eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
نه قند عسلم #محسن
دیر گفتی میتونی الان بیای پسرتو جمع کنی -سرگرد حسینی مثلا
فرشید بیشتر از امیرحسین پسر محسنه🤣
میشه لطفا بنویسید زود رمانو بیشتر از زبون علی و حنانه باشه 🌱🌱 چشمم🌹
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
علی بیاد چشم🙈😂 #حنانه
علی جان کجایی که منتظریم بیای کتک بخوری🙄😂 بیا کتکتو بخور برو تموم شه دیگه😂
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #محسن وقتی دیدم زینب اومده بدون اینکه دیده بشم رفتم سمت در خروجی حالم خیلی خراب بود و نگران
بعد از شام توی حیاط رفتم و شماره محسن رو گرفتم، خیلی وقت بود ندیده بودمش. حواسم به ماهی های توی حوض بود که صدای محسن رو پشت تلفن شنیدم صداش رو شنیدم گفت الو شماا؟؟ ادامه داد و گفت آقای جناب فرمانده چه عجب یادی از ما کردی و زنگ زدی خوبی حلما خانوم فقسقلی چطوره خندیدم و گفتم سلام واجبه اقا محسن بله حلما خانوم هم خوبه شما خوبی؟ شرمنده ام بخدا خیلی شلوغیم بعد از کلی تازه امشب اومدم خونه، حالا برادر من، ما شلوغیم شما نباید یه خبر بگیری؟ محسن بی حوصله و خسته گفت علیک سلام. دشمنت شرمنده اقا محمد. نکنه فکر کردی من خیلی خلوتم؟ حس کردم شرایطش خوب نیست گفتم محسن؟ خوبی؟ اتفاقی افتاده؟ محسن سریع گفت نه بابا خوبم که خستم کمی این روزا خیلی شلوغیم فهمیدم چیزی نمیخواد بگه که گفتم محسن فردا صبح میتونی یه سر بهم بزنی؟ توی پرونده یه کمکت نیاز دارم. کمی مشورت بدی بهم. خواستم کمی بیشتر صحبت کنم که یهو صدای پیجر بیمارستان اومد. نگران شدم از جام بلند شدم و گفتم محسن!! بیمارستانی؟ چی شده؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #محمد بعد از شام توی حیاط رفتم و شماره محسن رو گرفتم، خیلی وقت بود ندیده بودمش. حواسم به م
داشتم میرفتم پیش دایی محسن ببینم شام خورد یا نه حالش اوکی هست که دیدم عه علی پیششه😳 دارن باهم حرف میزنن🤦‍♀ برعکس دایی مهدی که هم داد میزد هم علیو آروم وایستاده بود و صحبت میکردن خواستم پا به فرار بزارم که دیدم هیچ جوره نمیشه منو میبینه، که یهو دستشو دیدم دلم دوست داشت برم طرفش ببینم چش شده ولی عقلم گفت الان امن ترین جا پیش دایی مِهدیه اول میخواستم برم تو اتاق پیش حنا که اومد حواسش پرت اون بشه ولی این بی عقل که مراعات نمیکنه ترسیدم اونجا چیزی بگه و نمی‌خواستم بیشتر از این حنا بترسه و بهش استرس وارد بشه پس کنار دایی مهدی رو ترجیح دادم هیچی از اومدن علی نگفتم فقط رفتم بی سر و صدا نشستم