شخصیتبازینعمتالهی💕
خوبی شما؟ #امیرحسین
ممنون
شما خوبی؟!
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
ممنون شما خوبی؟! #محمدجواد
الحمدلله میگذره
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
ممنون شما خوبی؟! سلامت باشی آره گرفتم.. #محمدجواد
باشه
من میرم خودت بیا #عبدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
میدونستم قبول نمیکنه میدونستم لجباز تر از این حرفهاست که گوش به حرف برادر کوچکترش بده هنوز منتظر
چرا نمیگی چیزی که اینطوری بهمت ریخته
#امیرحسین
از خونه حاضر شدم
رفتم بهشت زهرا
.....
دیدم محمد جواد زودتر از من رسیده
آروم رفتم نزدیکش که صداش رو میشنیدم که داشت میگفت.......#عبدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
چون... #احسان
چون چی؟آخه عزیز من...برادر من
نمیشه که اینطوری
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
چون چی؟آخه عزیز من...برادر من نمیشه که اینطوری #امیرحسین
تو هیچی نمیدونی امیر
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
تو هیچی نمیدونی امیر #احسان
خب به خاطر پنهون کاریاته..
بگو تا بدونم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
از خونه حاضر شدم رفتم بهشت زهرا ..... دیدم محمد جواد زودتر از من رسیده آروم رفتم نزدیکش که صداش رو
به داداش بزرگه اساماس دادم که بیاد..
(چون تک فرزنده از بچگی به رفیقش میگفته داداش بزرگه)
وقتی رسیدم بابا هنوز نیومده بود؛ داداش بزرگه هم گفت تازه راه افتاده...
نشستم و با مامان حرف زدم؛ همیشه حرفامو گوش میداد
با گریه شروع کردم:
مامان حالم خیلی بده..
از وقتی اومدم سرکار حس میکنم هیچی درست پیش نمیره
فقط یه شوخی با بچه ها کردیم سر اون نزدیکه همین اول اخراج بشم..
یکی از بچه ها هم فهمید منو بابا پدر و پسریم؛ به خاطر همین باهام سرد شد...
اومدم باهاش حرف بزنم ولی دعوامون شد؛ منم ناخواسته زدمش و گوشه لبش زخم شده...
عذاب وجدان دارم مامان؛ باهام قهر کرده ولی به بابا هیچی نگفت و همهرو خودش گردن گرفت...
ولی بابا باور نکرد، نباید هم باور کنه همش تقصیر خودم بوده؛ قسم خورد اگه گردن بگیرم دیگه باهام کلا حرف نمیزنه وگرنه بازم به بابا میگفتم تقصیر منه...
البته که بازم باهام قهره..
مامان از وقتی اومدم سر کار انقدر اضافه کاری و توبیخ داشتم داداش بزرگه رو فقط یک ساعت دیدم..
اونم مثل همیشه باهم شوخی نکردیم؛ فکرشو بکن مامان، منو داداش بزرگه که یه روز از هم بی خبر نمیبودیم یا همش همو میدیدیم الان نه میتونیم به هم زنگ بزنیم نه زیاد همو میبینیم...
الانم امیدم به همینه که میخواد بیاد بهشت زهرا کمک کنه برات تولد بگیریم وگرنه بازم نمیدیدمش...
مامان خیلی نامردی، چرا الان نمیای بغلم کنی بگی هیچی نیست من پیشتم؟! چرا؟!
سرمو فرو کردم تو زانو هامو به گریه ادامه دادم که یهو دیدم یکی دستشو گذاشت رو شونم؛ برگشتم دیدم بابا با چشمای اشکی پشتمه...
#محمدجواد