داشتم با محمد درباره پرونده حرف میزدم که یه دفعه صدای همهمه و داد و بیداد از سمت نمازخونه بلند شد.
من و محمد همزمان سرمون رو بلند کردیم.
محمد با تعجب گفت:
باز اینا چیکار کردن؟!
از جام بلند شدم و گفتم:
بریم ببینیم این دفعه نوبت کیه که اعصابمون رو خورد کنه...
و هر دو سریع سمت نمازخونه راه افتادیم
وارد نمازخونه شدیم با صحنه ای که دیدم نمیدونستم عصبی بشم یا بخندم،
محمد جلوی خودش رو گرفت که نخنده..
با دست به در کوبید و گفت اینجا چه خبره؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
اصلا هم خالی نیست👩🏻🦯👩🏻🦯
خودشم تایید کرد محل نمیده
شخصیتبازینعمتالهی💕
بزنمت که اینجوری بی نام و نشون پیام میدی!؟
_ عموی امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
بزنمت که اینجوری بی نام و نشون پیام میدی!؟ _ عموی امیرحسین
حتی وقتی بی نام و نشون هم هستم میخواد منو بزنه 🦦
(فکر کنم فهمیدی دیگه😑)
با صدای در یه لحظه قلبم نزد 🤦♀
فقط دعا میکردم آقا محمد نباشه که دقیقا صدای خودش بود 😫
شونه هام پرید بالا از صدایی که اومد 😕
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
داشتم با محمد درباره پرونده حرف میزدم که یه دفعه صدای همهمه و داد و بیداد از سمت نمازخونه بلند شد.
داشتم میرقصیدیم که صدای آقا محمد رو شندیم با ترس دست رسول رو ول کردم و هلش دادم اونور فرشیدم زود آهنگ و قطع کرد مرد سرش رو انداخت پایین #سعید