شخصیتبازینعمتالهی💕
تلفن رو که قطع کردم رفتم تو اتاق و لباس پوشیدم.. (منظور همون حجابه: روسری و مانتو و...) تو پذیرایی ن
صدای زنگ در اومد..
چادرمو سرم کردم و درو باز کردم؛ بابا محسن و عمو مهدی و آقا امیر اومدن داخل...
سلام کردم و پرسیدم:
پس آقا احسان کجان؟!
که آقا امیر جواب داد:..
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
ممنون داداش #سعید
خواهش میکنم..
از نمازخونه اومدم بیرون و دیدم فرشید اومده..
رفتم پیشش و گفتم:
سلام..
خیلی بد عذاب وجدان داره ها..
میگه خیلی خجالت زدهاس و میدونه در حقت نامردی کرده...
فقط میخواد اینبارو ببخشیش ..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
صدای زنگ در اومد.. چادرمو سرم کردم و درو باز کردم؛ بابا محسن و عمو مهدی و آقا امیر اومدن داخل... سلا
سلام
نیومد،یه سری بحث پیش اومده حالا میگم.الان رسول مهم تره
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
خواهش میکنم.. از نمازخونه اومدم بیرون و دیدم فرشید اومده.. رفتم پیشش و گفتم: سلام.. خیلی بد عذاب وجد
سلام بمیرم براش
اما باید ادب بشه
ولی نمیخوام میرم باهاش آشتی کنم
اومدم برم که....
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام نیومد،یه سری بحث پیش اومده حالا میگم.الان رسول مهم تره #امیرحسین
اوهوم..
دوباره زنگ بزنم بهش؟!
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
احسان میگه سر پارک دم خونتون پیادش کرده #امیرحسین
با این حرف دلم خواست نفس راحت بکشم..
ولی به فکرم اومد چرا نیومد خونه؟ حتما چیزی شده که خونه نیومده..
سکوت کردم و هیچی نگفتم...
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام بمیرم براش اما باید ادب بشه ولی نمیخوام میرم باهاش آشتی کنم اومدم برم که.... #فرشیدد
اومدم برم که جواد گفت الان نرو پیشش اگه بری گریهاش میگیره غرورش له میشه بزار واسه یکم دیگه
بهش نگاه کردم راست میگفت
گفتم باشه پس من برم آب بخورم و بیام
جواد انگار که میدونست من برای دید زدن سعید میروم دستم را ول کرد و گفت باشه برو اما زود بیا
منم میرم به آقای عبدی بگم اومدیم
گفتم باشه برو داداش
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
اومدم برم که جواد گفت الان نرو پیشش اگه بری گریهاش میگیره غرورش له میشه بزار واسه یکم دیگه بهش نگا
رفتم سمت اتاق آقای عبدی
در زدم و با اجازه ای گفتم و رفتم داخل..
+سلام آقا
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
عاطفه خانوم نمیدونید کجاعه؟ حدستون چیه؟ #امیرحسین
از شدت استرس و نگرانی هیچی تو ذهنم نمیومد..
گفتم: نمیدونم؛ الان هیچ جا تو ذهنم نیست...
#عاطفه