شخصیتبازینعمتالهی💕
تماس رو از رو اسپیکر برداشتم و گفتم ـــ رسول جان ، علیرضا رو رسوندی خونه بهم خبر بده بیام باهات حرف
آقا احسان!!
شما تنهایی هیچ جایی نمیری
میتونی بگی بیاد دنبالت
#امیرحسین
مهم که هست
خیلی مهمه که با این حالم بیشتر از ده دقیقه است دارم اصرار میکنم ببینمت
ولی اگه وقتشو نداری که هیچ
خوش بگذره
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
مهم که هست خیلی مهمه که با این حالم بیشتر از ده دقیقه است دارم اصرار میکنم ببینمت ولی اگه وقتشو ند
خیله خب خودم میام پیشتون نمیخواد تو بیای
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
آقا احسان!! شما تنهایی هیچ جایی نمیری میتونی بگی بیاد دنبالت #امیرحسین
نگاهم به امیر افتاد
چه خوب بلد بود حواسش به بی توجهی های من نسبت به خودم باشه
ناخودآگاه لبخند زدم
اما لبخندی که اخمش رو باز نکرد
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
خیله خب خودم میام پیشتون نمیخواد تو بیای #رسول
چطوری باید بهش میگفتم که باید تنها ببینمش؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
نگاهم به امیر افتاد چه خوب بلد بود حواسش به بی توجهی های من نسبت به خودم باشه ناخودآگاه لبخند زدم
از دستش عصبانی بودم
خیلیم عصبانی بودم
ولی الان وقتش نبود،پس بلند شدم رفتم تو اتاق و درو بستم
بدون روشن کردن لامپ خودمو پرت کردم رو تخت
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
خیله خب خودم میام پیشتون نمیخواد تو بیای #رسول
باشه
میبینمت
امیر وقتی مطمئن شد رسول میاد رفت تو اتاقش نگاهش یه جوری بود که مطمئنم کرد هنوز ناراحته
اما حرف نمیزد
و این سکوتش منو بدجور میترسوند
#احسان
علیرضا رو بردم بیرون و بعدم با عاطفه رسوندمش خونه مامان رخساره امشب میخواستن اونجا باشن
بعدم رفتم به سمت خونه در زدم و رفتم بالا که احسان درو باز کرد
#رسول
صدای رسول و احسان میومد
احسان از دیشب طبقه منو عمو بود
توجهی نکردم و چشمامو بستم
نه به قصد خواب،به قصد آرامش
#امیرحسین