eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
از خونه حاضر شدم رفتم بهشت زهرا ..... دیدم محمد جواد زودتر از من رسیده آروم رفتم نزدیکش که صداش رو میشنیدم که داشت میگفت.......
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
چون... #احسان
چون چی؟آخه عزیز من...برادر من نمیشه که اینطوری
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
از خونه حاضر شدم رفتم بهشت زهرا ..... دیدم محمد جواد زودتر از من رسیده آروم رفتم نزدیکش که صداش رو
به داداش بزرگه اس‌ام‌اس دادم که بیاد.. (چون تک فرزنده از بچگی به رفیقش میگفته داداش بزرگه) وقتی رسیدم بابا هنوز نیومده بود؛ داداش بزرگه هم گفت تازه راه افتاده... نشستم و با مامان حرف زدم؛ همیشه حرفامو گوش میداد با گریه شروع کردم: مامان حالم خیلی بده.. از وقتی اومدم سرکار حس میکنم هیچی درست پیش نمیره فقط یه شوخی با بچه ها کردیم سر اون نزدیکه همین اول اخراج بشم.. یکی از بچه ها هم فهمید منو بابا پدر و پسریم؛ به خاطر همین باهام سرد شد... اومدم باهاش حرف بزنم ولی دعوامون شد؛ منم ناخواسته زدمش و گوشه لبش زخم شده... عذاب وجدان دارم مامان؛ باهام قهر کرده ولی به بابا هیچی نگفت و همه‌رو خودش گردن گرفت... ولی بابا باور نکرد، نباید هم باور کنه همش تقصیر خودم بوده؛ قسم خورد اگه گردن بگیرم دیگه باهام کلا حرف نمیزنه وگرنه بازم به بابا میگفتم تقصیر منه... البته که بازم باهام قهره.. مامان از وقتی اومدم سر کار انقدر اضافه کاری و توبیخ داشتم داداش بزرگه رو فقط یک ساعت دیدم.. اونم مثل همیشه باهم شوخی نکردیم؛ فکرشو بکن مامان، منو داداش بزرگه که یه روز از هم بی خبر نمی‌بودیم یا همش همو می‌دیدیم الان نه میتونیم به هم زنگ بزنیم نه زیاد همو میبینیم‌.‌.. الانم امیدم به همینه که میخواد بیاد بهشت زهرا کمک کنه برات تولد بگیریم وگرنه بازم نمیدیدمش... مامان خیلی نامردی، چرا الان نمیای بغلم کنی بگی هیچی نیست من پیشتم؟! چرا‌؟! سرمو فرو کردم تو زانو هامو به گریه ادامه دادم که یهو دیدم یکی دستشو گذاشت رو شونم‌‌؛ برگشتم دیدم بابا با چشمای اشکی پشتمه...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان #امیرحسین با آقا رسول و عمو رفتیم مدارکو بیاریم نزدیک ماشین که شدیم،صدای دعوا میومد دعوا؟نزدیک
توی راه سایت بودم که مهدی زنگ زد. ابرویم ناخودآگاه بالا رفت. تماس را وصل کردم و همان‌طور که ماشین را به سمت جدول هدایت می‌کردم، پرسیدم: — چی شده؟ مهدی با صدایی گرفته گفت: — بیمارستانم. چند لحظه چیزی نگفتم. بعد پرسیدم: — بیمارستان؟ مشکلی پیش اومده؟ گفت: — لازمه تو هم بیای اینجا. صدایش عجیب بود. غم داشت؛ غمی که نمی‌توانست پنهانش کند. با این‌که باید همان لحظه می‌پرسیدم چه اتفاقی افتاده و چرا در بیمارستان است، سؤال دیگری از دهانم بیرون نیامد. فقط آدرس بیمارستان را گرفتم، تماس را قطع کردم و راه افتادم. تا بیمارستان، یک لحظه هم به این فکر نکردم که چرا از مهدی نپرسیدم چه شده است. شاید از صدایش فهمیده بودم جواب این سؤال را فقط وقتی می‌توانم متوجه شوم که خودم آن‌جا باشم. وقتی به بیمارستان رسیدم، مهدی را جلوی ورودی دیدم. تمام لباس‌هایش خیس خون بود. برای چند لحظه همان‌جا ایستادم و فقط نگاهش کردم. بعد سریع از ماشین پیاده شدم، به طرفش رفتم و جلوی پایش زانو زدم. پرسیدم: — خوبی؟ مهدی نگاهم کرد. چشم‌هایش پر از غم بود؛ آن‌قدر که جوابش را قبل از شنیدن فهمیدم. دستم را گرفت و گفت: — من خوبم... اما رسول نه. دستم را محکم‌تر گرفت و ادامه داد: — پهلوش آسیب دیده. طحالش پاره شده. خون زیادی از دست داده و باید عملش کنن. عملش هم سنگینه. نمی‌دانستم چه بگویم. فقط به لباس‌های خونی‌اش نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم چیزی را که می‌شنوم، بفهمم. نحوه دعوا و زخمی شدنش . مهدی گفت: — برای عمل رضایت‌نامه می‌خوان. به ما اجازه ندادن امضا کنیم، ولی تو می‌تونی. قبل از این‌که چیزی بپرسم یا حتی درباره‌ی وضعیت رسول جزئیات بیشتری بخواهم، از جا بلند شدم و به سمت پذیرش رفتم. آن‌قدر سریع حرکت می‌کردم که مهدی مجبور شد پشت سرم بیاید. پشت پذیرش، مشخصات رسول را پرسیدند و بعد فرم رضایت‌نامه را مقابلم گذاشتند. برگه را برداشتم و بدون این‌که دوباره آن را بخوانم، امضا کردم. دستم می‌لرزید، اما سعی کردم لرزشش دیده نشود. پرستار بعد از گرفتن برگه گفت: — گروه خونی بیمار کمیابه و الان کمبود داریم. سرم را بلند کردم. — گروه خونیش چیه؟ پرستار گروه خونی رسول را گفت. گروه خون طلایی داشت؛ همان گروه خونی نادری که همیشه برای پیدا کردنش مشکل وجود داشت. پرستار توضیح داد که بیمار به خون نیاز دارد و باید هرچه زودتر برای آزمایش و اهدای خون اقدام کنیم. همان لحظه مهدی خودش را جلو کشید و گفت: — گروه خون من هم همینه. امیرحسین هم که تا آن لحظه کنار دیوار ایستاده بود، گفت: — منم همین گروه خونی رو دارم. پرستار با تعجب پرسید : ــــــ اشتباه نمیکنید ؟ مهدی سر تکان داد و گفت هر بار که آزمایش دادن همین بوده یک شبه که تغییر نمیکنه پرستار با تعجب شانه بالا انداخت و هر دو را به بخش آزمایش و اهدای خون راهنمایی کرد. مهدی قبل از رفتن به طرفم برگشت. صورتش خسته و رنگ‌پریده بود، اما سعی می‌کرد خودش را محکم نگه دارد. گفت: — تو اینجا بمون. اگر چیزی گفتن، بهت خبر می‌دن. سرم را تکان دادم. چیزی برای گفتن نداشتم. مهدی و امیرحسین به سمت بخش اهدای خون رفتند و من در راهروی بیمارستان تنها ماندم. پشت درهای بسته‌ی اتاق عمل، رسول برای زنده ماندن می‌جنگید و من حتی نمی‌دانستم چند دقیقه یا چند ساعت باید منتظر بمانم. فقط همان‌جا ایستادم و به در بسته نگاه کردم. فرم رضایت‌نامه هنوز در دستم بود و جوهر امضایم روی کاغذ خشک نشده بود.
https://eitaa.com/Game_character/44468 حس میکنم با تمام شیطنتات خیلی مظلومی ولی دلیل نمیشه یزید بازی سرت نخوایم 🪐🪐🪐 اوخی ممنون🥺✨ مرسی واقعا🤣
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
خب به خاطر پنهون کاریاته.. بگو تا بدونم #امیرحسین
از حرفش دلم گرفت من پنهون کار بودم ؟ ــــــــ و اگر ازت بخوام که اصرار نکنی؟ قبول می‌کنی ‍؟