احسان در خانه، بیهیاهو پشت میز نشسته بود. نور کمرنگ لپتاپ روی صورت خستهاش افتاده بود که صدای گریهی طنین از اتاق بلند شد.
از جا بلند شد و به اتاق رفت. طنین از خواب پریده بود و با چشمهای اشکآلود، دستهایش را به سمت او دراز کرد. احسان او را بغل کرد و آرام گفت:
— چیزی نیست ، من اینجام.
چند لحظه در آغوشش نگه داشت و بعد همراهش به تخت رفت. طنین را آرام زیر پتو خواباند و کنارش نشست تا نفسهایش منظم شود.
وقتی مطمئن شد دوباره خوابش برده، آهسته از اتاق بیرون آمد و به سمت لپتاپ برگشت؛ اما اینبار، خانه ساکتتر از قبل به نظر میرسید. امیدوار بود خلوت عمو با رسول و امیر یخ بینشان را بشکند
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
حالا شما مرحله اول و دوم رو برو درباره مرحله سوم با هم صحبت میکنیم #محسن
محسن؟
گزارش توبیخ چه توبیخی در نظر گرفتین؟
#عبدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
مگه پیدام نکردی #جاسوسبدبخت
آدم اصلی رو میگم...👩🏻🦯
_ عموی احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
براچی گریه بکنه؟؟
برا اینکه ترسیده بود بچه...
_ عموی احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
دردسر همون یکی هم خیلی بود.. حالا ببینیم چی میشه #محمدجواد
ببخشید که برات دردسر بودم💔 #فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
آدم اصلی رو میگم...👩🏻🦯 _ عموی احسان
آهان نمیای ادامه باز جویی حوصلم سر رفت #جاسوسبدبخت
شخصیتبازینعمتالهی💕
دوتاییشون بی حرف نشستن تو ماشین و حرکت کردم #امیرحسین
دم در بیمارستان پارک کردم و رفتیم تو
بعد بیست دقیقه نوبتمون شد
دکتر گفت فایل های نوار مغزو میخواد
داشتم تو گوشی احسان میگشتم که دستم خورد رو یه فایل..مثل فرمای مجرما بود که بالای صفحه اسم رسولو زده بود
شوکه شده بودم ولی الان باید فایل نوار مغز رسولو میدادم
دادم و منتظر شدم دکتر حرفی بزنه
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
ببخشید که برات دردسر بودم💔 #فرشیدد
نه داداش تو برام دردسر نبودی؛ اینکه رفاقتمون داشت به هم میخورد دردسر بود برام..
#محمدجواد
#ناشناس
https://eitaa.com/Game_character/42382 خب ما که نمیدونیم
+++
بله بله