شخصیتبازینعمتالهی💕
بله میشنوم، بگو #محسن
سرم رو پایین تر بردم...
_ چیزه... خب...(نفس عمیقی کشیدم)
شرمنده ام داداش... من... من...(خواستم حرف بزنم که مانع ام شد)
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
سرم رو پایین تر بردم... _ چیزه... خب...(نفس عمیقی کشیدم) شرمنده ام داداش... من... من...(خواستم حرف ب
همچکدوم از حرفا رو اون شب برای اینکه شرمنده بشی نگفتم،، هیچکدومش...
تو راه بیمارستان نمیدونستم امیرحسین رو میتونم ببینم یا نه..
مهدی با خودت فکر نکردی اگر خدایی نکرده اتفاقی برای امیرحسین میفتاد و خبر نداشتم چی میشد؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
همچکدوم از حرفا رو اون شب برای اینکه شرمنده بشی نگفتم،، هیچکدومش... تو راه بیمارستان نمیدونستم امیر
میدونم اشتباه کردم... میدونم...(سکوت کردم... حق داشت... میخواستم حرف بزنم اما نمیتونستم... انگار به دهنم قفل زده بودن... قطره اشکی از چشمم پایین اومد...)
#مهدی
امیرحسین که خداروشکر بخیر گذشت، حالش هم خوبه...
وضعیت خودت چی؟
مهدی داری چیکار میکنی با خودت؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
امیرحسین که خداروشکر بخیر گذشت، حالش هم خوبه... وضعیت خودت چی؟ مهدی داری چیکار میکنی با خودت؟ #مح
(هنوز سرم پایین بود... روی نگاه کردنشو نداشتم.. با صدایی گرفته و ضعیف که خودم هم به زور میشنیدم جوابشو دادم)
من خوبم...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
مهدی.. منو ببین... #محسن
(سرم رو بالا نبردم... روم نمیشد... قطره اشک بعدی پایین اومد...)
#مهدی