eitaa logo
Frozentears🩸🥀
187 دنبال‌کننده
56 عکس
12 ویدیو
5 فایل
اشک های یخ زده 🩸🍷 <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 77 یک هفته گذشته بود... اما حقیقت، مثل ردپایی در برف، محو شده بود. پلیس‌ها در جستجوی قاتلی بودند که انگار از زمین ساخته نشده بود؛ هانا، مثل سایه‌ای، هیچ اثری از خود باقی نگذاشته بود. در اوجِ تنهایی و در میانِ مهِ بام تهران، هانا تنها پناهگاهش را در آغوش کشیده بود. او با خود می‌گفت: «بازی تموم شد... اما حالا، در این سکوتِ سنگین، چیکار باید کنم؟ ناگهان، صدایی مثل برخوردِ دو تیغهٔ شمشیر، سکوت را شکست. صدای ارتا بود؛ صدایی که از اعماقِ یک گور برخاسته بود: «چقدر تو بی‌خیالی! خانواده من را کشتی و حالا با خیال راحت اینجا نشستی؟ هانا با دیدن او، خشکش زد. انگار زمان ایستاد و خون در رگ‌هایش منجمد شد. با صدایی که از لرزش، به سختی شنیده می‌شد، زمزمه کرد: «تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه... مگه کما نبودی؟ ارتا پوزخندی زد؛ پوزخندی که بوی تلخیِ مرگ می‌داد.فکر کردی تا ابد روی آن تختِ بی‌روح می‌مونم؟ناگهان، نقابِ آرامش از چهره‌اش کنار رفت و فریادی از میانِ ویرانی‌های قلبش بیرون امد:چرا هانا؟ چرا این کار را با من کردی؟ لعنتی! گناه من چی بود؟ قبول، پدرم خانواده تو رو کشته ، اما تو چرا همه چیز رو از من گرفتی؟ گناه آیماه چی بود؟ اون که کسی را نکشته بود! چرا منو عاشق خودت کردی؟ چرا وسط راه، این بازیِ بی‌رحمانه رو شروع کردی؟ دیوارِ سکوت با فریادِ جان‌سوزِ هانا فرو ریخت. او دیگر فقط یک انسان نبود، او خودِ درد بود. «پس گناه خواهر‌های من چی بود؟ گناه پدر و مادرم چی بود؟ من چیکار کرده بودم که پدرت منو یتیم کرد؟ من فقط پانزده سالم بود! خواهرم... اون داشت با اون لباس عروس سفید، به سفره‌ی عقد می‌رفت... و تو میگی گناه من چی بود؟ پدرت در همون لحظه دستور شلیک داد! داداشم رو زیر کامیون له کردن و خواهرم رو از طبقه پنجم به پایین پرت کرد! پس بگو... تمام این کینه‌ها حق بود؟ ارتا، دردهایی که تو کشیدی، در برابر دریای خون و اشک من، حتی یک قطره هم نیست! میدونی سالار کجاست؟ گوشه‌ی تاریک تیمارستان، در حالی که هنوز با خیالِ باطلِ زنده بودنِ هلیا می‌جنگه‌! می‌فهمی؟!» ارتا، در میانه‌ی آن طوفانِ کلمات، دیگر توانِ ایستادگی نداشت. کلماتِ هانا مثل ضرباتِ چکش بر قلبش می‌نشستند. شاید حق با او بود، اما زخم‌های ارتا آن‌قدر عمیق بودند که حقیقت را هم نمی‌دیدند. با نگاهی لبریز از نفرت و ویرانی، تنها یک جمله را از میان دندان‌های لرزانش بیرون زد:ازت متنفرم... و سپس، اونجا رو ترک کرد؛ بی‌خبر از اینکه، شاید این آخرین بار باشد که دو روحِ زخمی، در میانه‌ی این ویرانی، به هم چشم می‌دوزند. ادامه دارد... کپی؟هرگز
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 78 یک ماه بعد یک ماه با درد و عذاب کشیدن ارتا گذشت و ارتا دیروز بر اثر سکته‌ی قلبی فوت کرد. امروز روز خاکسپاری بود. حالا فقط خاک آغوشش را برای ارتا باز کرده بود. در این گوشه کنار، هانا دلش را باخته بود بی‌آنکه خودش متوجه بشود. هانا حالا پشیمان بود. درست زمانی که همه چیز به پایان رسید. قرار نبود در بازی که شروع کرد عاشق شود... ولی دنیا بی‌رحم‌تر از انتظار ماست. هانا خانه‌ای که بیشتر غم بود تا خانه را ترک کرد و به طرف خانه‌ی ارتا رفت. جایی که قرار بود زندگی زیبایی در آن جریان پیدا کند. در را باز کرد. بوی ارتا فضا را در بر گرفته بود. اشک‌هایش زمانی فرو ریخت که دیگر در میان سایه‌های گذشته هیچ نشانه‌ای از امید باقی نمانده بود و دلش در تلاطم خاطرات تنها و بی‌قرار شد. به اتاق ارتا پناه برد. جایی که زمانی زندگی در آن جریان داشت. با دیدن دفتر خاطرات ارتا روی پاتختی، آن را برداشت. روی تخت نشست. صفحه‌ی اول را باز کرد... [امروز اومدم ترکیه با یه دختری آشنا شدم اسمش هاناست خیلی دختر خوبی فک کنم دلم و بهش باختم] اشک‌هایش حالا سرعت گرفته بود و دفتر پر شده بود از قطره‌قطره اشک. صفحه‌ی بعدی را باز کرد... و توی اون لحظه فهمید که بعضی چیزها رو وقتی می‌فهمی که دیگه دیر شده... وقتی که فقط می‌تونی به عکس‌هاش نگاه کنی و بگی: کاش... کاش زودتر فهمیده بودم... دستش رفت سمت خط‌های دفتر، انگار می‌خواست تک تک کلمه‌هایی که ارتا نوشته بود رو لمس کنه... ولی دیگه هیچ لرزشی توی دستای سرد ارتا نبود که جوابشو بده. فقط سکوت بود و بوی بارونی که هیچوقت تموم نمیشه... صفحه‌ی بعدی را باز کرد... [امروز دیگه با هانا عقد کردم خیلی خوشحالم چون دیگه برای خودم شد] حالا دیگر هیچ اختیاری روی اشک‌هایش نداشت. قطره‌ها یکی‌یکی روی کاغذ می‌ریختن و جوهر خط‌ها رو محو می‌کردن... انگار حتی دفترچه هم می‌خواست این خاطره رو پاک کنه. **[فک نمی‌کردم روزی اینو بنویسم ولی دیگه از هانا متنفرم اون خیلی بی‌رحمه اون خانوادمو کشت بهم دروغ گفت که عاشقمه من بهش اعتماد کردم] هانا دفتر رو محکم به سینه‌اش فشار داد. کاش می‌تونست فریاد بزنه که اشتباه کردم... کاش می‌تونست به ارتای بی‌جان بگه که دروغ نگفته بود... که واقعاً عاشقش شده بود... ولی حالا دیگه دیر شده بود. ارتا هیچوقت اینو نمی‌شنید. در پایان صفحه نوشته بود... [خانه‌ات در قلبم را چه زیبا ویرانه کردی و الان که میبینم در ذهنم هستی نه قلبم نفهمیدم کی شروعت تمام شد🙂] دفتر رو بست. گذاشتش همون جایی که بود. بلند شد. از اتاق اومد بیرون. ولی هر چی راه می‌رفت، بوی ارتا از توی خونه نمی‌رفت... انگار خونه نفس می‌کشید و با هر نفس اسم ارتا رو زمزمه می‌کرد. هانا ایستاد. برگشت به سمت اتاق. دفتر رو دوباره برداشت. اینبار نه برای خوندن... برای بغل کردن. تنها چیزی که از ارتا براش مونده بود، همون کلمه‌هایی بودن که توش از تنفر نوشته بود... ولی هانا توی تک تک اون کلمه‌ها عشق رو می‌دید. عشقی که خودش نابودش کرده بود. ادامه دارد... کپی؟ هرگز
پارت اخر نه🥺🥺
Frozentears🩸🥀
ووووووواااااییییی🥺🥺🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Frozentears🩸🥀
دختر گریم گرفت🥺🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا