"قَلَمدُخت"
شما جـانِ منید بانو . . .
.
یه بار وسط صحبتهای غیرِ روزمرّه با مامان، خیلی یهویی و بدون مقدمه گفتن:
+چقدر شما سختتونه واقعا! ما هر وقت
دلمون میگرفت یا ذهنمون خسته بود، میرفتیم حرم سبک میشدیم...
واقعا چقدر ما طفلکی هستیم🥲
چقدر دلمون یه پناهگاه میخواد!
یه حرم امن همیشگی...
یه ملجاء!
#ملجَئُنا🫀
.
"قَلَمدُخت"
و باز هم دنیای کتابها! اما نه از جنسِ خیال...✨ #وقتیدلی
.
|مسلمانان! مرا وقتی دلی بود...|🌱
بینِ دودوتاچارتای خودم و کتابهای نخوانده، به سرم زد که بیافتم به جانِ طاقچه!😩
هرچه بالا و پایینش کردم، چیزی به دلم چنگ نزد. آخر کار که داشتم ناامید میشدم یک کتاب از آن گوشه کنارها، از آن طاقچهای که خیلی بالاست و خاک گرفته، خودش را رو کرد. رزقش با معرفی یکی از دوستان به دستم رسید...
همینطور که خاکِ کتاب را میگرفتم و کمی زیر و رویش میکردم با یک حالتِ: «ایشالا که کور نمیشم با گوشی دارم میخونم» یا «برای پر کردن وقتای تلف شده توی مترو خوبه» شروع کردم به خواندن. از نگاهِ کتابخوارِ من، متن بسیار جای تأمل داشت؛ اما اینجا نقطهی نقدمنفی نیست!
اینجا دقیقا نقطهایست که باید بگویم کتاب یکی از بزرگترین خلاءهای تاریخ اسلام را پر کرده بود!
بله دقیقا! یکی از بزرگترین خلاءهای تاریخ صدر اسلام در این کتاب حل شده!
شاید جزء معدود کتابهای روایتگرِ تاریخ دوران جاهلیت به زبان رمان.
با نگاهی به شدت جدید. زاویه دید نویسنده در این کتاب، زندگی کسی است که نقش مهمش در انتشار اسلام، میزان محبوبیتش نزد پیغمبر و خاندان پر سر و صدایش در مکه، همگی نقطهی عطف تاریخ هستند و خیلی از ما شاید اسمش را هم تا به حال نشنیدهایم!
زندگی مصعببنعمیر، همان جوانِ اشرافزادهی مکی که به قول امروزیها لای پرقو بزرگ شده، روایتگر روزهاییست که اسلام در خفا منتشر میشد و پیروان این آیین را دیوانه و مجنون خطاب میکردند...
خیلی از مخاطبین با این داستان، فکرشان رفته بود پیش ادواردو آنیلی...🤍
شهید آنیلی که معرف حضورتان هست؟
بیشتر از این توضیح نمیدهم!
اگر همیشه دوست داشتید فضای مکهی هنگام بعثت را تجربه کنید، این کتاب شما را لحظه به لحظه همراهی میکند تا در این سفر پر ماجرا تنها نباشید!😎
#برایکتابخوارها
#کتابِوقتیدلی🫀
#قلمدخت
.
"قَلَمدُخت"
. |مسلمانان! مرا وقتی دلی بود...|🌱 بینِ دودوتاچارتای خودم و کتابهای نخوانده، به سرم زد که بیافتم
235.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
چرا حس میکنم قراره این متنو این شکلی بخونید؟😂😂
.
"قَلَمدُخت"
. |مسلمانان! مرا وقتی دلی بود...|🌱 بینِ دودوتاچارتای خودم و کتابهای نخوانده، به سرم زد که بیافتم
.
یه وقتایی انقدر متنا ادبی میشه که حس میکنم دارم به سعدی و حافظ پیام میدم🗿😂
حالا شما به بزرگی خودتون بفرمایید چند جرعه متن مفید بنوشید، شاید به راه راست، کج شدید و بیشتر کتاب خوندید😂
#درحالِانتشارِویروسِکتاب🧪
#لطفابهداشترارعایتنفرمایید😷🖐🏻
#باتشکر
.
"قَلَمدُخت"
دو حلقهی خوشبخت...✨
.
اینجوری عاشق بشین!♥️
امشب توی پویش ایرانهمدل، یه زوجِ خوشسلیقه حلقهی ازدواجشون رو تقدیم کردن برای کمک به مقاومت🫂
حالا چرا خوشبخت؟
آخه اون پارچهی قرمزِ خوشرنگ، پرچمِ گنبدِ آقای عاشقهای دنیاست!
این دو تا حلقه با کلی طلا و جواهر دیگه خوشبخت شدن چون تو آغوش پرچم آقای امامحسین به کمال رسیدن...
چه آدمهایی که این روزها با گذشتن از دلبستگیهاشون رشد میکنن(:
#مشاهدات
.
"قَلَمدُخت"
. [من بنده لحظات گفتوگو با توأم!] +جملات در دلها حک میشوند(: .
.
اینکه حال آدمها را مهم بدانیم و احوالپرسشان باشیم از اصول اولیه انسانیت است. لکن این احوالپرسی آنجا قدمت و اصالت میگیرد که حال آن آدم برایت اَهَم باشد! یعنی چگونگیِ یک نفر بشود دغدغه. بهم ریختهات کند. با خودت بگویی فلانی چرا امروز اینطوری بود؟ فلانی چرا سرحال نیست؟ فلانی... مرحلهی بعد از پیمایش صخرهی رازهای در گلو مانده، پیگیر شدن است. آنقدر بپرسی تا آخرسر کوتاه بیاید و سفره دلش را پهن کند. بعد با هم بنشینید و خرده شیشههایش را جدا کنید. کمی آب قاطی غبار دلش کنید و گِل جدید را با دستهای خودتان شکل دهید. این جملات، میشود رمزِ ماندگاری آدمها! که وقتی دور باشید، نزدیک هستید و وقتی غم دارید در کنار هم خوشحالید...
#بامنحرفبزن
#حالِآنآدم
#پاراگرافنویسی
#قلمدخت✨
.
.
سلام رفیق هیئتی من!🌱
بیا با هم قرار بذاریم که هرچند وقت یه بار، صدقه سر صاحب اسم هیئتمون، مبلغی رو خرج مسیر قشنگمون بکنیم😌
کمکهای هرچند کوچیک میتونه کارای بزرگ رقم بزنه!✨
پس عجله کن تا دیر نشده!
کمکهای خودت رو واریز کن به این شماره کارت:
5892 1016 1746 8489به نام خانم قادری (بزنی رو شماره، کپی میشه) +یه یا علی بگو و این پوستر رو برای دوستا و خانوادت هم بفرست که با هم توی این کار خیر شریک باشیم💪🏻😎 #ازطرفِبروبچههایهیئتنورالزهرا💚 .