eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
ماشین گرفتم برای خونه احتمالا کسی خونه نبود #احسان
احسان رسول را به خانه رساند. چهره رسول هنوز از شدت میگرن رنگ‌پریده بود و اثر مسکن کم‌کم پلک‌هایش را سنگین می‌کرد. وقتی وارد خانه شدند، پیش از آن‌که احسان چراغ‌ها را روشن کند، روی مبل دراز کشید و سرش را به پشتی تکیه داد. چند دقیقه بعد، خوابش برد. احسان پتو را رویش انداخت، لیوان آب و داروهایش را کنار مبل گذاشت و مطمئن شد نفس‌هایش منظم است. بعد چراغ اتاق نشیمن را کم کرد و بی‌صدا به اتاق کار رفت. لپ‌تاپ را روشن کرد. نور سرد صفحه روی صورت خسته‌اش افتاد. احسان به سرور داخلی و سامانه‌ی کاری وصل شد و پوشه‌های پرونده را یکی‌یکی باز کرد؛ گزارش‌های بانکی، تصاویر دوربین‌ها، زمان ورود و خروج و لاگ‌های دسترسی. هر داده را کنار تاریخ‌های واقعی تطبیق می‌داد و یادداشت برمی‌داشت. چیزی درست به نظر نمی‌رسید. احسان به صفحه خیره ماند و زیر لب گفت: — این‌بار از اول بررسی‌ات می‌کنم،... بدون اعتماد به هیچ‌کدوم از این داده‌ها.این بار ثابت میکنم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
چرا نمیتونی؟! چی انقدر اذیتت میکنه؟! #محمد‌جواد
نمیتونم نمیدونم چرا ولی من نمیتونم ببخشید اگه ناراحت شدی قول میدم کمتر رسمی باهات حرف بزنم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
نمیتونم نمیدونم چرا ولی من نمیتونم ببخشید اگه ناراحت شدی قول میدم کمتر رسمی باهات حرف بزنم #فرشیدد
کمتر نه فرشید.. کلا رسمی حرف نزن.. میدونی چقدر از اینکه بفهمید و این اتفاق بیفته میترسیدم... فرشید من نمی‌خوام این قضیه رو رفاقتمون تاثیر داشته باشه، میفهمی!؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
میشه یه اینبار رو نادیده بگیری؟ #فرشیدد
هیچ وقت نمیتونم این موضوع رو نادیده بگیرم، حتی اگه به خودت چیزی نگم...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
احسان رسول را به خانه رساند. چهره رسول هنوز از شدت میگرن رنگ‌پریده بود و اثر مسکن کم‌کم پلک‌هایش را
داشتم با طنین بازی می‌کردم که صدای در اومد خودشو انداخت تو بغلم و گفت کیه؟ گفتم: هیچی عزیزم..بیا به بازی مون ادامه بدیم نیم ساعت بعد طنین خوابش گرفت و خوابید بعدم رفتم تو سالن رسول روی مبل خوابیده بود یه پتو آوردم و روش کشیدم و رفتم اتاق احسان بدجور مشغول کار شده بود که صدای بار کردن درو نشنید گفتم:علیک سلام آقا احسان
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
سلام داداش خوبی ؟ فکر کردم نیستی #احسان
آره خوبم نه بودم یه اتفاقاتی افتاد که خب عمو میاد میگه گرچه وقتی عمو اومد من باید برم رسول چش شده؟