#رمان✨
#حنانه
از خواب بیدار شدم... همونجوری خوابم برده بود، گفتم حتما تا الان علی برگشته پس از اتاق بیرون رفتم، با نگرانی همه رو از زیر نگاهم گذروندم... اما علی رو ندیدم... چرا تا الان نیومده بود
رو به دایی کردم و صدایی گرفته گفتم:
_ دا...دایی.. علی... علی نیومد!؟
سعی کردم بغضمو پایین بفرستم اما موفق نبودم و قطره اشکی سمج از گوشه چشمم به پایین افتاد
...
توی هال روی مبل نشسته بودیم، من همون جای قبلی نشسته بودم اما اینبار به جای علی دایی محسن با فاصله کمتری که علی ازم داشت کنارم نشسته بود... دایی مهدی هم روبهروم روی مبل نشسته بود...
یک ساعت دیگه هم گذشته بود و هیچ خبری از علی نشده بود... هر چی هم بهش زنگ میزدن بوق میخورد ولی یا رد تماس میزد یا میزاشت انقدر بوق بخوره تا خودش قطع شه
آقا حامد که حال بد منو دید بلند شد و یه لیوان آب برام آوورد ولی من دستشو پس زدم و همچنان به قاب عکس دوتاییمون روی عسلی روبهروی مبل خیره موندم
چقدر خوشحال بودیم... هر دوتامون توی این عکس داشتیم میخندیدم... از ته دل میخندیدم... چیزی که مدتی بود برام شده بود آرزو... یه آرزوی محال
یک دفعه گوشیم روی میز شروع کرد به زنگ خوردن و اسم علی روش نقش بست
همه خیره مونده بودن به گوشی که من با دستایی لرزون گوشی رو برداشتم و با تردید تماس رو وصل کردم
صدای علی از پشت تلفن توی گوشم پیچید
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه از خواب بیدار شدم... همونجوری خوابم برده بود، گفتم حتما تا الان علی برگشته پس از ات
اینقدر این عموی منو حرص ندید میاد سر من بدبخت خالی میکنه
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
اینقدر این عموی منو حرص ندید میاد سر من بدبخت خالی میکنه #امیرحسین
چرا یه دفعه ای...😂
چیکارش داریم!؟😂
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
اینقدر این عموی منو حرص ندید میاد سر من بدبخت خالی میکنه #امیرحسین
داداش تو مگه خبر داری؟
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
چرا یه دفعه ای...😂 چیکارش داریم!؟😂 #حنانه
خودتون مشکلاتتون حل کنید پای بابا و عموی منو وسط نکشید همینجوریش بنده خداها هر روز حرص و جوش میخورن
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
داداش تو مگه خبر داری؟ #رسول
کلاغا خبر آوردن
#امیرحسین
#ناشناس
حنانه خانم حال میکنیا شوهرت خیلی خوبههههههه
منم از این شوهر ها میخوامممم
—————
بله بله حسابییییییی🤏🏻🎀😂
دارید میبینید حال کردنمو!؟😂
ایشالا قسمت همهههههه😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
رسول داداش حلوا خوشمزه بود؟ #محمد
عالی بود دست عطیه خانم درد نکنه
#رسول
#ناشناس
قابلیت های اقا محمد که قربونش برم تمامی نداره که
رسول خوب اومدی که الان دارین خونشون چایی میخوری
—————
بله بله آفا محمده دیگه..😂
رسول خوب جمعش کرد😂