شخصیتبازینعمتالهی💕
(بوققققققققق) احسان #رسول
گوشیم داشت زنگ میخورد امیر محکم کوبید به زانوم و به عمو اشاره کرد که تو حال خودش بود بی آنکه نگاه کنم کی پشت خطه گوشیو سایلنت کردم
#احسان
گوشی هنوز داشت زنگ میخورد
تا خواستم جواب بدم امیر گوشی رو از دستم گرفت و تماس رو ریجکت کرد
دیدم برای رسول پیام فرستاد
ـــ تماس میگیرم
ــ شاید کارمون داشت
سر تکون داد و آروم گفت : فعلا هیچی مهم نیست
#احسان
احسان بازم جواب نداد و پیام داد
ولی کار من واجب تر از اون بود که منتظر تماسش وایسم براش نوشتم
_کارم واجبه احسان !
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
گفتم:عمو..این بچه همون دوستته که شهید شد؟ با سر تایید کرد پس مادرش کجاست؟گفتید پیش مادرش شیرازه چرا
مادرش زخمی بود... تازه شهید شده...🥲
توی کلانتری وصیت نامهی رضا رو پیدا کردن... وصیت کرده بود بعد از اون... سرپرستی بچه اش رو من به عهده بگیرم... چند وقتی میشه...
#مهدی
چند دقیقه گذشت و از احسان تماسی نیومد پس دوباره گرفتمش با خودم گفتم وقتی میگی دست من باشه هر موقع لازم داشتی بهت میدم همین میشه دیگه
دوباره گرفتمش
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
احسان بازم جواب نداد و پیام داد ولی کار من واجب تر از اون بود که منتظر تماسش وایسم براش نوشتم _کار
براش نوشتم:امیرم!نمیتونیم حرف بزنیم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
چند دقیقه گذشت و از احسان تماسی نیومد پس دوباره گرفتمش با خودم گفتم وقتی میگی دست من باشه هر موقع لا
دیگه این دفعه عصبانی شدم و گوشیو خاموش کردم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
مادرش زخمی بود... تازه شهید شده...🥲 توی کلانتری وصیت نامهی رضا رو پیدا کردن... وصیت کرده بود بعد از
و الان چند وقتیه که شما قانونا پدر این دختری..درسته؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
و الان چند وقتیه که شما قانونا پدر این دختری..درسته؟ #امیرحسین
آره... نمیدونم چیشد که یه دفعه اینجوری بیخبر منتقلش کردن تهران...
#مهدی