شخصیتبازینعمتالهی💕
آقا احسان!! شما تنهایی هیچ جایی نمیری میتونی بگی بیاد دنبالت #امیرحسین
نگاهم به امیر افتاد
چه خوب بلد بود حواسش به بی توجهی های من نسبت به خودم باشه
ناخودآگاه لبخند زدم
اما لبخندی که اخمش رو باز نکرد
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
خیله خب خودم میام پیشتون نمیخواد تو بیای #رسول
چطوری باید بهش میگفتم که باید تنها ببینمش؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
نگاهم به امیر افتاد چه خوب بلد بود حواسش به بی توجهی های من نسبت به خودم باشه ناخودآگاه لبخند زدم
از دستش عصبانی بودم
خیلیم عصبانی بودم
ولی الان وقتش نبود،پس بلند شدم رفتم تو اتاق و درو بستم
بدون روشن کردن لامپ خودمو پرت کردم رو تخت
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
خیله خب خودم میام پیشتون نمیخواد تو بیای #رسول
باشه
میبینمت
امیر وقتی مطمئن شد رسول میاد رفت تو اتاقش نگاهش یه جوری بود که مطمئنم کرد هنوز ناراحته
اما حرف نمیزد
و این سکوتش منو بدجور میترسوند
#احسان
علیرضا رو بردم بیرون و بعدم با عاطفه رسوندمش خونه مامان رخساره امشب میخواستن اونجا باشن
بعدم رفتم به سمت خونه در زدم و رفتم بالا که احسان درو باز کرد
#رسول
صدای رسول و احسان میومد
احسان از دیشب طبقه منو عمو بود
توجهی نکردم و چشمامو بستم
نه به قصد خواب،به قصد آرامش
#امیرحسین
( توی صحبتم سعی میکردم مثل همیشه و عادی باشم ولی فکر نمیکنم چهرمو تونسته باشم حفظ کنم)
سلام داداش
سلام بابا خوبین؟
بعدم دست دادم باهاشون ولی امیر نبود
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
( توی صحبتم سعی میکردم مثل همیشه و عادی باشم ولی فکر نمیکنم چهرمو تونسته باشم حفظ کنم) سلام داداش س
آروم تو گوشش گفتم :
هر چی میخوای بگی بگو، اما باهات حرف دارم
حرفی که اینجا نمیتونم بزنم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
آروم تو گوشش گفتم : هر چی میخوای بگی بگو، اما باهات حرف دارم حرفی که اینجا نمیتونم بزنم #احسان
نبابا چی بگم حرفی ندارم من
بزار یه ساعت دیگه باهم بریم بیرون بگو
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
نبابا چی بگم حرفی ندارم من بزار یه ساعت دیگه باهم بریم بیرون بگو #رسول
چشمات پر حرفن
یعنی میخوای بگی هیچی تو دلت نیست!؟
#احسان