eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
61 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدونم آقا ، می‌خواین من خودم بیام تو جلسه بگم که دست من بوده؟
دوباره شماره رسول رو گرفتم مطمئن بودم الان داره بال بال میزنه تا مدارک رو برسونه به آقا محمد تماس وصل شد ــ الو رسول ؟ صدامو داری ؟ پیامک رو خوندی ؟ صدای رسول نمیومد، به جای رسول صدای آقا محمد رو شنیدم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
نمیدونم آقا ، می‌خواین من خودم بیام تو جلسه بگم که دست من بوده؟ #رسول
نخیر نمیخواد یه جوری خودم جمعش میکنم (حرفم که تموم شد گوشیه رسول زنگ خورد و جواب داد) گوشیتو چرا آوردی سایت؟؟ وای رسول تو منو پیر میکنی آخر
الو چرا جواب تلفن منو نمیدی تو ؟ بهت پیام ندادم گفتم واجبه کارم چرا گوشیتو خاموش کردی ؟ وایییی بخدا اگه یه بار دیگه تو چیزی بخوای از من شب میبینمت من احسان
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
الو چرا جواب تلفن منو نمیدی تو ؟ بهت پیام ندادم گفتم واجبه کارم چرا گوشیتو خاموش کردی ؟ وایییی بخدا
زنگ نزن دیگه کار دارم ، پیامتو دیدم (بعدم قطع کردم) آقا محمد و بابا جفتشون منتظر داشتن منو نگا میکردن
منتظر بودم ببینم کدومشون شروع میکنن که آقا محمد گفت انقدر این پیامی که گفتی واجب بود که گوشی بیاری سایت ؟! من فقط سکوت کردم و نگاهمو دوختم به بابا منتظر بودم جمع کنه گندمو ولی بر خلاف انتظارم بابا گفت...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
منتظر بودم ببینم کدومشون شروع میکنن که آقا محمد گفت انقدر این پیامی که گفتی واجب بود که گوشی بیاری
نگاه تندی به رسول انداختم و قبل از اینکه چیزی بگه، گفتم: منتظر چی هستی؟! من جمعش کنم؟! چند لحظه خیره نگاهش کردم و گفتم قانون برای بقیه‌ست، برای تو نیست؟! گوشی رو از دستش گرفتم. چند بار گفته شده گوشی هوشمند نیارید داخل سایت؟! واقعاً امروز تصمیم گرفتین تک‌تک اعصاب منو خورد کنین؟ نفسم رو با کلافگی بیرون دادم و گفتم حالا پرونده گم شده یه طرف، این کارتم یه طرف...
پرده‌های کرکره‌ای نیمه‌باز بودند و نور سرد عصر، خط‌خطی روی میز بلند چوبی افتاده بود. روی دیوار روبه‌رو، نقشه‌ی بزرگ شهر با پونزهای رنگی پوشیده شده بود. کنار نقشه، چند عکس چاپ‌شده از لندکروز مشکی، مسیرهای احتمالی فرار و تصاویری تار از چهره‌ی مرد عینکی دیده می‌شد. محمد بالای میز نشسته بود. آستین‌های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود و فنجان چای سردشده‌ای کنار دستش قرار داشت. از چند ساعت قبل، تقریباً هیچ چیزی نخورده بود. نه از بی‌اشتهایی؛ از آن بی‌قراری‌ای که نمی‌گذاشت غذا از گلویش پایین برود. فرشید روبه‌رویش نشسته بود و لپ‌تاپش باز بود. انگشت‌هایش بی‌وقفه روی صفحه‌کلید حرکت می‌کردند. سعید سمت راست میز، چند برگه را مرتب می‌کرد؛ بیش از حد مرتب، انگار با صاف کردن لبه‌ی کاغذها می‌خواست اضطرابش را کنترل کند. داوود هم کنار پنجره ایستاده بود، دست‌ها در جیب، چشم دوخته به حیاط تاریک اداره. صندلی خالیِ کنار سعید، از همه بلندتر حرف می‌زد. صندلی رسول بود. محمد چند لحظه به آن خیره ماند. بعد نگاهش را از آن گرفت و گفت: — شروع کن، فرشید. فرشید صفحه‌ی لپ‌تاپ را چرخاند تا همه ببینند. — از روی شماره شاسی و تصاویر دوربین‌ها، مطمئن شدیم لندکروز روز حادثه با مدارک جعلی توی شهر تردد می‌کرده. پلاک‌ها هر چند ساعت یک‌بار عوض می‌شدن. ماشین رو دو روز بعد توی پارکینگ یه ساختمان نیمه‌کاره پیدا کردیم. داوود از کنار پنجره گفت: — خالی بود؟ — تقریباً. داخلش رو کامل تمیز کرده بودن. نه اثر انگشت درست‌وحسابی، نه وسیله‌ی شخصی، نه حتی یه برگ کاغذ. ولی— فرشید مکث کرد و عکس دیگری روی صفحه آورد. — از زیر صندلی راننده، یه تکه از روکش چرمی مونده بود. روش آثاری از خون بود. سعید سر بلند کرد. — خون رسول؟ فرشید لب‌هایش را فشرد. — هنوز جواب آزمایش نیومده. اما با توجه به محل برخورد و وضعیت ماشین… احتمال زیاد هست. محمد آرام پرسید: — دوربین‌های اطراف؟ فرشید چند مسیر را روی نقشه نشان داد. — دو تا دوربین درست قبل از محل تصادف، هم‌زمان قطع شدن. نه خراب شدن، نه قطعی برق. دستی خاموششون کردن. پنج دقیقه بعد هم دوباره فعال شدن. سعید با صدایی پایین گفت: — یعنی از قبل همه‌چیز رو چیده بودن. محمد نگاهش را روی نقشه ثابت نگه داشت. — بله. داوود برگشت سمت میز. — پس چرا رسول؟ چرا اون؟ کسی جواب نداد. سعید نگاه کوتاهی به صندلی خالی انداخت. — شاید به خاطر پرونده‌ی قبلی. رسول توی اون پرونده بیشتر از بقیه رفت‌وآمد داشت. چند تا اسم رو هم خودش پیدا کرد . فرشید گفت: — یا شاید هدف اصلی‌مون رسول نبوده. همه نگاه‌ها سمت او برگشت. فرشید ادامه داد: — ببینین… لندکروز با اون سرعت زده بهش، ولی بعد از برخورد فرار کرده. اگه فقط حذف رسول مطرح بود، راه‌های قطعی‌تر و کم‌دردسرتر وجود داشت. این مدل حمله، زیادی دیده می‌شه. زیادی سروصدا داره. داوود با اخم گفت: — منظورت چیه؟ — منظورم اینه که شاید می‌خواستن ما ببینیم. می‌خواستن پیام بدن. محمد این بار سرش را بالا آورد. — چه پیامی؟ فرشید مکث کرد. — اینکه هرکدوم از ما، هرجایی که باشیم، در دسترسیم. هوا در اتاق سنگین‌تر شد. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، ناگهان به گوش همه رسید. داوود دستش را از جیب بیرون آورد و محکم روی میز گذاشت. — پس باید قبل از اینکه دوباره دست بجنبونن، بزنیمشون. محمد بی‌آنکه صدایش را بالا ببرد، گفت: — به کجا؟ داوود لحظه‌ای ساکت شد. — به همون گاراژ. همون شرکت. هر جا که ردشون هست. — و چی پیدا می‌کنی؟ — محمد پرسید. — چند تا انبار اجاره‌ای، مدارک ساختگی، ماشین تمیزشده و آدم‌هایی که قبل از رسیدن ما فرار می‌کنن. بعد هم بهشون ثابت می‌کنی ما از ترس، بی‌برنامه حرکت می‌کنیم. داوود ساکت شد . محمد ادامه داد: — عصبانیت، اطلاعات نیست. ما با خشم پرونده نمی‌بندیم. سعید، که از ابتدای جلسه ساکت بود، این بار گفت: — رسول امروز زنگ زد. محمد چشم‌هایش را ریز کرد. — کی؟ — حدود یک ساعت پیش. گفت حالش خوبه. داوود زیر لب گفت: — دروغ گفته. سعید با تلخی لبخند زد. — معلومه که دروغ گفته. وسط حرف زدن، دو بار مکث کرد که نفس بکشه. ولی گفت دیگه نمی‌تونه توی خونه بمونه. محمد دستش را روی فنجان چای گذاشت، اما برنداشت. — دکتر چی گفته؟ — هنوز استراحت مطلق کامل نداره، ولی باید کم‌تحرک باشه. داروهاش رو هم باید منظم بخوره. فرشید با لحن محتاطی گفت: — شاید بهتر باشه برای چند روز یکی پیشش بمونه. محمد نگاهش را به سعید داد. — کسی رو گذاشتی؟ — آره. نادر از صبح اونجاست. به اسم مراقب ساختمون. خود رسول هم می‌دونه، ولی فکر می‌کنه من بهش اعتماد ندارم. — درست فکر می‌کنه. — داوود گفت. سعید اخم کرد. — نگرانی با بی‌اعتمادی فرق داره. داوود خواست چیزی بگوید که در اتاق به صدا درآمد. سه ضربه‌ی کوتاه. همه ساکت شدند. محمد گفت: — بفرمایید. در باز شد. رسول در چهارچوب ایستاده بود.