شخصیتبازینعمتالهی💕
نه قند عسلم #محسن
دیر گفتی میتونی الان بیای پسرتو جمع کنی
-سرگرد حسینی مثلا
#امیرحسین
#ناشناس
میشه لطفا بنویسید زود رمانو
بیشتر از زبون علی و حنانه باشه
🌱🌱
چشمم🌹
شخصیتبازینعمتالهی💕
علی بیاد چشم🙈😂 #حنانه
علی جان کجایی که منتظریم بیای کتک بخوری🙄😂
بیا کتکتو بخور برو تموم شه دیگه😂
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
علی جان کجایی که منتظریم بیای کتک بخوری🙄😂 بیا کتکتو بخور برو تموم شه دیگه😂 #حنانه
دقیقا 😁
بیا زود تموم میشه درد نداره😂😂😂
#حامد
شخصیتبازینعمتالهی💕
دقیقا 😁 بیا زود تموم میشه درد نداره😂😂😂 #حامد
انقدر اینجوری گفتید علیم فرار کرد🙈😂
#حنانه
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #محسن وقتی دیدم زینب اومده بدون اینکه دیده بشم رفتم سمت در خروجی حالم خیلی خراب بود و نگران
#رمان✨
#محمد
بعد از شام توی حیاط رفتم
و شماره محسن رو گرفتم، خیلی وقت بود ندیده بودمش.
حواسم به ماهی های توی حوض بود که صدای محسن رو پشت تلفن شنیدم
صداش رو شنیدم گفت
الو شماا؟؟
ادامه داد و گفت آقای جناب فرمانده چه عجب یادی از ما کردی و زنگ زدی خوبی
حلما خانوم فقسقلی چطوره
خندیدم و گفتم سلام واجبه اقا محسن
بله حلما خانوم هم خوبه
شما خوبی؟
شرمنده ام بخدا خیلی شلوغیم بعد از کلی تازه امشب اومدم خونه، حالا برادر من، ما شلوغیم شما نباید یه خبر بگیری؟
محسن بی حوصله و خسته گفت علیک سلام.
دشمنت شرمنده اقا محمد.
نکنه فکر کردی من خیلی خلوتم؟
حس کردم شرایطش خوب نیست گفتم محسن؟ خوبی؟ اتفاقی افتاده؟
محسن سریع گفت نه بابا خوبم که خستم کمی این روزا خیلی شلوغیم
فهمیدم چیزی نمیخواد بگه که گفتم محسن فردا صبح میتونی یه سر بهم بزنی؟
توی پرونده یه کمکت نیاز دارم.
کمی مشورت بدی بهم.
خواستم کمی بیشتر صحبت کنم که یهو صدای پیجر بیمارستان اومد.
نگران شدم از جام بلند شدم و گفتم محسن!!
بیمارستانی؟
چی شده؟
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #محمد بعد از شام توی حیاط رفتم و شماره محسن رو گرفتم، خیلی وقت بود ندیده بودمش. حواسم به م
#رمان✨
#حامد
داشتم میرفتم پیش دایی محسن ببینم شام خورد یا نه حالش اوکی هست که دیدم عه علی پیششه😳 دارن باهم حرف میزنن🤦♀
برعکس دایی مهدی که هم داد میزد هم علیو آروم وایستاده بود و صحبت میکردن خواستم پا به فرار بزارم که دیدم هیچ جوره نمیشه منو میبینه، که یهو دستشو دیدم دلم دوست داشت برم طرفش ببینم چش شده ولی عقلم گفت الان امن ترین جا پیش دایی مِهدیه
اول میخواستم برم تو اتاق پیش حنا که اومد حواسش پرت اون بشه ولی این بی عقل که مراعات نمیکنه ترسیدم اونجا چیزی بگه و نمیخواستم بیشتر از این حنا بترسه و بهش استرس وارد بشه پس کنار دایی مهدی رو ترجیح دادم هیچی از اومدن علی نگفتم فقط رفتم بی سر و صدا نشستم
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حامد داشتم میرفتم پیش دایی محسن ببینم شام خورد یا نه حالش اوکی هست که دیدم عه علی پیششه😳 د
#رمان✨
#حنانه
با اومدن مامانم زینب سمت تختم ناخودآگاه سرم رو پایین انداختم و به سرامیک های کف اتاق چشم دوختم
مطمئن بودم مثل همه قراره جویای موضوع بشه برای همین روی چشم تو چشم شدن باهاش رو نداشتم
یعنی بعد از شنیدن ماجرا حق رو به کی میداد!؟ اصلا طرف کی رو میگرفت!؟ من!؟ یا پسرش که به گفته خودش دیگه از من خوشش نمیاد!؟ اصلا این وسط تقصیر من چیه!؟
نمیدونم... دیگه جوابی برای هیچکدوم از سوالایی که تو سرم رژه میرفتن، نداشتم
مامان زینب با رسیدن به تختم محکم دستمو گرفت، سرمو نواش کرد و آروم بوسه ای روی اون زد
گرمای دستای مامان با سردی دستای من رو گرفته بود
لب باز کرد و جویای حال من شد
_ حالت خوبه دخترم!؟
صدا و دست های گرمش... اون لبخند پر محبتش... چقدر وجودش برام آرام بخش بود
با این اوصاف باز هم سکوت کردم و چیزی نگفتم، گذاشتم با کلمات پر محبتش آرامش رو به وجودم تزریق کنه
وقتی دید روزهی سکوتم رو باز نمیکنم شروع کرد...
_ حنانه دخترم...، حنانه خانوم... با مامان حرف نمیزنی!؟
چونه امو گرفت و آروم سرم رو بالا آوورد
حالا چشم هام به چشم های قشنگش که مهربون تر از همیشه بود دوخته شد
_ منو نگاه کن!... چرا انقدر میریزی تو خودت اخه دختر... من الان باید بفهمم چی شده!؟
اصلا تو آینه خودتو دیدی!؟ رنگ به رو نداری، زیر چشات گود افتاد...
مگه من مردم که اینجوری میکنی با خودت!؟
با صدایی خیلی آروم که خودم هم به زور میشنیدم "دور از جون، خدانکنه" ای زیر لب زمزمه کردم، مامان زینب هم سرم رو روی سینه اش گذاشت و من رو در آغوش گرفت
و من رو تو آغوش پر مهر خودش حل کرد
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #حنانه با اومدن مامانم زینب سمت تختم ناخودآگاه سرم رو پایین انداختم و به سرامیک های کف اتاق
#رمان✨
#محسن
داشتم با محمد حرف میزدم که میگفت باید باهام حرف بزنه و کارم داره كه یهو این پیجر بیمارستان به صدا در اومد چون تقریبا داخل بود صدا اومد و محمد هم شنید و گفت بیمارستانی چیشده؟
نمیخواستم این مشکل رو به محمد بگم که یه طوری بی آبرویی هم میشد بخاطر همین گفتم نه نه نگران نشو
یکی از اقوان مریض شده من آوردمش بیمارستان
خب حالا آقا محمد خل امممم نه منظورم گل من دیگه برم خداوند حافظ تو باد محمد خنده ای کرد و گفت شما باز شاعر شدی
گفتم بله که شدم دلتم بخواد
محمد گفت خیلع خب خداحافظ
زود قطع کردم و آرامش گرفته بودم از شنیدن صدای محمد آخه وقتی پیش محمدی یا با محمد حرف میزنی آرامش خاصی ازش میگیری من یه زمان بهش میگفتم تو شهید زنده ای و سر به سرش میزاشتم اخه مطمئن بودم شهید میشه خدا را چه دیدی محمد شهید شد و ماجرای ماهم شد از رفاقت تا شهادت اصلا امیدی به خودم ندارم
که یهو علی از کنارم رد شد و رفت زود رفتم از پشت لباسش رو گرفتم رو به خودم چرخوندمش با صدای آروم
که عصبانیت توش موج میزد گفتم به به ببین کی اینجاست علی یعنی تو اینقدر بی عقل بودی و بی غیرت که دستی دستی دل زنتو که از برگ گل نازکتره رو شکوندی وای بر تو اصلا میفهمی چیکار کردی که یهو دست خونیش رو دیدم که نگران شدم گفتم باز چه بلایی سر دستت آوردی چی شده که یهو با چیزی که علی گفت سرما تو وجودم جوانه زد :…....……….............………