شخصیتبازینعمتالهی💕
چراغ واحد رسول روشن بود سر تکون داد و گفت : ممکنه عاطفه برگشته باشه داخل نمیرم اما خونه هم بر نمیگ
آرام پرسیدم:
— درد داری؟
با صدایی خفه و بدون اینکه نگاهم کند، کوتاه گفت:
— نه.
دروغ میگفت؛ از لرزش پرههای بینیاش و خطِ عمیقی که بین ابروهایش افتاده بود، معلوم بود دارد درد میکشد.
ـــــــ بریم خونه ؟
— برگردم اون خرابشده؟ پیش کی؟ پیش شماها که هر کدومتون یه جور دارین پشتم موش میدوین؟ عمو مهدی یه جور، تو یه جور، امیر هم که ماشاءالله دست به زن پیدا کرده... برنمیگردم خونه خودمون. اصلاً دیگه پامو تو اون خونه نمیذارم.
دلم از حرفش کباب شد. میدانستم حق دارد، میدانستم همهی این آتیشها از زیر گور پنهانکاریهای من بلند شده است. نشستم پشت فرمان، بخاری را روشن کردم تا سرمای تنش آب شود و آرام راه افتادم. سکوت ماشین سنگین بود، اما باید حرف میزدم.
دنده را عوض کردم، نگاهم را بین خیابان و صورتِ رنگپریدهاش ردوبدل کردم و گفتم:
— رسول... من اشتباه کردم که بهت نگفتم، قبول دارم. اما به پیر، به پیغمبر قصدم این نبود دورت بزنم. وقتی دیدم اسمِ تو رفته زیر ضرب، وقتی دیدم پای اون کثافتکاریها وسطه، ترسیدم. گفتم اگه تو یا بابا بفهمید، همهچیز منفجر میشه... خواستم خودم درستش کنم، ولی همهچیز خرابتر شد.
رسول پلکهایش را باز نکرد، اما فکّش منقبض شد. با صدایی خسته و بریدهبریده گفت:
— خرابتر نکردی احسان... نابود کردی. تو به من اعتماد نکردی. گذاشتی فکر کنم داداشم باهامه، در حالی که داشتی پشت سرم با کسایی معامله میکردی که میخواستن منو دفن کنن.
بغض گلویم را فشرد. فرمان را محکم گرفتم و آرام گفتم:
— هیچ معاملهای در کار نبوده رسول... من فقط میخواستم تورو بیرون بکشم. بهت قول دادم پروندهتو پاک کنم، هنوزم پای اون قولم هستم... حتی اگه تاوانش تنفرِ تو و بقیه از من باشه.
نگاه رسول دیگر آن نگاهِ برادرانهای که همیشه به من داشت نبود؛ سرد، بیگانه و پر از انزجار. انگار تمامِ مهری که در وجودش بود، یکشبه یخ زده و تبدیل به سنگ شده بود.
با صدایی که از شدتِ حرص میلرزید، گفت:
— خفه شو احسان. تورو خدا خفه شو.
ماشین را در حاشیه خیابان پارک کردم و به سمتش برگشتم. خواستم دستم را روی شانهاش بگذارم که با حرکتی تند و عصبی دستم را پس زد؛ طوری که انگار دستم آلوده است.
رسول با دهانِ کج شده از روی تنفر ادامه داد:
— تو فکر کردی کی هستی؟ یه قهرمان که داره منو نجات میده؟ احسان، تو فقط یه آدمِ خودخواهی که از دیدنِ زمین خوردنِ من لذت میبره. هر بار که نگام کردی و میدونستی داره با هویتِ من بازی میشه و چیزی نگفتی، داشتی بهم خندیدی. داشتی از بالا بهم نگاه میکردی.
دلم ریخت. با ناباوری گفتم:
— رسول... این چه حرفیه؟ من دارم جون میدم تا تورو از این منجلاب بکشم بیرون! چطور میتونی اینطوری فکر کنی؟
رسول با صدایی که حالا فریادی خفه بود، گفت:
— جون میدی؟ نه! داری بازی میکنی! تو از اینکه منِ احمقِ همهچیرو-بیخبر، زندگیم دستِ تو باشه، لذت میبری. تو نمیخواستی منو نجات بدی؛ تو میخواستی کنترلِ منو داشته باشی. تو حتی همین الانم داری بهم دروغ میگی. تو از دیدنِ اینکه من دارم ذرهذره میسوزم، اون بالا واسه خودت پادشاهی میکنی!
دستم روی فرمان سفت شد. دردِ کلماتش بیشتر از هر ضربه ای بود که تا حالا خورده بودم.
نگاهش همچنان مستقیم و زهرآلود روی من بود:
— دیگه نه اسمِ نجات رو بیار، نه اسمِ قول رو. هر بار که اسمِ منو میاری، دلم میخواد بالا بیارم. تو برادرِ من نیستی. تو فقط یه نقشهکِشِ کثیفی که حتی به خونِ خودش هم رحم نمیکنه.
سرم را به فرمان تکیه دادم. بغض راهِ گلویم را بست. رسول ادامه داد:
— من ازت متنفرم احسان. نه چون داری بهم دروغ میگی، نه. من ازت متنفرم چون با اون قیافهی حقبهجانبت، داری زندگیمو لِه میکنی و میخوای باور کنم که کارِت از روی عشقه. تو هیچ عشقی نداری. تو فقط یه ترسویِ حقیرِ پنهانکاری.
ماشین را روشن کردم. دستهایم میلرزید. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. رسول شیشهی ماشین را پایین داد. بادِ سردِ زمستانی به داخل هجوم آورد، اما سرمای نگاهِ رسول از آن هم کشندهتر بود.
بدترین قسمتِ ماجرا این بود که میدانستم رسول حق دارد...
دستم رو محکمتر روی فرمون فشار دادم؛ انگار میخواستم تمومِ اون خشم و تحقیری که توی کلماتِ رسول بود رو توی مُشتهام خُرد کنم.
نگاهم رو مستقیم دوختم به چراغهای مات و کشیدهی خیابون که از جلو رد میشدن. دیگه اشکی نمونده بود، فقط یه سنگینیِ سرد بود که توی قفسهی سینهام جا خوش کرده بود.
آروم، با لحنی که هیچجور لرزشی توش نبود، گفتم:
شخصیتبازینعمتالهی💕
چراغ واحد رسول روشن بود سر تکون داد و گفت : ممکنه عاطفه برگشته باشه داخل نمیرم اما خونه هم بر نمیگ
— باشه رسول... متنفر باش.
صدایِ نفسهای نامنظمش رو میشنیدم. ادامه دادم:
— هرچقدر میخوای ازم متنفر باش. حق داری. اصلاً برام مهم نیست که تو، عمو، امیر، یا حتی بابا... همهتون از من بدتون بیاد. فکر کردی واسه تاییدِ شما دارم این کار رو میکنم؟
پام رو آروم گذاشتم روی گاز و سرعتم رو بیشتر کردم.
— من یه قولی دادم... به خودم، به این خانواده، و به اون رسولی که همیشه فکر میکردم رفیقِ نیمهراه نیست. انجامش هم میدم. حتی اگه خودم توی این راه پودر بشم، حتی اگه تا ابد منفورترین آدمِ این خونه باقی بمونم، این پرونده رو پاک میکنم.
رسول چیزی نگفت. فقط نگاهش رو از من گرفت و دوباره به تاریکیِ بیرونِ پنجره خیره شد. اما میتونستم حس کنم که حرفهام چقدر براش سنگین تموم شد. من دیگه نه به دنبالِ بخشش بودم و نه دنبالِ توضیحِ بیشتر. من فقط یه هدف داشتم: رسیدن به تهِ این پرونده.
دندهی ماشین رو عوض کردم و بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:
— حالا هر جا که میخوای پیاده شی بگو. ولی یادت باشه... هر چقدر هم ازم متنفر باشی، من تورو از این بازیِ کثیف بیرون میکشم. این تنها چیزیه که برام مهمه. تنفرِ تو، بهاییه که باید برای زندهموندنت بدم... و من این بها رو با جون و دل میپردازم.
ماشین رو جلوی یه پارک نگه داشتم. سکوت مطلق بود. نه من حرفی زدم، نه رسول. او در رو باز کرد و بدون اینکه حتی یه نگاهِ آخر بهم بندازه، با قدمهای سنگین و لنگان راه افتاد سمت ورودی. من همونجا پشتِ فرمون موندم؛ تنها، در محاصرهی تنفری که حالا دیگه رسماً بهم تعلق داشت.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
فعلا که کرده _امیرحسین
داداشم مظلوم تر از این به حرفا بود من قبول نمیکنم اون قاتل باشه باید پروندهاش از اول برسی بشه
+عبدالله زاده
شخصیتبازینعمتالهی💕
بریم... #محمدجواد
رفتیم کافه و نشستیم..
سفارش دادیمو به فرشید گفتم:
خب.. بگو..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
رفتیم کافه و نشستیم.. سفارش دادیمو به فرشید گفتم: خب.. بگو.. #محمدجواد
خب از کجا شروع کنم
من......
از بچگی تو یه جای به نام خونه اما فقط شبیه خونه بود هیچ مهری توش دیده نمیشد و پادگان بود
پدرم نظامی بود و سختگیر...
حتی نمیزاشت اون زمان که دیونه بستنی بودم بخورم بهم بیش از ۱۰ بیست تا تمرین سخت میداد مثلا پلانک های طولانی شنا دراز نشست کلاغ پر هزار کوفت و زهرمار
و من نمیتونستم اینا رو امجام بدم و درنتیجه تا وقتی که مستقل شدم هیچ بستنی نخوردم بخاطر همین از بستنی متنفرم
بخاطر همین همیشه سرد و خشک و بی روح بودم همیشه رسمی حرف میزدم حتی با مادرم چون بابام مجبورم میکرد اما وقتی که بابام مرد وقتی که اومدم سایت وقتی که آقا محمد منو مجبور کرد بخندم حرف بزنم وقتی که اولین لبخند ملیح رو زدم دنیام عوض شد حالا که بابام رفته من با مادرم زندگی میکنم و بجای پدرم براش محبت میکنم
هم مادرم هم من به پای پدرم سوختیم مثل شمع ذوب شدیم
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب از کجا شروع کنم من...... از بچگی تو یه جای به نام خونه اما فقط شبیه خونه بود هیچ مهری توش دیده نم
بغضم گرفت ولی قورتش دادم و گفتم:
بگردمم
من هنوز یه چیزیو نفهمیدم..
چرا با سعید قهر کردی؟!
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
بغضم گرفت ولی قورتش دادم و گفتم: بگردمم من هنوز یه چیزیو نفهمیدم.. چرا با سعید قهر کردی؟! #محمدجوا
خودت بفهم دا
بخار اینکه لوسم و روحیم حساسه
سعید با گذشته من با اعتماد من بازی کرد
تا تو بخندی
سعید بهم قول داده بود نگه من بهش اعتماد کرده بودم اما اون.....
من تمام زندگی سعید رو میدونم اما به کسی نگفتم اما اون....
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
داداشم مظلوم تر از این به حرفا بود من قبول نمیکنم اون قاتل باشه باید پروندهاش از اول برسی بشه +عبدا
پروندش ۳ بار بررسی شده
_امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
پروندش ۳ بار بررسی شده _امیرحسین
دیگه به معنای واقعی ترسیدم
ولی بروز ندادم گفتم باشه اما این دلیل نمیشه که بکشینش
+عبدالله زاده
شخصیتبازینعمتالهی💕
خودت بفهم دا بخار اینکه لوسم و روحیم حساسه سعید با گذشته من با اعتماد من بازی کرد تا تو بخندی سعید
اوهوم فهمیدم..
حق میدم بهت داداش...
اصلا ولش کن؛ میخوای برگردیم سایت؟!
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
دیگه به معنای واقعی ترسیدم ولی بروز ندادم گفتم باشه اما این دلیل نمیشه که بکشینش +عبدالله زاده
ما نکشتیمش
قاضی حکم داد
میدونی کشتن و قطعه قطعه کردن ۳ تا پلیس جرم کمی نیست
_امیرحسین