سعید گفت:
— فهمیدم.
محمد دستش را روی میز گذاشت و نگاهش در اتاق چرخید.
— اینها میخواستن ما بترسیم. میخواستن رسول از تیم جدا بشه و ما شروع کنیم به شک کردن به هم. تا اینجا موفق نشدن.
بعد نگاهش روی رسول ثابت ماند.
— ولی از این لحظه، هیچکس تنها رفتوآمد نمیکنه. نه برای خرید، نه برای جلسه، نه برای هواخوری. همهی مسیرها ثبت میشه و همهی تماسهای ناشناس گزارش میشن.
رسول با لبخند محوی گفت:
— این بخشش رو مخصوص من گفتی؟
محمد، بدون اینکه لبخند بزند، پاسخ داد:
— مخصوص همه گفتم. ولی تو بیشتر از همه باید بشنوی.
رسول خواست چیزی جواب بدهد، اما ناگهان دستش را روی پهلویش گذاشت. نفسش برید. لیوان آب از میان انگشتهایش کمی لغزید و سعید فوراً آن را گرفت.
رنگ صورت رسول پرید.
محمد در یک لحظه کنار او بود.
— درد داری؟
رسول سعی کرد صاف بنشیند.
— چیزی نیست.
محمد با صدایی سرد و کوتاه گفت:
— این جمله رو دیگه نگو.
سعید دستش را پشت شانهی رسول گذاشت.
— باید برگردی خونه.
رسول با زحمت گفت:
— جلسه تموم نشده.
محمد نگاهش کرد؛ این بار نه مثل فرمانده، بلکه مثل کسی که به برادرش نگاه میکند .
— جلسه تموم شد.
رسول لبهایش را روی هم فشرد.
محمد کمی خم شد و آهستهتر گفت:
— لطفاً مراقب خودت باش
آن جمله، همهی مقاومت رسول را برای لحظهای خاموش کرد.
چشمهایش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
محمد صاف ایستاد و رو به سعید گفت:
— ماشین رو آماده کن. خودت میبریش.
سعید سر تکان داد.
داوود، در حالی که پروندهها را جمع میکرد، نگاه کوتاهی به رسول انداخت.
— فردا ادامه میدیم.
رسول چشم باز کرد و با صدایی ضعیف، اما آشنا گفت:
— فردا نه. امشب نتیجه رو برام میفرستین.
فرشید برای اولین بار لبخند کوتاهی زد.
— اجازه بده، میفرستیم. و به محمد اشاره کرد
محمد چیزی نگفت.
فقط تا وقتی رسول با کمک سعید از اتاق بیرون رفت، کنار در ایستاد و نگاهش کرد. بعد در آرام بسته شد و اتاق جلسات دوباره ساکت ماند. محمد نگاهی به جای خالی رسول انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد ...
#پارت_دلی
شخصیتبازینعمتالهی💕
نگاه تندی به رسول انداختم و قبل از اینکه چیزی بگه، گفتم: منتظر چی هستی؟! من جمعش کنم؟! چند لحظه خیره
ن...نه نمیخوام شما برام جمع کنید
بدید من خودم میرم تحویل میدم ...
شرمنده...
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام شب بخیر.. البته الان وقت خداحافظیه.. #مهرداد
به به سلام آقا مهرداد
چه عجب..
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
به به سلام آقا مهرداد چه عجب.. #عاطفه
سلام عاطفه جان خوبی!؟
#مهرداد
شخصیتبازینعمتالهی💕
شما اصلا حواست هست خواهر داری؟.. #عاطفه
عه این چه حرفیه عاطفه جان...
#مهرداد
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام عاطفه جان خوبی!؟ #مهرداد
بله خداروشکر..
چرا لحنت یه جوریه؟! چیزی شده؟!
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
عه این چه حرفیه عاطفه جان... #مهرداد
خب شما که سراغ خواهرتو نمیگیری..
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب شما که سراغ خواهرتو نمیگیری.. #عاطفه
شرمنده کار های شرکت زیاد شده...
#مهرداد