شخصیتبازینعمتالهی💕
سعی میکنم تا دو ساعت دیگه خودمو برسونم #محمد
راحت باش نیا اصلا...😂
#عطیه
شخصیتبازینعمتالهی💕
راحت باش نیا اصلا...😂 #عطیه
نه بابا اختیار دارید،
چند ساعته اصلا غذا نخوردم برای شام حتما میام
#محمد
شخصیتبازینعمتالهی💕
نه بابا اختیار دارید، چند ساعته اصلا غذا نخوردم برای شام حتما میام #محمد
عطیه خانم حواستون باشه که چون گرسنه ان میان بخاطر غذا حالا دیگه خود دانید 🤷♀
اصلا به من چه🦦🦥
#حامد
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #رسول الهی قوربونت برم کار داشتم بابا میام پیشت پسر خوبی بودی؟ عمو رو که اذیت نکردی؟
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #علیرضا چشم الان میدم
#رمان✨
#احسان
بلاخره رسول جواب داد و بهش گفتم چرا تلفتنت جواب نمیدی و اینا اونم گفتش که سرم شلوغ بود نتونستم جواب بدم
بعدش گفتم که رسول علیرضا از خواب بیدار شده داره گریه میکنه باهاش صحبت کن
گوشی رو دادم دست علیرضا
رسول:علیرضا دورت بگردم بابایی چرا گریه میکنی؟
علیرضا:بابایی من بیدال شدم تو نبودی دلم بلات تند شده
رسول: فدای دلت بشم من پسرم قول میدم زود بیام پیشت عمو رو اذیت نکنی ها باشه؟
علیرضا:باته
بلاخره علیرضا با رسول صحبت کرد آروم شد و رسول بهش گفت که گوشی رو بده عمو ولی علیرضا قطعش کرد و گرفت طرفم گفت بیا خندیدمو گرفتمش تو بغلم تا بخوابه دوباره
چند دقیقه بعد که خوابید آروم گذاشتمش رو تخت پتو رو روش مرتب کردم و اومدم بیرون ولی درو باز گذاشتم تا بیدار شد نترسه
تو فکر رسول بودم همینطوری لحنش یجوری بود نکنه اتفاقی افتاده تصمیم گرفتم دوباره خودم بهش زنگ بزنم
زنگ زدم بهش که با دوتا بوق جواب داد
رسول:جانم داداش
احسان:رسول کجایی اتفاقی افتاده آخه با علیرضا صحبت میکردی صدات یجوری بود