
برداشتم میتونی بدی
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 74
سکوت سنگینی مثل یک کابوس روی اتاق سنگینی میکرد. هانا تفنگ را از پشت بیرون آورد، لولهی سرد و براقش زیر نور مهآلود لوستر برق زد. انگار مرگ خودش را روبروی علی و صمانه نشانده بود.
هانا با صدایی که از اعماق تاریک وجودش میآمد، آرام اما هولناک گفت: بذار همهچی رو براتون بگم...
علی داشت از ترس میلرزید، رنگ از صورتش پریده بود، عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود. با صدای بغضآلود گفت:هانا... دخترم... این کارا چیه؟! چرا... چرا این کارو میکنی آخه؟!
هانا پوزخند سردی زد، نگاهش مثل تیغ بود:تو میدونی من کی هستم؟ واقعاً میدونی کیم؟ من هانام... دختر محمد و سارا. فهمیدی؟! دختر همون محمدی که ۲۵ سال پیش از طبقهی پنجم ساختمون پرتش کردی پایین... آره، درست شنیدی. بعد دخترش رو روز عروسیش تبدیل به روز مرگش کردی... همهی خانوادهاش رو با شکنجه کشتی... بعد اسمت رو عوض کردی، شدی رضا... رضا اشکانی. حالا هالیت شد یا بیشتر بگم؟
علی هنوز باورش نمیشد، چشمهایش از وحشت گرد شده بود:محمد؟! محمد... دختر دیگهای نداشت! من کل خانوادهاش رو کشتم... همشون رو! تو... تو داری دروغ میگی! آره... آره من همشون رو کشتم، همشون رو!
**«خفه شو عوضی! خفه شو! هانا فریاد زد، صدایش در اتاق پیچید و دیوارها را لرزاند.آره، درسته... تو نمیدونستی محمد یه دختر دیگه هم داره. و من واقعاً خوشحالم، چون بالاخره میتونم انتقام خون خانوادهام رو ازت بگیرم. تو و خانوادهات باید تاوان بدین... پسرت، ارتا، باید همون دردی رو بکشه که من کشیدم. باید روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه...
صمانه ناگهان جیغ زد:ساکت! ساکت شووو! آیییی!
اما دیر شده بود.
هانا شلیک کرد.
صدای مهیب گوشها را کر کرد. گلوله درست وسط قلب صمانه نشست. یک لحظه همه چیز یخ زد... بعد بدنش مثل یک مجسمهی شکسته روی زمین افتاد و خون روی فرش پهن شد.
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
Frozentears🩸🥀
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 74 سکوت سنگینی مثل یک کابوس روی اتاق سنگینی میکرد. هانا تفنگ را از
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luxww7n&btn=ناشناس
پارت جدید تقدیم نگاهتون شنوای نظراتتون هستم🕯