شخصیتبازینعمتالهی💕
متعجب فقط نگاهش کردم... #مهدی
سرم رو بیشتر انداختم پایین دستام رو گذاشتم رو میز با فاصله و با لحن بچه گانه
گفتم
عمو مهدیی توروخدا به بابام بگو بزاره من برم با بچه ها بازی کنم نمیزاره
یادتونه چقدر حسرت میخوردم که با بچه ها بازی کنم
آره من همون شهابم💔😭
#شهاب
آقای موحد هرکاری از دستم بر بیاد براتون میکنم خانوادتون در خطرن مخصوصا طنین
اون هاشم بی شرف رو طنین نظر داره
و میخواد شما رو بکشه
من
من شرمندم
#شهاب
من عذر میخوام با اینکه میدونستم شما چقدر به پدرم کمک کردی و کی هستین عذرمیخوام
من بخدا غلط کردم ببخشید شکر خوردم
اصلا هر کاری میخواین با من بکنین هر چقدر میخواین کتکم بزنید ولی منو ببخشید
#شهاب
شخصیتبازینعمتالهی💕
سرم رو بیشتر انداختم پایین دستام رو گذاشتم رو میز با فاصله و با لحن بچه گانه گفتم عمو مهدیی توروخدا
با شنیدن حرفاش بغض راه گلومو سد کرده بود... توان حرف زدن نداشتم و فقط نظاره گر بودم.. این همون شهاب بود... چقدر من دنبال این بچه گشتم...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
آقای موحد هرکاری از دستم بر بیاد براتون میکنم خانوادتون در خطرن مخصوصا طنین اون هاشم بی شرف رو طنین
با شنیدن اسم طنین چشم هامو محکم روی هم فشردم و باز دست هام مشت شد... نفس عمیقی کشیدم تا روی خودم مسلط شم...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
من عذر میخوام با اینکه میدونستم شما چقدر به پدرم کمک کردی و کی هستین عذرمیخوام من بخدا غلط کردم ببخ
با بلند شدن صدای گریه اش قلبم براش به درد اومد... این همه سال تجربه و شناختی که از شهاب داشتم میدونستم حرفایی که میزنه راست و از ته دله...
با بلند شدن صدای گریه اش دستم رو سمت بطری آب بردم و توی لیوان خالیش کردم.. لیوان رو روی میز به سمت شهاب هول دادم...
_ یه ذره آب بخور آروم شی... (جوابی نداد) شهاب... (با چشمهایی که از شدت گریه قرمز شده بود سر بلند کرد و به من خیره شد) بخور این آبو یه ذره آروم شی بعد دوباره با هم حرف میزنیم... بخور..
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
باشه مراقب خودت باش #عبدی
ممنون
شما هم همینطور
خداحافظ
تلفن رو قطع کردم؛ نمیدونستم چی باید به بابا بگم! راستش رو که نمیتونستم بگم، بهونه ای هم فعلا تو ذهنم نبود...
بیخیالش شدم؛ فعلا کار داشتم، وقتی خواستم برم خونه یه بهونه ای جور میکنم...
#محمدجواد