شخصیتبازینعمتالهی💕
سکوت کردم عمو هم چیزی نگفت به بابا پیامک دادم که داریم میریم خونه #احسان
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی درِ خانه توقف کرد. امیرحسین ترمز دستی را کشید و با لحنی که بوی دلخوری میداد گفت:
— رسیدیم... پیاده بشین.
دستم را بردم سمت دستگیرهی در که ناگهان گوشیم توی جیبم لرزید.
گوشی را درآوردم. صفحهاش که روشن شد، نگاهم روی اسم فرستندهی پیامک خشک شد. یک لحظه حس کردم تمام خونِ بدنم کشیده شد سمت پاهایم. رنگم مثل گچ سفید شد و نفسم توی سینه حبس شد.
عمو مهدی که داشت کمربندش را باز میکرد، از گوشهی چشم متوجهِ حالتم شد. مکث کرد. نگاهش بین صورتِ یخزدهی من و گوشی چرخید. خیلی سریع فهمید قضیه عادی نیست.
رو به امیرحسین کرد و با لحنی دستوری گفت:
— تو برو داخل. ما الان میایم.
امیرحسین با تعجب پرسید:
— چرا؟ اتفاقی...
عمو مهدی حرفش را برید:
— گفتم برو داخل امیرحسین!
امیرحسین با دلخوری پیاده شد، در را محکم کوبید و رفت سمت حیاط. به محض اینکه درِ حیاط بسته شد، عمو مهدی برگشت و در یک حرکت سریع، گوشی را از دستِ بیحس و لرزانِ من بیرون کشید.
نگاهش روی صفحهی گوشی قفل شد. پیامک از طرف ناصر بود. جملهای که نوشته بود، مثل پتک توی ماشینِ تاریک پیچید؛ عمو زیر لب زمزمهاش کرد:
«امروز که نشد، ولی باید باهات حرف بزنم... با تو و امیرحسین.»
چشمهای عمو مهدی گشاد شد. نفسش برید و با وحشت به من خیره شد. اسم امیرحسین کنار اسمِ من، برای عمو مثل یک حکمِ اعدام بود.
با صدایی که از ترس و خشم میلرزید، پرسید:
— امیر... امیر چیزی میدونه؟ اونم قاطیِ این بازیِ کثیف کردی؟
گلویم خشک شده بود. هیچ صدایی از حنجرهام بیرون نمیآمد. فقط با درماندگی و چشمهایی که پر از اشک شده بود، سرم را تکان دادم؛ به نشانهی تأییدِ اینکه ناصر میداند چطور باید از طریق امیرحسین به من ضربه بزند... و این یعنی خطر بیخِ گوشِ برادرم بود.
عمو نگاهش روی من قفل شد : باید باهات حرف بزنم باید ببینم این بازی از کجا شروع شد .
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
جانم عزیزدلم!؟😂 _ عمو مهدی
کارم گیرشه جدی
_رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
چی چرا این یه بارو برام درست کن دیگه _رسول
عمو انجام میدی برام یا نه ؟
_ رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
عمو انجام میدی برام یا نه ؟ _ رسول
کار غیر قانونی؟
مشخصه که انجام نمیده
- احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
کار غیر قانونی؟ مشخصه که انجام نمیده - احسان
همین که احسان گفت...
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
همین که احسان گفت... _ عمو مهدی
گفتم که کار امیرمم اگه اینجوری گیر بود من کاری براش انجام نمیدادم
_ عمو مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی درِ خانه توقف کرد. امیرحسین ترمز دستی را کشید و با لحنی که بوی دلخوری مید
میشنوم احسان...
(دستم رو بالا بردم و به نشانه تهدید انگشتم رو رو هوا تکون دادم. ابرو هام توی هم گریه خورده بود و صدام به وجود تحکمی که داشت کمی میلرزید) بدون هیچ کم و کاستی... همه چیو... مو به مو... از اول تعریف میکنی... فهمیدی!؟...
#مهدی
از نگاه کردن به صورت عمو میترسیدم اونم الان که صداش شده بود مثل وقتایی که تو اتاق بازجوییه دستم لرزش خفیفی داشت
با لکنت پرسیدم
ــ چی.. باید ... بگم ؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
از نگاه کردن به صورت عمو میترسیدم اونم الان که صداش شده بود مثل وقتایی که تو اتاق بازجوییه دستم لر
با جدیت نگاهش کردم...
_ همه چیو... این بازی کثیف از کی شروع شده...!؟ چند وقته!؟ چرا چیزی نگفتی!؟ چه اتفاقی افتاده...!؟ همه چی رو مو به مو از اول اولش تعریف میکنی... احسان... مو... به... مو... فهمیدی!؟
#مهدی