شخصیتبازینعمتالهی💕
ماشین گرفتم برای خونه احتمالا کسی خونه نبود #احسان
احسان رسول را به خانه رساند. چهره رسول هنوز از شدت میگرن رنگپریده بود و اثر مسکن کمکم پلکهایش را سنگین میکرد. وقتی وارد خانه شدند، پیش از آنکه احسان چراغها را روشن کند، روی مبل دراز کشید و سرش را به پشتی تکیه داد.
چند دقیقه بعد، خوابش برد.
احسان پتو را رویش انداخت، لیوان آب و داروهایش را کنار مبل گذاشت و مطمئن شد نفسهایش منظم است. بعد چراغ اتاق نشیمن را کم کرد و بیصدا به اتاق کار رفت.
لپتاپ را روشن کرد. نور سرد صفحه روی صورت خستهاش افتاد. احسان به سرور داخلی و سامانهی کاری وصل شد و پوشههای پرونده را یکییکی باز کرد؛ گزارشهای بانکی، تصاویر دوربینها، زمان ورود و خروج و لاگهای دسترسی.
هر داده را کنار تاریخهای واقعی تطبیق میداد و یادداشت برمیداشت. چیزی درست به نظر نمیرسید.
احسان به صفحه خیره ماند و زیر لب گفت:
— اینبار از اول بررسیات میکنم،... بدون اعتماد به هیچکدوم از این دادهها.این بار ثابت میکنم
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
چرا نمیتونی؟! چی انقدر اذیتت میکنه؟! #محمدجواد
نمیتونم
نمیدونم چرا ولی من نمیتونم
ببخشید اگه ناراحت شدی قول میدم کمتر رسمی باهات حرف بزنم
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
نمیتونم نمیدونم چرا ولی من نمیتونم ببخشید اگه ناراحت شدی قول میدم کمتر رسمی باهات حرف بزنم #فرشیدد
میشه یه اینبار رو نادیده بگیری؟
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
نمیتونم نمیدونم چرا ولی من نمیتونم ببخشید اگه ناراحت شدی قول میدم کمتر رسمی باهات حرف بزنم #فرشیدد
کمتر نه فرشید..
کلا رسمی حرف نزن..
میدونی چقدر از اینکه بفهمید و این اتفاق بیفته میترسیدم...
فرشید من نمیخوام این قضیه رو رفاقتمون تاثیر داشته باشه، میفهمی!؟
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
میشه یه اینبار رو نادیده بگیری؟ #فرشیدد
هیچ وقت نمیتونم این موضوع رو نادیده بگیرم، حتی اگه به خودت چیزی نگم...
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
کمتر نه فرشید.. کلا رسمی حرف نزن.. میدونی چقدر از اینکه بفهمید و این اتفاق بیفته میترسیدم... فرشید م
نمیخوام یعنی نمیتونم با پسر کسی که ازش مثل چی میترسم صمیمی باشم
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
احسان رسول را به خانه رساند. چهره رسول هنوز از شدت میگرن رنگپریده بود و اثر مسکن کمکم پلکهایش را
داشتم با طنین بازی میکردم که صدای در اومد
خودشو انداخت تو بغلم و گفت کیه؟
گفتم: هیچی عزیزم..بیا به بازی مون ادامه بدیم
نیم ساعت بعد طنین خوابش گرفت و خوابید بعدم رفتم تو سالن رسول روی مبل خوابیده بود یه پتو آوردم و روش کشیدم و رفتم اتاق احسان
بدجور مشغول کار شده بود که صدای بار کردن درو نشنید
گفتم:علیک سلام آقا احسان
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
داشتم با طنین بازی میکردم که صدای در اومد خودشو انداخت تو بغلم و گفت کیه؟ گفتم: هیچی عزیزم..بیا به
سلام داداش
خوبی ؟
فکر کردم نیستی
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام داداش خوبی ؟ فکر کردم نیستی #احسان
آره خوبم
نه بودم یه اتفاقاتی افتاد که خب عمو میاد میگه گرچه وقتی عمو اومد من باید برم
رسول چش شده؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
آره خوبم نه بودم یه اتفاقاتی افتاد که خب عمو میاد میگه گرچه وقتی عمو اومد من باید برم رسول چش شده؟ #
عمو اومد تو باید بری ؟
چشمهام گرد شد با تعجب پرسیدم دعوا کردید ؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
آره خوبم نه بودم یه اتفاقاتی افتاد که خب عمو میاد میگه گرچه وقتی عمو اومد من باید برم رسول چش شده؟ #
رسول هم
دکتر بودیم ،میگرنش عود کرده
مسکن قوی زدن براش
#احسان