بایستی در علم روانشناسی شاخهی جدیدی
به نام [ مشهد درمانی ] ابداع شود تا حال
مردمان سریعتر از آنچه میپندارند ؛ خوب
شود:))
یکسری حرفهارو به یکسری از آدمها
نباید زد آخه بعد اون دیگه هیچچیز مثل
سابق نمیشه !
انقدر چیزایی که اذیتم میکنن زیاد شدن که دیگه نمیتونم تشخیص بدم از موضوع a ناراحتم یا موضوع b عصبانیم کرده یا حتیٰ موضوع c داره پاشو بیخ گلوم فشار میده ! فقط میدونم دیگه ظرفیت و طاقت ماجرای جدید رو ندارم:)
ساعت چهار عصر امروز ، در خیابان کریمخان راه میرفتم که ناگهان احساس کردم طهران به معنای واقعیِ کلمه ، یعنی فراتر از آنچه که در فیلمها دیدیم و در کتابها خواندیم ؛ آخرالزمانی شده است . آدمها در هالهی خاکستریای از عجله ، با چشمهای بیروحی که اثر خستگی و فرسودگی در آنها بیداد میکرد ؛ به هم خیره میشدند و از کنار هم میگذشتند ! و در این میان سؤال مشترک ذهنشان این بود که ما چطور هنوز زندهایم ؟ و من پاسخ را از چشمان عابران خواندم : عادت ! ما عادت کردهایم ، نه به زندگی ! بلکه به زنده بودن ..