eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
59 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#پارت‌دلی دیواره‌های ماشین، گویی با هر ثانیه نزدیک‌تر می‌شدند و اکسیژنِ فضایِ کوچکِ تاکسی را می‌بلع
مهدی خشکش زد. نگاهش به گوشیِ تلفن دوخته شد. با تردید، انگار که به یک بمبِ ساعتی نگاه می‌کند، گوشی را برداشت. سکوت... فقط صدایِ نفس‌هایِ کسی آن‌سوی خط بود. مهدی لرزان گفت: «بله؟» صدایی آشنا، سرد و بی‌روح، مثلِ وزشِ باد در زمستان، در گوشش پیچید: «بچه‌هایِ تیم سایبری خیلی مشتاقن، مهدی. ولی فکر کردی واقعاً می‌تونن چیزی رو پاک کنن که قبل از اینکه به دستِ اونا برسه، توی حافظه‌یِ خودِ تو ثبت شده؟» مهدی گوشی را محکم‌تر در دست فشرد. پاهایش سست شد و روی صندلی افتاد. صدایِ آن‌سوی خط ادامه داد: «فکر کردی با انداختنِ اون گوشیِ ساده خلاص می‌شی؟ مهدی... تو هنوز نفهمیدی. اون‌ها نیستن که دنبالِ تو هستن. تویی که داری تویِ دستایِ ما قدم می‌زنی. نگاه کن...» مهدی بی‌اختیار نگاهش را به سمتِ پنجره‌یِ دفترش چرخاند. ساختمانِ روبرو که بخشی از همان اداره بود، در مهِ صبحگاهی غرق شده بود. اما در یکی از پنجره‌هایِ طبقه دوم، سایه‌ای پشتِ پرده تکان خورد. یک نفر آنجا بود، با دوربینی که دقیقاً لنزش رویِ پنجره‌یِ دفترِ مهدی تنظیم شده بود. مهدی گوشی را با وحشت انداخت. او نه تنها امنیتِ گوشی‌اش را از دست داده بود، بلکه حالا فهمیده بود که تمامِ این ساختمان، تمامِ این دژِ امنیتی، تبدیل به قفسی شده که او در آن گیر افتاده است. آن‌ها نه تنها در گوشی‌اش، بلکه در دیوارهایِ محلِ کارش هم بودند. او حتی نمی‌توانست از دفترش خارج شود. هر قدمی که برمی‌داشت، زیرِ نگاهِ آن‌ها بود. آن اسم، «محسن»، حالا دیگر فقط یک تهدیدِ دیجیتال نبود؛ یک حکمِ مرگ بود که از هر گوشه‌ی این ساختمان برایش زمزمه می‌شد.مهدی چشمانش را چنان محکم روی هم فشرد که سیاهی مطلقِ پشتِ پلک‌هایش، به دایره‌هایِ نورانیِ آزاردهنده‌ای تبدیل شد. انگار می‌خواست با این کار، لنزِ دوربینی که از آن سوی خیابان به او زل زده بود را کور کند. دست‌هایش را روی پیشانی‌اش گذاشت و لرزشِ دستانش را با فشار دادن به استخوان‌های جمجمه‌اش کنترل کرد. اما سکوتِ اتاق، برخلافِ انتظارش، آرام‌بخش نبود. با هر ضربانِ قلبش که در گوش‌هایش می‌کوبید، صدایی که از تلفن شنیده بود، نه در اتاق، که درونِ سرش طنین‌انداز شد. انگار کسی دقیقاً پشتِ گوشِ چپش ایستاده بود و زمزمه می‌کرد؛ صدایی که هم غریبه بود و هم به طرزِ وحشتناکی آشنا. صدا گفت: «چشمات رو نبند، مهدی. اون‌موقع که تاریکی رو انتخاب می‌کنی، ما دقیق‌تر تماشات می‌کنیم...» مهدی بی‌اختیار نفسش را حبس کرد. صدا ادامه داد، خنثی و بی‌رحم، مثلِ خواندنِ یک دستورِ اداری: «محسن... اسمِ قشنگیه، نه؟ اون الان توی تاریک‌ترین نقطه‌یِ دنیایی که ما ساختیم، نفس می‌کشه. ولی اون نفس‌ها... اون‌ها متعلق به ماست.» مهدی با دهانی نیمه‌باز، سعی کرد فریاد بزند، اما صدایی از گلویش خارج نشد. صدا درست در مرکزِ ذهنش نشست: «معادله خیلی ساده‌تر از اون چیزیه که فکرش رو می‌کنی. یه موازنه... یک بده-بستانِ کلاسیک. مرگِ تو، در ازایِ ادامه‌ی حیاتِ اون. اگه بخوای اون زنده بمونه، باید این بازی رو همین‌جا تموم کنی. بدونِ هیچ ردی، بدونِ هیچ قهرمان‌بازی‌ای. فقط تو... و پایانِ خودت.» مهدی احساس کرد فشارِ خونش به شدت بالا رفته. تمامِ دردِ جراحیِ اخیرش در پهلویش زنده شد. صدا لحنش را تغییر داد، نزدیک‌تر شد، انگار داشت از افکارِ مهدی تغذیه می‌کرد: «می‌تونی ادامه بدی، می‌تونی بری سراغِ دوربین، می‌تونی بری سراغِ واحدِ سایبری... ولی یادت باشه، مهدی: هر قدمی که برای نجاتِ خودت برداری، یه میخِ جدید به تابوتِ محسن می‌کوبی. حالا بگو... حاضری برای اینکه اون حتی یه روزِ دیگه طلوع خورشید رو ببینه، خودت غروب کنی؟» صدایِ «بوقِ ممتدِ» گوشیِ تلفن که روی میز رها شده بود، ناگهان در اتاق پیچید. مهدی چشمانش را باز کرد. اتاق خالی بود، اما سنگینیِ نگاهِ دوربینِ ساختمانِ روبرو، حالا به سنگینیِ یک طنابِ دار دورِ گردنش حس می‌شد. او دیگر فقط با یک تهدیدِ بیرونی روبرو نبود؛ او در قفسی محبوس شده بود که دیوارهایش از روحِ خودش ساخته شده بود. (ممبره)
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
خواستم بگم خیلی ممنون که تابستان ما رو خیلییییی قشنگ تر کردینننن و واقعا ازهمه تون ممنونم اونایی هم
خیلی ممنون که کنارمون بودید🥹🎀✨ خدانکنههههه ایشالا همیشه سالم و سلامت باشید🥲 قربونتون بشم من🥹💘 منم عاشقتونم🥹💕 امیرم... قشنگه... دوسش دارم🥲🎀 موفق باشی عزیزدلم🫠💘✨ خیلی با پیامت حالم خوب شد و انرژی گرفتم ممنونم🫠🎀✨ _عمومهدیِ‌امیرحسین
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
میشه یه خواهشی بکنم؟ میشه لطفاً صحبت آزادو زود ادامه بدید؟آخه چند روز دیگه بیشتر نمونده پارت که نداد
من که الان نمیتونم ولی حتما زودی میام... بچه ها ادامه بدن من میام اضافه میشم🥲 _عمومهدیِ‌امیرحسین
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
چه قشنگ نوشتین اما ای کاش بیشتر بود 🥲🥲🥲 🌷🌷🌷 عمو مهدی فکر کنم منظورشون پارت دلی شماس 🥺
اگه منظورتون پارت دلیه که... دیگه دلشو نداشتم🥲❤️‍🩹 قول نمی‌دم ها... ولی اگه بتونم برای امیر و رسول هم مینویسم🥲🎀 _عمومهدیِ‌امیرحسین
سلام عرض شد 🦦🚶‍♀💅 _ رسول
بچه ها میشه چند تا الهی به رقیه بگین تا کارمون جور شه واسه خرید یه وسیله‌ای ممنون میشم🫀