شخصیتبازینعمتالهی💕
نه اصلااا _رفیقحامد
خب خداروشکر 🦦
البته تا قبل اینکه آشتی کنیم تمومش کنیم 😂بتونم کار خودمو بکنم💅🦦🤣
_ همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش کنه
من خودم اعتراف میکنم: از سر لجبازی دارم از این حرفا میزنم..😂
_زن همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش کنه
شخصیتبازینعمتالهی💕
من خودم اعتراف میکنم: از سر لجبازی دارم از این حرفا میزنم..😂 _زن همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش
منکه خودش میدونه تو با کی لجبازی میکنی ؟😂
_ همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش کنه
شخصیتبازینعمتالهی💕
(حالا انقدر خم شده بودم که سرم نزدیک پای عاطفه بود آروم سرِ پر دردمو گذاشتم روش مثل پسر بچه ای شده
خدا نکنه..
رسول تو کافی بودی؛ حداقل برای منو علیرضا کافی بودی...
(فهمیدم داره گریه میکنه؛ دستمو کشیدم رو سرش)
میدونم عزیزم.. میدونم
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
منکه خودش میدونه تو با کی لجبازی میکنی ؟😂 _ همونی که آقا محمد دوست داره توبیخش کنه
مشخص نیست دارم با کی لجبازی میکنم؟😂
اگه نیست بدونید همه اون دوستانی که گیر دادن اه چندشا🙄😅
همشون😁
_زن همونی که آقامحمد دوست داره توبیخش کنه
شخصیتبازینعمتالهی💕
خدا نکنه.. رسول تو کافی بودی؛ حداقل برای منو علیرضا کافی بودی... (فهمیدم داره گریه میکنه؛ دستمو کشید
عاطفه دستم بشکنه که خورد تو سینه ی امیر😭
من...من امیرو زدم برادر بزرگترمو😭
با حرمتایی که شکستم چیکار کنم
حرفایی که به احسان زدم هیچوقت برنمیگردههههه😭
این دوران زندگی مون و سن علیرضا که من مدام سر کارم و الانم که متهم به وطن فروشی🥺
( حالا بدنم واضح میلرزید واقعا حالم بد بود دلمم پر حالا لرزش بدنم عاطفه رو متوجه خودش کرد)
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
مشخص نیست دارم با کی لجبازی میکنم؟😂 اگه نیست بدونید همه اون دوستانی که گیر دادن اه چندشا🙄😅 همشون😁 _ز
آها چون من که مخاطب خاص دارم🚶♀🦦
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
عاطفه دستم بشکنه که خورد تو سینه ی امیر😭 من...من امیرو زدم برادر بزرگترمو😭 با حرمتایی که شکستم چیکار
لرزش بدنش و حال بدش باعث شد بغض کنم..
فقط گفتم: میدونم همش داره باهم اتفاق میفته؛ ولی سختی همیشه هست...
رسول نباید خودتو تسلیم کنی..
اینا همش گذراست..
#عاطفه
شخصیتبازینعمتالهی💕
لرزش بدنش و حال بدش باعث شد بغض کنم.. فقط گفتم: میدونم همش داره باهم اتفاق میفته؛ ولی سختی همیشه هست
دیگه نمیتونم عاطفه .... واقعا توانم تموم شده ....همه ی زورم تا همینجا بود نمیکشم
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
دیگه نمیتونم عاطفه .... واقعا توانم تموم شده ....همه ی زورم تا همینجا بود نمیکشم #رسول
واقعا حالش بد شده بود؛ این حال منو بدتر میکرد..
دیگه نمیدونستم چی باید بهش بگم...
تنها کسی که اومد تو ذهنم، که میتونست حالشو خوب کنه بابا محسن بود..
بهشون پیامک دادم:
سلام بابا خوبین؟!
میتونین بیاین اینجا؟
حتما لازمه که باشین..
#عاطفه
روی مبل داشتم با امیرحسین صحبت میکردم که پیامک اومد روی گوشیم.
دیدم عاطفه بود، تعجب کردم. این موقع شب؟!
جواب دادم بهش و گفتم
سلام دخترم
این موقع شب؟
اتفاقی افتاده؟ نگرانم کردی
#محسن