eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
61 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
منتظر بودم ببینم کدومشون شروع میکنن که آقا محمد گفت انقدر این پیامی که گفتی واجب بود که گوشی بیاری
نگاه تندی به رسول انداختم و قبل از اینکه چیزی بگه، گفتم: منتظر چی هستی؟! من جمعش کنم؟! چند لحظه خیره نگاهش کردم و گفتم قانون برای بقیه‌ست، برای تو نیست؟! گوشی رو از دستش گرفتم. چند بار گفته شده گوشی هوشمند نیارید داخل سایت؟! واقعاً امروز تصمیم گرفتین تک‌تک اعصاب منو خورد کنین؟ نفسم رو با کلافگی بیرون دادم و گفتم حالا پرونده گم شده یه طرف، این کارتم یه طرف...
پرده‌های کرکره‌ای نیمه‌باز بودند و نور سرد عصر، خط‌خطی روی میز بلند چوبی افتاده بود. روی دیوار روبه‌رو، نقشه‌ی بزرگ شهر با پونزهای رنگی پوشیده شده بود. کنار نقشه، چند عکس چاپ‌شده از لندکروز مشکی، مسیرهای احتمالی فرار و تصاویری تار از چهره‌ی مرد عینکی دیده می‌شد. محمد بالای میز نشسته بود. آستین‌های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود و فنجان چای سردشده‌ای کنار دستش قرار داشت. از چند ساعت قبل، تقریباً هیچ چیزی نخورده بود. نه از بی‌اشتهایی؛ از آن بی‌قراری‌ای که نمی‌گذاشت غذا از گلویش پایین برود. فرشید روبه‌رویش نشسته بود و لپ‌تاپش باز بود. انگشت‌هایش بی‌وقفه روی صفحه‌کلید حرکت می‌کردند. سعید سمت راست میز، چند برگه را مرتب می‌کرد؛ بیش از حد مرتب، انگار با صاف کردن لبه‌ی کاغذها می‌خواست اضطرابش را کنترل کند. داوود هم کنار پنجره ایستاده بود، دست‌ها در جیب، چشم دوخته به حیاط تاریک اداره. صندلی خالیِ کنار سعید، از همه بلندتر حرف می‌زد. صندلی رسول بود. محمد چند لحظه به آن خیره ماند. بعد نگاهش را از آن گرفت و گفت: — شروع کن، فرشید. فرشید صفحه‌ی لپ‌تاپ را چرخاند تا همه ببینند. — از روی شماره شاسی و تصاویر دوربین‌ها، مطمئن شدیم لندکروز روز حادثه با مدارک جعلی توی شهر تردد می‌کرده. پلاک‌ها هر چند ساعت یک‌بار عوض می‌شدن. ماشین رو دو روز بعد توی پارکینگ یه ساختمان نیمه‌کاره پیدا کردیم. داوود از کنار پنجره گفت: — خالی بود؟ — تقریباً. داخلش رو کامل تمیز کرده بودن. نه اثر انگشت درست‌وحسابی، نه وسیله‌ی شخصی، نه حتی یه برگ کاغذ. ولی— فرشید مکث کرد و عکس دیگری روی صفحه آورد. — از زیر صندلی راننده، یه تکه از روکش چرمی مونده بود. روش آثاری از خون بود. سعید سر بلند کرد. — خون رسول؟ فرشید لب‌هایش را فشرد. — هنوز جواب آزمایش نیومده. اما با توجه به محل برخورد و وضعیت ماشین… احتمال زیاد هست. محمد آرام پرسید: — دوربین‌های اطراف؟ فرشید چند مسیر را روی نقشه نشان داد. — دو تا دوربین درست قبل از محل تصادف، هم‌زمان قطع شدن. نه خراب شدن، نه قطعی برق. دستی خاموششون کردن. پنج دقیقه بعد هم دوباره فعال شدن. سعید با صدایی پایین گفت: — یعنی از قبل همه‌چیز رو چیده بودن. محمد نگاهش را روی نقشه ثابت نگه داشت. — بله. داوود برگشت سمت میز. — پس چرا رسول؟ چرا اون؟ کسی جواب نداد. سعید نگاه کوتاهی به صندلی خالی انداخت. — شاید به خاطر پرونده‌ی قبلی. رسول توی اون پرونده بیشتر از بقیه رفت‌وآمد داشت. چند تا اسم رو هم خودش پیدا کرد . فرشید گفت: — یا شاید هدف اصلی‌مون رسول نبوده. همه نگاه‌ها سمت او برگشت. فرشید ادامه داد: — ببینین… لندکروز با اون سرعت زده بهش، ولی بعد از برخورد فرار کرده. اگه فقط حذف رسول مطرح بود، راه‌های قطعی‌تر و کم‌دردسرتر وجود داشت. این مدل حمله، زیادی دیده می‌شه. زیادی سروصدا داره. داوود با اخم گفت: — منظورت چیه؟ — منظورم اینه که شاید می‌خواستن ما ببینیم. می‌خواستن پیام بدن. محمد این بار سرش را بالا آورد. — چه پیامی؟ فرشید مکث کرد. — اینکه هرکدوم از ما، هرجایی که باشیم، در دسترسیم. هوا در اتاق سنگین‌تر شد. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، ناگهان به گوش همه رسید. داوود دستش را از جیب بیرون آورد و محکم روی میز گذاشت. — پس باید قبل از اینکه دوباره دست بجنبونن، بزنیمشون. محمد بی‌آنکه صدایش را بالا ببرد، گفت: — به کجا؟ داوود لحظه‌ای ساکت شد. — به همون گاراژ. همون شرکت. هر جا که ردشون هست. — و چی پیدا می‌کنی؟ — محمد پرسید. — چند تا انبار اجاره‌ای، مدارک ساختگی، ماشین تمیزشده و آدم‌هایی که قبل از رسیدن ما فرار می‌کنن. بعد هم بهشون ثابت می‌کنی ما از ترس، بی‌برنامه حرکت می‌کنیم. داوود ساکت شد . محمد ادامه داد: — عصبانیت، اطلاعات نیست. ما با خشم پرونده نمی‌بندیم. سعید، که از ابتدای جلسه ساکت بود، این بار گفت: — رسول امروز زنگ زد. محمد چشم‌هایش را ریز کرد. — کی؟ — حدود یک ساعت پیش. گفت حالش خوبه. داوود زیر لب گفت: — دروغ گفته. سعید با تلخی لبخند زد. — معلومه که دروغ گفته. وسط حرف زدن، دو بار مکث کرد که نفس بکشه. ولی گفت دیگه نمی‌تونه توی خونه بمونه. محمد دستش را روی فنجان چای گذاشت، اما برنداشت. — دکتر چی گفته؟ — هنوز استراحت مطلق کامل نداره، ولی باید کم‌تحرک باشه. داروهاش رو هم باید منظم بخوره. فرشید با لحن محتاطی گفت: — شاید بهتر باشه برای چند روز یکی پیشش بمونه. محمد نگاهش را به سعید داد. — کسی رو گذاشتی؟ — آره. نادر از صبح اونجاست. به اسم مراقب ساختمون. خود رسول هم می‌دونه، ولی فکر می‌کنه من بهش اعتماد ندارم. — درست فکر می‌کنه. — داوود گفت. سعید اخم کرد. — نگرانی با بی‌اعتمادی فرق داره. داوود خواست چیزی بگوید که در اتاق به صدا درآمد. سه ضربه‌ی کوتاه. همه ساکت شدند. محمد گفت: — بفرمایید. در باز شد. رسول در چهارچوب ایستاده بود.
نه با لباس بیمارستان، نه با آن رنگ‌پریدگیِ روز اول، اما هنوز نشانه‌های تصادف را با خودش داشت. صورتش لاغرتر شده بود، رنگ زیر چشم‌هایش تیره بود و یک دستش ناخودآگاه نزدیک پهلویش مانده بود. کت تیره‌ای پوشیده بود که روی شانه‌هایش کمی گشاد به نظر می‌رسید. برای چند ثانیه، هیچ‌کس حرف نزد. بعد داوود با ناباوری گفت: — تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ رسول آرام در را بست. — جلسه بود، گفتم بیام. سعید از جا بلند شد. — رسول، تو نباید حتی از خونه بیرون می‌اومدی. رسول با نگاه کوتاهی به او گفت: — اومدم، دیگه. محمد همچنان سر جایش نشسته بود. نگاهش از کفش‌های رسول بالا آمد و روی صورتش توقف کرد. — چه کسی اجازه داد بیای؟ رسول لحظه‌ای مکث کرد. — برای اومدن به اداره اجازه لازم ندارم. لحنش نه گستاخ بود، نه عصبی؛ فقط خسته بود. خستگی کسی که هفته‌ها به دیوارهای خانه خیره شده و حالا نمی‌تواند بیشتر از این دور بماند. محمد با صدایی پایین گفت: — این بار اجازه لازم داشتی. رسول نگاهش را از محمد گرفت و به صندلی خالی خودش نگاه کرد. چند قدم به سمتش برداشت، اما درست پیش از نشستن، دستش را به لبه‌ی میز گرفت. فشار خفیفی به انگشت‌هایش آمد و رنگ صورتش برای لحظه‌ای پرید. سعید جلو رفت. — بشین. آروم. رسول این بار مخالفت نکرد. روی صندلی نشست و نفسش را با احتیاط بیرون داد. محمد از پشت میز بلند شد. همه فکر کردند قرار است عصبانی شود. حتی داوود یک قدم عقب رفت. اما محمد فقط فنجان چای سردشده را برداشت، کنار گذاشت و لیوان آبِ روی میز را جلوی از رسول گذاشت. — آب بخور. رسول به لیوان نگاه کرد، بعد به محمد. — این همه پرونده رو ول کردی که به من آب بدی؟ محمد مستقیم جواب داد: — پرونده فرار نمی‌کنه. ولی تو رو مطمئن نیستم رسول برای چند لحظه چیزی نگفت. سپس لیوان را برداشت و یک جرعه نوشید. فرشید آهسته لپ‌تاپ را بست؛ فهمیده بود این بخش جلسه، از هر نقشه و مدرکی مهم‌تر است. محمد رو به رسول گفت: — می‌خوای اینجا بشینی، بشین. ولی... رسول سری تکان داد. — حرفی دارم که به درد پرونده می‌خوره. دست برد داخل جیب داخلی کت‌اش و یک فلش کوچک روی میز گذاشت. — اینو دیروز برام فرستادن. سعید سریع جلو آمد. — کی فرستاده؟ — نمی‌دونم. پاکت رو نادر از جلوی در برداشته. اسم و آدرس نداشت. فقط این فلش داخلش بود. فرشید دوباره لپ‌تاپ را باز کرد و فلش را با احتیاط به دستگاه وصل کرد. محمد پرسید: — چرا همون لحظه خبر ندادی؟ رسول نگاهش را پایین انداخت. — چون اول خواستم مطمئن شم چیزی توش هست. داوود با عصبانیت گفت: — و اگه تله بود؟ رسول آرام جواب داد: — برای همین با لپ‌تاپ خودم بازش نکردم. فرشید بعد از چند ثانیه گفت: — فقط یه فایل ویدیوییه. اتاق بار دیگر در سکوت فرو رفت. فرشید فایل را باز کرد. تصویر اول سیاه بود. صدای خش‌خش ضعیفی می‌آمد. بعد ویدیو روشن شد؛ دوربین از داخل یک خودرو فیلم گرفته بود. زمانِ گوشه‌ی تصویر، ساعت حادثه را نشان می‌داد. همه به صفحه خیره شدند. لندکروز مشکی در تصویر دیده می‌شد. چند ثانیه بعد، تصویر تکان شدیدی خورد. صدای برخورد آمد. دوربین برای لحظه‌ای به سمت زمین چرخید و در میان آشفتگی، بدن رسول روی آسفالت دیده شد. سعید صورتش را برگرداند. داوود مشت‌هایش را گره کرد. اما ویدیو تمام نشد. چند ثانیه بعد، دوربین روی پیاده‌رو روبه‌رو ثابت شد. مردی با لباس تیره کنار تیر برق ایستاده بود. صورتش کامل مشخص نبود، ولی انگار می‌دانست دوربین او را می‌بیند. سرش را بالا آورد و مستقیم به لنز نگاه کرد. بعد، خیلی آرام، دستش را بالا برد نه برای سلام. برای اشاره. و تصویر قطع شد. فرشید سریع فایل را عقب برد و فریم را متوقف کرد. تصویر تار بود، اما در دست مرد چیزی دیده می‌شد؛ حلقه‌ای فلزی با سنگی تیره، در انگشت کوچک دست راستش. رسول، که تا آن لحظه ساکت مانده بود، بی‌صدا گفت: — همونه. محمد پرسید: — مطمئنی؟ رسول سر تکان داد. — اون روز هم همین انگشتر دستش بود. وقتی کنار خیابون ایستاده بود، نور افتاده بود روش. محمد به صفحه خیره ماند. بعد از چند لحظه، رو به فرشید گفت: — کیفیت تصویر رو بالا ببر. چهره، دست، هر نشونه‌ای که می‌تونی. فرشید گفت: — زمان می‌بره. — وقت داری.عجله نداریم بعد رو به داوود گفت: — تمام تصاویر دوربین‌های اون محدوده رو دوباره بررسی کن. این بار دنبال لندکروز نباش؛ دنبال این مرد بگرد. از یک ساعت قبل تا دو ساعت بعد حادثه. داوود سر تکان داد. — انجام می‌شه. محمد به سعید نگاه کرد. — شرکت حمل‌ونقل رو دوباره بررسی کن. نه اسم شرکت، نه مدیرها. کارمندهای قراردادی، نگهبان‌ها، تعمیرکارها، راننده‌های موقت؛ هر کسی که اونجا در رفت‌وآمد بوده.
سعید گفت: — فهمیدم. محمد دستش را روی میز گذاشت و نگاهش در اتاق چرخید. — این‌ها می‌خواستن ما بترسیم. می‌خواستن رسول از تیم جدا بشه و ما شروع کنیم به شک کردن به هم. تا این‌جا موفق نشدن. بعد نگاهش روی رسول ثابت ماند. — ولی از این لحظه، هیچ‌کس تنها رفت‌وآمد نمی‌کنه. نه برای خرید، نه برای جلسه، نه برای هواخوری. همه‌ی مسیرها ثبت می‌شه و همه‌ی تماس‌های ناشناس گزارش می‌شن. رسول با لبخند محوی گفت: — این بخشش رو مخصوص من گفتی؟ محمد، بدون اینکه لبخند بزند، پاسخ داد: — مخصوص همه گفتم. ولی تو بیشتر از همه باید بشنوی. رسول خواست چیزی جواب بدهد، اما ناگهان دستش را روی پهلویش گذاشت. نفسش برید. لیوان آب از میان انگشت‌هایش کمی لغزید و سعید فوراً آن را گرفت. رنگ صورت رسول پرید. محمد در یک لحظه کنار او بود. — درد داری؟ رسول سعی کرد صاف بنشیند. — چیزی نیست. محمد با صدایی سرد و کوتاه گفت: — این جمله رو دیگه نگو. سعید دستش را پشت شانه‌ی رسول گذاشت. — باید برگردی خونه. رسول با زحمت گفت: — جلسه تموم نشده. محمد نگاهش کرد؛ این بار نه مثل فرمانده، بلکه مثل کسی که به برادرش نگاه می‌کند . — جلسه تموم شد. رسول لب‌هایش را روی هم فشرد. محمد کمی خم شد و آهسته‌تر گفت: — لطفاً مراقب خودت باش آن جمله، همه‌ی مقاومت رسول را برای لحظه‌ای خاموش کرد. چشم‌هایش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. محمد صاف ایستاد و رو به سعید گفت: — ماشین رو آماده کن. خودت می‌بریش. سعید سر تکان داد. داوود، در حالی که پرونده‌ها را جمع می‌کرد، نگاه کوتاهی به رسول انداخت. — فردا ادامه می‌دیم. رسول چشم باز کرد و با صدایی ضعیف، اما آشنا گفت: — فردا نه. امشب نتیجه رو برام می‌فرستین. فرشید برای اولین بار لبخند کوتاهی زد. — اجازه بده، می‌فرستیم. و به محمد اشاره کرد محمد چیزی نگفت. فقط تا وقتی رسول با کمک سعید از اتاق بیرون رفت، کنار در ایستاد و نگاهش کرد. بعد در آرام بسته شد و اتاق جلسات دوباره ساکت ماند. محمد نگاهی به جای خالی رسول انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد ...
سلام شب بخیر.. البته الان وقت خداحافظیه..
شما اصلا حواست هست خواهر داری؟..