#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/39205
میشه دوباره عکس کلثوم رو بفرستین من تو ناشناس علی روز آخر گفتم ولی خب گروه بسته شده بود و نتونسته بود جواب بده چون دیر فرستادم .....
࣪˖ ִֶָ ✧
...
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/39213
نعععع من هم روحی میخوام هم جسمی ...
࣪˖ ִֶָ ✧
عااااا
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/39214
یعنی الان قهر نیستین ؟!
چرا گریه؟!
࣪˖ ִֶָ ✧
...
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/39195
رسول که هم بچش مریض شد و هم توبیخ شد دیگه ...
ولی حامد از اول این رمان جدیده خیلی سالمه توی رمان قبلی موش آسیب دید کتک خورد سیلی خورد گروگان گرفته شد و.....
اینبار خیلی سالمه
࣪˖ ִֶָ ✧
حالا یکی هم سالمه شما نمیزارید😭😂
#ناشناس
چه خبر آقا مهرداد؟! کار ها خوب پیش میره ؟!
࣪˖ ִֶָ ✧
سلامتییییییی... شکر میگذره...😂
شخصیتبازینعمتالهی💕
برگشتم دیدم احسانه میخواستم بدوام دنبالش که یهو.. #امیرحسین
احسان سطل آب رو خالی کرد روی امیر... خنده ام گرفته بود... امیر داد کشید... خواست بره سمت احسان که طنین خودش رو تو بغل من انداخت و صداش بلند شد..
_ بابا
ترسیده سفت منو چسبیده بود... خنده روی صورتم محو شد... با شوک به طنین نگاه کردم... با بغض منو بغل کرده بود و با اون صورت معصومش نگاهم میکرد...
+ چ...چی گفتی!؟
همچنان با بغض بهم خیره شده بود... تازه فهمیدم چی شده... از کنارم بلندش کردم و توی بغلم گرفتمش... معلوم نبود بهش چی گذشته بود که با این اتفاق اینجوری ترسیده بود
+ الهی من قربونت بشم... حرف زدی تو بالاخره!؟ جانم!؟ جانِ بابا!؟ گریه نکن دیگه طنین جانم... چیزی نیست... ببین عمو امیر حالش خوبه... گریه نکن دیگه قربونت بشم من...
نگاهش بین من و امیر چرخید... با همون بغض دست های کوچیکشو به صورتش کشید و اشک هاشو پاک کرد.
+ آفرین دختر قشنگم... اینارو ولشون کن... بریم بیرون خوراکی بخرم برات!؟
با همون بغضی که داشت سر تکون داد... بلند شدم و سمت خونه رفتم...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
طنین رو بغل کردم و سمت حیاط رفتم... امیر و احسان رو تنبیه کرده بودم و داشتن فرش میشستن. با دیدن من د
(از اتاق بیرون اومدم و سمت حیاط رفتم و گفتم)
آقا مهدی شما باز دادی اینا فرش بشورن؟
شخصیتبازینعمتالهی💕
#ناشناس https://eitaa.com/Game_character/39195 رسول که هم بچش مریض شد و هم توبیخ شد دیگه ... ولی حا
محمدو چرا نمیگی؟
نه فصل پیش نه این فصل