شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان #پارت_7 #رسول همچنان تو معما های پرونده گیر کرده بودیم مثل یه طنابی که تار و پودش از بین رفته
#رمان
#پارت_8
#محمد
کارم که تموم شد سرمو بلند کردم، نگاهم به محسن افتاد که سرشو گذاشته بود رو میز.
این پرونده واقعا خستمون کرده بود.
از جام بلند شدم و از اتاق بیرون زدم تا ببینم بچه ها چیکار کردن
نگاهم به رسول افتاد مثل همیشه تا کمر تو سیستم نبود و یه صندلی تکیه داده بود سمتش رفتم که از جاش بلد شد منم دستمو گذاشتم رو شونش
+بشین رسول، چی پیدا کردی؟
&تقریبا هیچی آقا ، از هرجا وارد میشیم تهش میرسیم به همون اطلاعات نصفه و نیمه ای که داریم
یه دستمو بهصندلی تکیه دادم و نگاهمو به وال دوختم، با دست دیگم هم موهامو به عقب فرستادم و پوفی کردم. چند لحظه تو همون حال موندم بعد گفتم
+رسول برادر محسن تو کلانتری کار میکنه، امروز به من زنگ زد گفت یه پرونده دارن که به پرونده ی ما مربوطه. با داوود برین کلانتری ببینین به چیزی میرسین یا نه، شاید اونا اطلاعات بیشتری داشته باشن
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان #پارت_8 #محمد کارم که تموم شد سرمو بلند کردم، نگاهم به محسن افتاد که سرشو گذاشته بود رو میز.
#رمان
#پارت_9
#رسول
طبق گفته ی آقا محمد رفتیم کلانتری و گفتیم با آقای موحد کار داریم داوود تمام راه هی میگفت بنظرت برادر آقا محسن چجوریه ، چه شکلیه ، بلنده ، کوتاهه، کجه، راسته تا خود کلانتری داشت حدساشو میزد
من ندیده بودمش ولی تعریفشو از احسان خیلی شنیده بودم
اونی که تو اتاقش بود اومد بیرون و ما رفتیم داخل برخوردش خیلی خوب و البته جدی بود ! ازمون خواست بشینیم تا یکی دیگه که به سربازه گفت سروان رو بگو بیاد برسه
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان #پارت_9 #رسول طبق گفته ی آقا محمد رفتیم کلانتری و گفتیم با آقای موحد کار داریم داوود تمام راه
سلاممم
خوبین؟
میدونم کسی بیدار نیست
پس شب بخیر #سعید
شخصیتبازینعمتالهی💕
https://eitaa.com/joinchat/4248504022C51f1401804
سلام بچه ها میشه وارد این گروه بشین و یه پیام تبریک بفرستین اسمشم ال آی هست
۱۴ سالش میشه ممنون میشم تا شب گروه رو بترکونین ❤️
و اینکه لف ندیدن لطفا تا خودم ناکش کنم مرسییی
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام احسان جان #مهدی
ببخشید بابت دیشب عمو
#احسان