eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
آب رو سریع آوردم.. پشت در نمازخونه بودم که فهمیدم راجب من حرف میزنن... سکوت کردم؛ کل حرفاشونو شنیدم.
سایه ای پشت در دیدم رفتم ذر رو باز کردم با دین جواد بهتم زد اما گفتم ممنون داداش آب رو ازش گرفتم بخورم که گفت...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
سرباز بازویم را کشید و مرا به سمت انتهای راهرو برد. بوی ماندگی و عرق توی راهروی باریک کلانتری می‌پیچ
صدای احسان بود، اما به شدت به هم ریخته... معلوم بود اتفاقی افتاده... _ احسان تویی!؟ احسان جواب بده... در تلاش بودم با احسان صحبت کنم که صدای غریبه ای به گوشم خورد... کلمات مثل پتکی سنگین روی سرم فرود آمدند. قلبم تیر کشید... بی اختیار لباسم رو چنگ زدم تا از دردش کم شه اما فایده ای نداشت... دیگه صحبت های مرد ناشناس رو نمی‌شنیدم، فقط متوجه آدرس شدم و بعد از گفتن "الان میام" تلفن قطع شد... چند نفس عمیق کشیدم بلکه حالم بهتر شه اما تاثیر زیادی نداشت... به اجبار دستم رو سمت کشو بردم و قوطی قرص رو بیرون آوردم. قرص رو با چند قلپ آب پایین فرستادم... دکتر این قرص رو برای وقتایی داده بود که حالم خیلی بد میشه... برای همین دوزش خیلی بالا بود... گیج از جام بلند شدم و بی توجه به صدا زدن های کمیل سمت ماشین رفتم... با اینکه هنوز گیج بودم و رانندگی تو اون شرایط خطرناک بود ولی حرکت کردم... مجبور بودم... باید میرفتم پیش احسان... پس با همون حالم به اجبار استارت زدم و راه افتادم... توی راه چند باری نزدیک بود تصادف کنم... فقط خدا رحم کرد... بالاخره بعد از تقریبا چهل دقیقه رانندگی رسیدم... با سرعت ماشین رو پارک کردم و داخل شدم... سمت اتاق رفتم و در زدم... بعد از ورود چشمم به اولین کسی که خورد احسان بود... رنگ به رو نداشت... موهاش به هم ریخته بود و بی رمق به زمین زل زده بود... با ورود من سرش رو آروم بالا گرفت اما با دیدنم دوباره به زمین خیره شد... اما برای من همون چند ثانیه کافی بود تا حال بدش رو کامل متوجه بشم... بدون توجه به افسر نگهبان سمت احسان رفتم و جلوی پاش روی زانو نشستم... صداش زدم و همزمان صورتش رو توی دستم گرفتم _ احسان... منو نگاه کن.. چیزی نیست... باشه!؟... تو آروم باش فقط... سرش رو به سینه ام چسبوندم که صدای هق هق‌ش بلند شد...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
صدای احسان بود، اما به شدت به هم ریخته... معلوم بود اتفاقی افتاده... _ احسان تویی!؟ احسان جواب بده.
همین که صدای عمو مهدی توی گوشم پیچید و گرمای دستش را روی صورتم حس کردم، تمام مقاومتم فرو ریخت. بغضم با صدایی خفه شکست. سرم را به سینه‌اش چسباند؛ بوی عطر آشنایش، بوی امنیت می‌داد. موهایم را بوسید و چند ثانیه همان‌طور نگاهم داشت تا کمی لرزش شانه‌هایم آرام بگیرد. بعد، با چهره‌ای که حالا خشم و اقتدار جای نگرانی‌اش را گرفته بود، بلند شد و رفت سمت میز افسر نگهبان. با لحنی محکم و برنده گفت: — شما حق نداشتید بدون استعلام بازداشتش کنید! قبل از این‌که افسر دهان باز کند و جوابش را بشنوم، سربازی بازویم را گرفت و مرا از اتاق بیرون برد. مرا روی یکی از صندلی‌های فلزی راهرو نشاند. گیج و منگ بودم. اصلاً نفهمیدم داخل چه گذشت. فقط می‌دیدم چند نفری با عجله به اتاق رفت و آمد می‌کنند، اما نگاه من روی هیچ‌کدامشان متوقف نمی‌شد. نگاهم مستقیم خیره مانده بود روبه‌رو؛ جایی که ناصر، با همان لباس‌های چروکیده و نگاهِ مرموزش، روی صندلی آن طرف راهرو نشسته بود. چند دقیقه بعد، درِ اتاق باز شد. عمو مهدی بیرون آمد. مستقیم آمد سمتم، دستم را گرفت و با حرکت سر به سربازِ کنارم اشاره کرد که برود داخل. با صدایی که هنوز از بغض می‌لرزید پرسیدم: — چی شد عمو؟ عمو نفس عمیقی کشید. خستگی توی صدایش موج می‌زد، اما سعی کرد محکم باشد: — مهم نیست. مهم اینه که تموم شد. سرباز قبل از رفتن، کلید انداخت و قفل دستبند را چرخاند. با باز شدن حلقه‌های فلزی، ردِ سرد و قرمزش روی مچ‌هایم خودنمایی کرد. عمو مهدی نگاهم کرد. چشم‌هایش پر از سوال‌های بی‌جواب بود. با لحنی که هم بوی گلایه می‌داد و هم انتظار، گفت: — حتماً یه توضیح خیلی خوب برای این کاری که کردی داری... درسته؟ سرم را پایین انداختم. کلمه‌ها توی گلویم گیر کرده بودند. به زحمت دهان باز کردم: — راستش عمو... اما قبل از این‌که جمله‌ام کامل شود، صدایی خشن، خش‌دار و آشنا از روبه‌رو حرفم را برید: — توضیحش منم، مهدی!... بعدِ این‌همه سال، من برگشتم. عمو مهدی خشکش زد. سرش را چرخاند و نگاهش روی ناصر که با فاصله روبه‌رویش روی صندلی نشسته بود، قفل شد. چشم‌های عمو گشاد شد؛ رنگ از صورتش پرید و نفسش در سینه حبس شد. چند ثانیه فقط در سکوتی مرگبار به ناصر خیره ماند. بعد، نگاهِ عمو از صورت ناصر سُر خورد و روی چشم‌های من نشست. نگاهش... آن نگاه را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. پر از غم بود؛ پر از بهت، ویرانی و ناامیدی. انگار تمام باورش به من در همان یک ثانیه آوار شد روی زمین. فهمید که من پنهانی سراغ چه کسی رفته بودم. بدون این‌که حرفی به ناصر بزند، یا حتی بخواهد جوابی از من بشنود، قدمی به عقب برداشت. با صدایی که به طرز ترسناکی آرام و سرد شده بود، فقط یک جمله گفت: — تو ماشین منتظرم. و برگشت و به سمت درِ خروجی راه افتاد.
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
ممنون #محمد‌جواد
دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم.. حرفای آراز توی گوشم میپیچید؛ حس میکردم تقصیر فرشید نیست.. خودم حواسم نبود کجام و دارم چیکار میکنم... به همین چیزا فکر میکردم که صدای فرشیدو شنیدم:..
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
الو... سلام امیرم... خوبی!؟ #مهدی
سلام عمو.. آره خداروشکر شما خوبی؟ صدات چرا گرفتس؟ میگم..شما از احسان خبر داری؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
جواد ... جواد بلند شو برو سر کارت #فرشیدد
چشمامو باز کردم باشه ممنون که بیدارم کردی.. (با اینکه اصلا نخوابیدم) پا شدم و رفتم پشت میز کارم؛ سرم خیلی درد میکرد؛ ولی اگه قرص میخوردم احتمالا خوابم می‌گرفت.. بیخیال شروع به کار کردم..