شخصیتبازینعمتالهی💕
همراه پرستار رفتم پرستار گفت بهتره یک همراه تا قبل عمل همراهش باشه #احسان
خیلی استرس داشتم
کاره پرستار تموم شده بود و منتظر بودیم کار دکتر تو اتاقش تموم بشه و بیاد
احسان دستمو گرفت،گفت امیر!چرا انقد دستات یخه؟
بعد تو گوشم گفت:نگران نباش داداش بزرگه،به خدا توکل کن
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
با صدای عصبی گفتم دست شما دردنکنه آقا مهدی بچم داره میره اتاق عمل بعد من دقیقه نود باید بفهمم؟ #محس
رفتم سمت بابا
سلام بابا ، یکم آرومتر لطفاً اینجا بیمارستانه
امیر حالش ...
پرید وسط حرفم
دست شما هم درد نکنه
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
با صدای عصبی گفتم دست شما دردنکنه آقا مهدی بچم داره میره اتاق عمل بعد من دقیقه نود باید بفهمم؟ #محس
(شوکه نگاهش کردم)
من... نمیخواستم...(وسط حرفم پرید..)
#مهدی
امیر که رفت تو اتاق انگار تازه فهمیدم چی شده و چه اتفاقی افتاده امیر که رفت دیگه لازم نبود تظاهر به خوب بودن کنم همونجا پاهام خالی کرد و نشستم چشمامو بستم
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
(شوکه نگاهش کردم) من... نمیخواستم...(وسط حرفم پرید..) #مهدی
با داد ادامه دادم
نمیخواستی چی مهدی؟
اگر علی نمیگفت لابد هنوزم قصد نداشتین حرفی بزنین اره؟
همه خبر داشتن فقط من نباید بفهمم؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
با داد ادامه دادم نمیخواستی چی مهدی؟ اگر علی نمیگفت لابد هنوزم قصد نداشتین حرفی بزنین اره؟ همه خب
نگران حال عمو بودم
بابا خواهش میکنم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
با داد ادامه دادم نمیخواستی چی مهدی؟ اگر علی نمیگفت لابد هنوزم قصد نداشتین حرفی بزنین اره؟ همه خب
سرم رو پایین انداختم... چیزی برای گفتن نداشتم.. حق با محسن بود..
#مهدی
بیمارستان، بوی تندِ الکل میداد.
رسول را روی برانکارد، با شتاب به سمت اتاق عمل میبردند. محمد تا آخرین لحظه، تا جایی که درهای دو لنگهی بخش جراحی اجازه میداد، پا به پای آنها رفت. آخرین چیزی که دید، دستِ آویزانِ رسول بود که روی ملحفهی سفید تکان میخورد.
چراغ قرمز بالای در روشن شد: «در حال جراحی».
فرشید گوشهای روی صندلیهای پلاستیکی افتاده بود و سرش را بین دستهایش گرفته بود. داوود با قدمهای عصبی راهرو را متر میکرد و مدام با موبایل خاموشش بازی میکرد.
محمد ایستاد. سنگینی نگاه تیم را حس میکرد. آنها به او تکیه داشتند، اما او خودش به دنبال تکیهگاهی محکمتر میگشت.
رو به سعید کرد که هنوز لکهی خونی روی آستینش بود.
— سعید، اوضاع اینجا با تو. تا من برگردم، از جلوی این در تکون نمیخوری. هر خبری شد، هر تکونی خورد، اول از همه بهم خبر میدی.
سعید با چشمهایی سرخ شده سر تکان داد: «خیالت راحت، محمد.»
محمد چرخید و به سمت پلههای اضطراری رفت
پشتبام بیمارستان، دنیای دیگری بود.
باد سردی میوزید که صورتش را میسوزاند. شهر زیر پایش در هیاهوی بود، اما برای محمد، زمان متوقف شده بود. کنار تانکر آب، با آبی که از سرمایش دست را کرخت میکرد، وضو گرفت. قطرههای آب از صورتش میچکید.
گوشهی پشتبام، رو به قبلهای که انگار آن لحظه نزدیکتر از همیشه بود، ایستاد.
— الله اکبر...
صدایش در باد گم شد. در رکعت اول، تمام خاطراتش با رسول مثل فیلم از جلوی چشمش گذشت. شوخیهای بیجای رسول وسط عملیات، چایهایی که همیشه تلخ میریخت، و آن وفاداری که در چشمانش بود.
در قنوت، سرش را پایین انداخت. شانههایش لرزید، اما اشکی نریخت. محمد مردِ اشک نبود، مردِ تمنا بود.
— «اللهم اشفِ کل مریض...»
وقتی سلام نماز را داد، مدتی همانجا نشست. دستهایش را روی صورتش کشید. سکوت پشتبام، تلاطم قلبش را کمی آرام کرده بود. انگار باری را همانجا، روی لبهی پشتبام، جا گذاشته بود.
وقتی از پلهها پایین آمد و به راهرو رسید، سنگینی عجیبی را حس کرد. نمیدانست چند ساعت گذشته چیزی حس نکرده بود برای او انگار یکی دو ساعت گذشته بود .
دست در جیبش برد و گوشیاش را درآورد. صفحه روشن شد: ۱۲ تماس بیپاسخ.
نبضش تند زد. نکند اتفاقی افتاده؟ نکند دیر شده؟
همانطور که با قدمهای تند به سمت بخش جراحی میرفت، پرستاری که با پروندهای در دست از ایستگاه پرستاری بیرون آمده بود، او را دید. پرستار ایستاد و با تردید نگاهش کرد.
— آقا؟ شما محمد هستید؟
محمد ایستاد. نفسش را حبس کرد.
— بله، خودم هستم. اتفاقی افتاده؟
پرستار لبخند کمرنگی زد که تمام خستگی را از تن محمد درآورد.
— از اتاق عمل آوردنش بیرون. توی بخش ریکاوریه. مدام دنبال شما میگشت، میگفت تا محمد نیاد نمیذارم بهم مسکن بزنید. دکترها شاکی شده بودن!
محمد نفسی لرزان کشید. سری به نشانه تشکر تکان داد و به سمت اتاق رسول راه افتاد.
اتاق نیمهتاریک بود و بوی ملایمِ پانسمان و سرم میداد.
رسول روی تخت دراز کشیده بود. چهرهاش به زردی میزد و لبهایش خشکیده بود، اما وقتی سایهی محمد را در چهارچوب در دید، پلکهای سنگینش را بالا برد.
محمد آرام وارد شد. صندلی را جلو کشید و لبهی تخت نشست. نگاهش به لولههای سرم و دستگاهی افتاد که ضربان قلب رسول را با ریتمی منظم نشان میداد: *بیپ... بیپ...*
— میخواستی بیمارستان رو بذاری رو سرت؟
صدای محمد نرم بود، پر از محبتی که به ندرت نشان میداد.
رسول با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، زمزمه کرد:
— فکر کردم... رفتی...
محمد دستش را جلو برد و با احتیاط، دستِ سرد رسول را که به لولهی سرم وصل بود، لمس کرد.
— کجا برم؟ من که گفتم، هیچکس جایی نمیره.
رسول چشمهایش را بست. لبخند بسیار محوی گوشهی لبش نشست.
— نماز خوندی؟... برای من؟
محمد مکث کرد. نگاهش را به پنجره دوخت که حالا نور آفتاب کامل از آن داخل میتابید.
— خوندم. زود خوب شو که خیلی کار داریم رسول. پاشو که اون لندکروز مشکی هنوز تو خیابوناست.
رسول دست محمد را کمی فشار داد؛ فشاری ضعیف، اما برای محمد، این محکمترین پیامی بود که میتوانست در آن صبحِ سخت بگیرد. رسول هنوز روی زمین بود، و این برای محمد یعنی پیروزی.
#پارت_دلی
شخصیتبازینعمتالهی💕
صدام رو پایین آوردم و گفتم امیرحسین کجاست الان؟ #محسن
من دارم میرم پیشش، بیاید با هم بریم
راه افتادم سمت آسانسور
#احسان
پشت سر احسان داشتم میرفتم
که وارد آسانسور شدیم.
رو به احسان گفتم وضعیت امیرحسین چطوره الان؟
#محسن